پرش به محتوا

برگه:One Thousand and One Nights.pdf/۲۲۳

از ویکی‌نبشته
این برگ نمونه‌خوانی شده ولی هنوز هم‌سنجی نشده‌است.

-۲۱۹-

بشمارد پس با این شرط صیغه خواندند و پدر دخترک حجت از علاء الدین بگرفت و جامه بر او بپوشانید و او را بخانه دخترک بردند بازرگان او را بدر گذاشته پیش دخترک در آمد و باو گفت حجت مهر خود را بگیر که ترا بجوان نکو روئی که او را علاءالدین ابو الشامات گویند تزویج کردم پس علاءالدین را باو سپرد و حجت بدو داده بخانه خود بازگشت و اما پسر عم دخترک دایه ای داشت که بخانه زبیده عودیه آمد و شد میکرد با دایه گفت ای مادر اگر زبیده دختر عمم آنجوان نکو روی ببیند پس از آن مرا قبول نخواهد کرد من از تو همیخواهم که حیلتی کرده دخترک را از آن جوان منع کنی دایه گفت بجوانیت سوگند که آن پسر را نگذارم بدخترک نزدیک رود آنگاه دایه پیش علاء الدین آمده باو گفت ایفرزند من از بهر خدا ترا پند میدهم پند مرا بپذیر و باین دختر نزدیک مشو و او را بگذار تنها بخوابد و تو دست برو منه و بدو نزدیک مرو علاء الدین گفت از برای چه بدینسان کنیم دایه گفت که تن او مجذومست و بر تو از و بیم دارم مبادا ناخوشی او ترا نیز بگیرد و جوانی و خوبروئی تو بافسوس تلف شود علاء الدین گفت مرا بچنین دختری حاجت نیست پس از آن دایه بنزد دختر درآمد و باو نیز همان گفت که بعلاء الدین گفته بود دخترک گفت من بچنین شوی هرگز نزدیک نخواهم شد و امشب او را تنها بگذارم که بامدادان از پی کار خود رود پس زبیده عودیه کنیز بخواست و باو گفت که سفره بر داشته بنزد آن پسر ببر که طعام بخورد پس کنیزک سفره طعام در پیش علاء الدین بگذاش عت علاالدین چندان بخورد که سیر گشت پس از آن بتلاوت نشسته بآواز نیکو سوره یس همی خواند پس دخترک گوش بآواز او داده دید که او را آواز به داوود همی ماند با خود گفت خدا عجوزک را بکشد که بمن گفت این جوان گرفتار جذامست کسی را که جذام گرفته باشد آواز او بدینسان نمیشود سخن عجوزک در حق اینجوان دروغست پس از آن دخترک عود را برداشته تارهای او را راست کرده بآواز طرب انگیز که پرنده را در هوا نگاه میداشت این دو بیت را بخواند :

  تو اگر بحسن دعوی بکنی گواه داری که کمال سرو بستان و جمال ماه داری  
  بیکی لطیفه گفتن ببری هزار دل را نه چنان لطیف باشد که دلی نگار داری  

چون علاء الدین این دو بیت از دخترک بشنید او نیز سوره یس را تمام کرده پس از آن بآواز نیکو این یک بیت خواند:

  ای که زدیده غایبی در دل ما نشسته ای حسن تو جلوه میکند این همه پرده بسته ای  

پس دختر را مهر باو بجنبید و بر خاسته پرده بر داشت چون علاء الدین او را بدید این دو بیت برخواند:

  تو از هر در که باز آئی بدین خوبی و رعنائی دری باشد که از رحمت بروی خلق بگشائی  

پس از آن دخترک قدم پیش گذاشته و هر یک از دیگری بنظری چنان دل بر بودند که مجال نظره دیگر نماند چون تیر غمزگان دخترک در سینۀ علاء الدین جای گرفت این دو بیت برخواند

  متناسبند و موزون حرکات دلفریبست متوجهند بر ما سخنان بی حسیبت  
  عجب از کسی در این شهر که پارسا بماند مگر او ندیده باشد رخ پارسافریبت  

پس چون دخترک بعلاء الدین نزدیک رسید و در میان ایشان دو گامی بیش نماند علاء الدین این ابیات بر خواند:

