پرش به محتوا

برگه:One Thousand and One Nights.pdf/۲۲۵

از ویکی‌نبشته
این برگ نمونه‌خوانی شده ولی هنوز هم‌سنجی نشده‌است.

-۲۲۱-

ناگاه در بکوفتند علاءالدین گفت ای زبیده گویا پدر تو از سوی قاضی و یا از خادمان والی رسول پیش من فرستاده زبیده گفت برو از قضیه آگاه شو چون علاءالدین در بگشود دید که پدر زبیده شاه بندر بازرگان بغداد در آنجا ایستاده و غلامکی گندم گون و نیک منظر بر استری سوار است چون علاءالدین را دید از استر فرود آمده خود را بپای او در افکند علاءالدین گغت چه میخواهی غلام گفت مرا پدر تو شمس الدین شاه بند و بازرگانان مصر با این امانتها بسوی تو فرستاده پس از آن مکتوب را بعلاء الدین داده علاءالدین مکتوب گرفته دید در آن مکتوب نوشته اند

  باز آی که تا سوز و گدازم بینی بیداری شبهای درازم بینی  
  نینی غلطم که خود فراق تو مرا کی زنده گذارد که تو بازم بینی  

پس از آن نوشته بودند بعد از سلام تام و تحیت و اکرام از شمس الدین بسوی پسر خود علاء الدین که ای پسر بدانکه خبر کشته شدن خادمان و یغما رفتن بارهای تو بمن برسید و من پنجاه تنگ متاع مصری از برای تو فرستادم ملول مباش که صد چندین مال ترا فداست و ای فرزند شنیدم که ترا از برای زبیده عودیه دختر شاه بندر بغداد محلل قرار داده و پنجاه هزار دینار مهر او با تو شرط کرده اند من آن پنجاه هزار دینار را با غلامک سلیم نام فرستادم و ای فرزند مادر و اهل خانه بسلامت و عافیت اندرند و ترا سلام میرسانند والسلام علاء الدین چون مکتوب بخواند بارها بگرفت و با پدر زن خود گفت این پنجاه هزار دینار مهر زبیده را تو بگیر و این بارها را نیز ببر بفروش و سرمایه بمن داده سود آن را خود صرف کن پدر زن زبیده گفت لا والله هیچ چیز نگیرم اما مهر زن خود زبیده را تو با او بهر طور که دانی بکن پس علاء الدین با پدر زن خود برخاسته بارها را بآوردن خانه بفرمود و خودشان بنزد زیده در آمدند زبیده با پدر خود گفت ای پدر این بارها از آن که بود گفت ای دختر اینها از شوهر تو علاء الدین است که پدرش اینها را عوض بارهای یغما رفته او بفرستاده و از برای علاء الدین پنجاه هزار دینار زر نقد فرستاده در باب مهر رای رای تست خواهی بگیر و خواهی ببخش پس علاء الدین برخاسته صندوق بگشود و مهر شمرد آنگاه پسر عم زبیده گفت ای عم بگذار علاء الدین زن مرا طلاق دهد پدر زبیده گفت اینکار نخواهد شد که طلاق در دست شوهر است پس پسر ملول و محزون بنومیدی برفت و به بستر افتاده رنجور گشت و چندی نگذشت که در گذشت و اما علاءالدین بارها در انبار کرده به بازار رفت و مایحتاج بسیاقت هر شب مهیا کرده بخانه بیاورد آنگاه بزبیده گفت آن دراویش دروغگو را نظر کن که وعده کردند و خلاف نمودند زبیده باو گفت تو پسر شاه بندر بودی به نیم درم دست رس نداشتی آن دراویش که مسکینان هستند ده هزار دینار چگونه میتوانستند بدهند علاء الدین گفت اکنون که خدا ما را از ایشان بی نیاز کرد و لکن اگر باز بیایند در بروی ایشان نگشایم زبیده گفت چرا حق ایشان ندانی که این خیر و برکت از قدوم ایشان بما رسید و ایشان هر شب صد دینار بزیر سجاده در می نهادند و چون بیایند ناچار باید در بروی ایشان بگشائی پس چون شب در آمد شمعها روشن کردند علاءالدین به زبیده گفت عود بگیر و بیتی چند بخوان درین سخن بودند که در بکوفتند زبیده گفت برخیز و ببین که کوبنده در کیست علاء الدین بیرون رفته در بگشود دید که درویشان هستند علاءالدین گفت مرحبا ای دروغگویان بدرون در آئید پس ایشان در آمدند و نشستند علاء الدین سفره بگسترد و خوردنی بخوردند و بنوشیدند و طرب کردند پس از آن گفتند ای خواجه علاءالدین ما را خاطر بتو مشغول بود بازگو که با پدر زن خود چه کار کردی گفت خدا افزونتر از مراد بما عطا فرمود گفتند سوگند که ما بر تو ترسان بودیم چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست

