-۲۱۸-
انداخته بخون بیالود و خود را مانند کشتگان کرد که بخون آلوده باشد علاء الدین را کار بدینگونه شد و اما عجلان با زیردستان خود گفت ای جماعت این قافله از مصر همی آیند یا از بغداد بیرون شده اند چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست
چون شب دویست و پنجاه و چهارم برآمد
گفت اى ملك جوانبخت بدوی پرسید که این قافله از مصر همی آیند یا از بغداد بیرون گشته اند پاسخ گفتند از مصر همی آیند پس بایشان گفت بسوی کشتگان بازگردید مرا گمان اینست که بزرگ این قافله و خداوند این مال نمرده است پس از آن بسوی کشتگان بازگشتند و کشتگان را با نیزه و شمشیر دوباره همیزدند و جراحت ایشان افزون میکردند تا اینکه بعلاء الدین برسیدند که او خود را در میان کشتگان چون کشته انداخته بود باو گفتند چون تو خویش مانند کشتگان كرده ای ما نيز ترا پاك بكشيم تا امید زنده شدن نماند آنگاه بدوی زوبین برکشید و خواست كه بسينه علاء الدین بکوبد علاء الدین همت از پاکان خواست ناگاه دستی پدیدار شد که زوبین از سینه او برگرداند و بسینه کشته که در پهلوی او افتاده بود برآمد و بدوی را گمان این شد که طعنه او بعلاء الدین بر آمد آنگاه بارها براندند و برفتند پس از آن علاء الدین از میان کشتگان برخاسته بدوی بیاران خود گفت ای عرب من آواز پای رونده شنیدم پس یکی از سواران بیرون آمد علاء الدین را دید که همی دود باو گفت گریز ترا سودی ندهد که ما از پی تو هستیم پس عرب اسب را از پی علاءالدین تند براند و علاء الدین در پیش روی خود حوض آبی دید که در کنار او مصطبه بود بفراز مصطبه رفته بر پشت خوابیده و چنان نمود که خفته است و گفت یا جمیل الستر استرنا، ناگاه بدوی بپای مصطبه برسید و دست برد که علاءالدین را بگیرد بدوی فریاد زد و گفت یا جماعة العرب مرا دریابید که عقریم بگزید پس از روی استر فرود آمد و یارانش برسیدند و دوباره بباره اش بنشانده باو گفتند چه بر تو رسید بایشان گفت عقربم بگزید پس اثر قافله را گرفته برفتند الغرض ایشان را کار بدینگونه شد و اما علاء الدین در همان مصطبه بخفت و اما محمود بلخی به بار کردن بارها فرمود و همی رفتند تا بغابة الاسد برسیدند و چون غلامان علاءالدین در آنجا کشته یافت فرحناک شد پس پیاده گشته بسوی حوض بیامد و او را استر بسی تشنه بود سر در پیش برد که از حوض آب بنوشد سپاهی علاء الدین را دید برمید محمود بلخی سر بر کرده چشمش بعلاء الدین افتاد دید که با يك پيراهن و شلوار خفته محمود باو گفت با تو این کارها که کرده و ترا بدین حالت که انداخت علاء الدین گفت عرب مرا بدین روز نشاند محمود بلخی گفت ای فرزند همه مال و چارپایان ترا فدا شوند تو ملول مباش
| زود از پی آرام پدید آید آشوب | زود از پی آشوب پدید آید آرام | |||||
و لکن ای فرزند فرود آی و هراس مكن و باك مدار پس علاء الدین فرود آمد محمود بلخی او را بر استری بنشاند و همیرفتند تا بشهر بغداد برسیدند و در خانه محمود بلخی فرود آمدند محمود علاء الدین را برفتن گرمابه بفرمود علاءالدین بگرمابه رفته و در موقع بیرون آمدن چون محمود را مرد فاسقی میدانست بنزد او نرفت و از گرمابه بدر آمده همیرفت و در تاریکی شب نمیدانست که کدام سوی رود که ناگاه بدر مسجدی برسید بدهلیز مسجد آمده در آنجا سکون یافت و به هر سوی نظاره میکرد پرتوی دید که همی آید چون نيك نظر کرد دید که فانوس در دست دو غلام و دو بازرگان از پی ایشان همی آیند که یکی از ایشان مردیست خوش سیما و نیکو روی و دیگری جوانی است سروقد گلعذار پس علاء الدین شنید که آن جوان با بازرگان گفت ای عم ترا بخدا سوگند میدهم که دختر عم من بمن رد بکن بازرگان گفت بارها من ترا نهی کردم و تو نپذیرفتی و بطلاق سوگند خوردی چون بازرگان این بگفت بدست راست خود ملتفت گشته پسری دید که در زاویه مسجد نشسته و بقرص قمر همی ماند او را سلام داد و او رد سلام کرد باو گفت ای پسر تو کیستی گفت من علاء الدين بن شمس الدين شاه بندر بازرگانان مصر هستم و از پدر سرمایه خواهش کردم پنجاه بار متاع گران قیمت از برای من به رسم سرمایه مهیا کرد چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهر زاد لب از داستان فرو بست
چون شب دویست و پنجاه و پنجم بر آمد
گفت اى ملك جوانبخت علاء الدين بآن بازرگان گفت که پدرم از بهر من پنجاه بار بضاعت مهیا کرد و ده هزار دینار زر نقد بمن داد و من سفر کرده بغابة الاسد برسیدم عرب بر من بتاختند و مال مرا بگرفتند من بدین شهر در مانده نمیدانستم که در کجا شب بروز آورم چون این مکان بدیدم در ینمکان جا گرفتم بازرگان گفت ای فرزند چه میگوئی در اینکه من هزار دینار زر نقد و جامه که هزار دینار قیمت داشته باشد ترا بدهم علاء الدين گفت اینها را به چه سبب بمن خواهی داد بازرگان گفت این پسر که می بینی پسر برادر من است و پدر او جز او پسری نداشت و مرا نیز دختریست که جز او دختر ندارم و او را نام زبیده عودیه و در حسن و جمال بشهر اندر شهره است من آن دختر بدو تزویج کردم و این پسر او را دوست میداشت ولی دخترک این را نا خوش میداشت این پسر به سه طلاق سوگند خورد و از جفت خویش جدا گشت پس از آن همه مردمان نزد من بفرستاد که من دختر بدو رد کنم من گفتم تا محلل نباشد این کار صحیح نیست و با پسر متفق شدیم که مردی غریب را محلل قرار دهیم تا از برای ما در اینکار ننك و سرزنش نباشد پس تو چون غریب هستی با ما بیا که دختر بتو تزويج كنيم و تو يك امشب در نزد او بروز آور چون صبح در آید او را طلاق داده و زر و مالی که گفتم از من بستان علاء الدین با خود گفت اين يك شبه با دخترکی در خانه و خوابگاهی بسر بردن بهتر از اینست که در کوچه ها و دهلیزهای مساجد شب را بروز آورم پس بر خاسته با ایشان بسوی خانه قاضی رفت چون قاضی بعلاء الدین نظر کرد او را جوان معقولی یافت با پدر دخترك گفت چه قصد دارید بازرگان گفت همی خواهم که این جوان را از برای دخترک خود محلل قراردهم ولكن حجتی بده هزار دینار از بابت مهر بنویس که اگر این جوان امشب در نزد او بروز آورده بامدادان طلاقش دهد من او را هزار دینار نقد و جامه بقیمت هزار دینار و استری بهزار دینار ببخشم و اگر دخترک را طلاق ندهد ده هزار دینار وجه مهر