  تو درخت خوب منظر همه میوه ای ولکن چکنم بدست کوته که نمیرسد به سیبت  

پس دخترک در برابر علاءالدین بایستاد علاء الدین گفت از من دور شو تا ناخوشی تو مرا فرو نگیرد دخترک آستین برزده ساعد سیمین بنمود پس از آن دخترک گفت تو نیز از من دور شو که جزام تو مرا نگیرد علاء الدین گفت ترا که گفت که من مجذوم هستم دخترک گفت از عجوز این حدیث شنیدم علاء الدین گفت مرانیز عجوز گفته بود که ناخوشی برص تراست پس علاء الدین چاک پیراهن یکسو کرده تنی چون نقره خام بدو بنمود آنگاه دخترک او را بسینه در کشید و آن شب را بشادی و خوشی و طرب بروز آوردند چون روز بر آمد علاء الدین باو گفت افسوس از عیشی که ناتمام بماند دخترک گفت قصد تو از این سخن چه بود علاء الدین گفت ای خاتون مرا با تو ساعتی بیش نمانده پس از آن از هم جدا خواهیم شد دخترک گفت این سخن از که شنیدی علاءالدین گفت پدرت ده هزار دینار مهر ترا از من حجت گرفته اگر امروز مهر ندهم مرا در خانه قاضی بزندان اندر کنند اکنون دست من از یکدرم کوتاه است دخترک گفت یا سیدی زن از آن تو و طلاق گفتن برضای شوهر است علاء الدین گفت طلاق گفتن با منست و لکن مرا چیزی نیست که مهر ادا کنم پس دخترک گفت کار آسان شود دل بد مکن و باک مدار و از هیچ چیز هراس مکن ولکن تو این یکصد دینار از من بستان اگر مرا بجز این چیزی بودی نثار تو میکردم ولی جز این یکصد دینار چیزی ندارم که پدرم از محبتی که با پسر عم من دارد تمام مال خود را از نزد من بخانه او برده تا اینکه زیورهای مرا نیز برده و چون فردا پدرم از سوی شرع رسول پیش تو فرستد چون قصه بدینجا رسید با مداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست

چون شب دویست و پنجاه و ششم بر آمد

گفت ایملک جوانبخت دخترک بعلاء الدین گفت چون فردا از سوی شرع رسول پیش تو فرستند و قاضی و پدرم ترا گویند که زن خود را طلاق بگو تو بایشان بگو در کدام شرع جایز است که من وقت خفتن تزویج کنم و هنگام بامداد طلاقش گویم پس از آن تو دست قاضی را ببوس و احسانی به وی بکن و همچنین دست امنای دار القضا را یک یک ببوس و بهر یک ده دینار بده تا آنگاه سخنی که ترا سودمند افتد بگویند و اگر کسی بگوید که چر اطلاق نمیگوئی و هزار دینار و استر و جامه را نمیگیری تو باو بگو که هر موی دخترک بنزد من از هزار دینار خوشتر است و هرگز طلاق نگویم و زر و استر و جامه نستانم و اگر قاضی با تو بگوید مهر ادا کن بگو مرا اکنون مکنت ادای مهر نیست پس قاضی و شهود با تو مدارا کنند و ترا مهلت دهند علاء الدین با دخترک بگفتگو بودند که ناگاه رسول قاضی در بکوفت علاء الدین بدر آمد رسول گفت قاضی ترا همی خواند و پدرزن تو در نزد قاضی نشسته آنگاه علاء الدین نیم دینار در کف رسول بنهاد و باو گفت در کدام شرع جایز است که وقت خفتن تزویج کنم و بامدادان طلاقش بگویم رسول گفت در نزد ما هرگز جایز نیست و اگر تو بشرع نادان باشی مرا وکیل خودگردان پس هر دو پیش قاضی بیامدند قاضی به علاء الدین گفت چرا زن را طلاق نمیگوئی تا آنچه شرط کرده بستانی علاء الدین پیش رفته دست او را ببوسید و پنچاه دینار بدست او بگذاشت و گفت یا مولانا القاضی بکدام مذهبست که من وقت