چون شب دویست و پنجاه و هشتم بر آمد

شهرزاد گفت ای ملک جوانبخت دراویش بعلاء الدین گفتند که ما بر تو بیم داشتیم و ما را از تو باز نداشت مگر تهی دستی ما علاء الدین گفت فرج قریب از نزد پروردگار من برسید و پدرم پنجاه هزار دینار و پنجاه تن متاع مصر که هر باری هزار دینار قیمت داشت بسوی من بفرستاد و میانه من و پدر زن آشتی شد و با هم مهربان گشتیم والحمد لله علی ذلک پس از آن خلیفه از بهر دفع ضرورت برخاسته بیرون رفت جعفر وزیر برمکی بعلاء الدین گفت ای علاء الدین ادب نگاه دار که تو در حضرت خلیفه هستی علاءالدین گفت کدام بی ادبی از من در نزد خلیفه روی داده و خلیفه کیست جعفر وزیر گفت آنکه با تو سخن میگفت و برخاست همان خلیفه هرون الرشید است و من جعفر وزیر هستم و این مسرور سیافست و این ابو نواس بن حسن هانی است با عقل خود تأمل کن و ببین که مسافت از مصر تا ببغداد چند است علاءالدین گفت چهل و پنج روزه مسافتست وزیر باو گفت از روزی که بارهای تو به یغما رفته تا امروز ده روز است درین ده روز چگونه خبر به پدر تو رسید و او نیز بار بسته بدینجا بفرستاد علاء الدین گفت ای خواجه بازگو که این مال و زر از کجا بود وزیر گفت از خلیفه هرون الرشید بود بسبب محبتی که با تو داشت ترا باین گونه احسان بنواخت پس ایشان درین سخن بودند که خلیفه در آمد و علاء الدین برخاست و در پیش خلیفه زمین بوسه داد و گفت خدا خلیفه را پاس کناد و او را دوام عمر و عزت دهاد خلیفه گفت یا علاء الدین زبیده را بگو که بشکرانه خلاصی از دست پسر عم خود نغمه طرب انگیز ساز کرده و بآواز نیکو بخواند پس زبیده عود بگرفت و چنانش بنواخت که سنک سخت بطرب آمد پس آنشب را به شاد کامی بروز آوردند چون بامداد شد خلیفه بعلاءالدین گفت فردا بحضرت ما حاضر آی علاء الدین گفت سمعاً وطاعة پس از آن علاء الدین روز دوم ده طبق هدیه های قیمتی گرفته بحضرت حاضر آمد و خلیفه بکرسی نشسته بود که علاء الدین از در درآمد و این ابیات برخواند

  اسب طرب و عیش توای شاه به زین باد جان و تن خصمان تو پیوسته حزین باد  
  خورشید زمینی و خداوند زمانی از جور زمان دشمن تو زیرزمین باد  

پس خلیفه او را مرحبا گفت و علاء الدین با ادب تمام گفت ای خلیفه پیغمبر علیه السلام هدیه را قبول کرده و من این ده طبق را با آنچه در آنهاست بسوی تو هدیه آورده ام پس خلیفه هدیه را قبول کرد و او را خلعت ببخشود و شاه بندر بازرگانانش کرد و در دیوان