-۲۱۷-
رفته بشهرها بگردم شمس الدین گفت من بی چیز و محتاج نیستم مرا خواسته بی شمر است و مال و بضاعتها و پارچه های مناسب هر شهر دارم پس از جمله آنها چهل بار که بهر بار ده هزار دینار قیمت آنرا نوشته بودند بعلاء الدین بنمود و گفت ای فرزند این چهل بار را با آن ده بار که مادرت داده بگیرد و در امان خدا سفر کن و لکن ای فرزند من از بیشه ای که آنرا غابة الاسد گویند بر تو همی ترسم و در راه تو بادیه ای است که بادیه سگانش نامند از آن نیز بر تو بیم دارم که در این دو مکان بسی جان تلف شده و بسی جوان کشته گشته علاءالدین گفت ای پدر سبب چیست شمس الدین گفت بدوی است راهزن که عجلانش گویند این همه فتنه را سبب اوست علاءالدین گفت انشاء الله از او ضرری نخواهد رسید پس از آن علاء الدین با پدر سوار گشته بسوق الدواب رفتند ناگاه عکامی از استر خود بزیر آمده دست شاه بندر بازرگان ببوسید و باو گفت ای خواجه دیر گاهی است که بضاعت تجارت ترا بار نبسته ایم و با تو بسفر نرفته ایم شاه بندر گفت مرا ضعف پیری در یافته دیگر سفر کردنم نشاید اکنون نوبت سفر بپسر من افتاد
| پنجاه و هفت رفت ز تاریخ عمر من | شد سودمند مدت و نا سودمند ماند | |||||
| هر روز بر گمان و یقینم ز عمر خویش | دانم که چند رفت ندانم که چند ماند | |||||
عکام گفت خدا این پسر را از بهر تو نگاه دارد پس از آن شاه بندر پسر خود را به عکام سپرده و گفت این ترا بجای فرزند است و صد دینار بدو داده گفت این صد دینار از برای زیردستان خود قسمت کن آنگاه شاه بندر شصت استر بخرید و با علاء الدین گفت ای فرزند اگر چه من با تو نیستم ولی این مرد بجای من ترا پدر است هر چه بگوید باید سخن او را بنیوشی پس از آن استران و خادمان را بخانه آوردند آن شب ختم گرفته سفره بدادند چون بامداد شد شاه بندر شمس الدین پسر خود را ده هزار دینار زر نقد داده گفت چون ببغداد اندر شوی اگر در متاع خود رواج بینی بفروش و اگر متاع کاسد باشد از این زرها خرج کن پس بار بر استران بنهادند و همدیگر را وداع کرده از شهر بدر آمدند و محمود بلخی نیز بسفر بغداد آماده گشته بارها بیرون آورده بود و شمس الدین پدر علاء الدین را هزار دینار در نزد محمود بلخی از تتمه معاملت مانده بود پس محمود پیش شاه بندر رفته او را وداع کرد شمس الدین بمحمود گفت که هزار دینار طلب مرا بفرزندم علاء الدین بده و علاء الدین را باو بسپرد و گفت او ترا بجای فرزند است پس علاء الدین با محمود بلخی در یکجا جمع آمدند چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست
چون شب دویست و پنجاه و سوم بر آمد
گفت اى ملك جوانبخت علاء الدین با محمود بلخی در یکجا جمع آمدند و محمود برخاسته طباخ علاء الدین را سپرد که جداگانه چیز نپزد پس محمود از برای علاءالدین و کسان او خوردنی و نوشیدنی حاضر آورد پس از آن رو براه بنهادند و محمود بلخی چهار خانه بچهار شهر داشت خانه در مصر و خانه در شام و یکی در حلب و دیگری در بغداد بود پس علاء الدین با محمود بلخی در کوه و صحرا همی رفتند تا اینکه بشام نزديك شدند پس محمود بلخی غلام خود را نزد علاء الدین بفرستاد غلام نزد علاء الدین بیامد دید که علاء الدین تلاوت همی کند غلام پیش رفته دست علاء الدین ببوسید گفت خواجه ترا سلام میرساند و از تو وعدۀ مهمانی همی خواهد علاء الدین گفت تا بکمال الدین عکام که مرا بجای پدر است مشورت نکنم دعوت او را اجابت نتوانم کرد پس علاءالدین با کمال الدین مشورت کرد او گفت مرو پس از آن از شام سفر کرده بحلب برسیدند محمود بلخی در آنجا نیز بزم ضیافت آراسته علاء الدین را دعوت کرد علاء الدين باكمال الدين مشورت برد او گفت مرو پس از حلب روان شدند و همی رفتند تا در میان ایشان و بغداد يك منزل بیش نماند محمود در آنجا نیز مجلس مهمانی فرو چیده کس بطلب علاء الدین بفرستاد علاء الدین با عکام باز نمود عکام منعش کرده باو گفت این مردی است فاسق هرگز با او مرافقت نکن و همراه او مشو ولکن ای فرزند اگر ما از او جدا شویم بر جان خودمان از هلاک اندیشناکم از آنکه بارهای مادر يك قافله است علاء الدین گفت اگر چنان باشد که تو میگوئی محال است که با او مرافقت کنم پس از آن علاء الدین متاع های خود را بار کرده با کسانی که با او بودند در بادیه فرود آمدند کمال الدین عکام گفت حال که ترا رای چنین شد در اینجا فرود نیائید و بدینسان که هستید بروید ولی در رفتن بشتابید که شاید پیش از آنکه دروازه شهر بغداد را ببندند بدانجا برسیم که دروازه شهر را طلوع آفتاب بگشایند و غروب آفتاب ببندند علاء الدین گفت ای پدر من این بضاعت از برای سود بدین شهر نیاورده ام بلکه قصد من تفرج بوده است کمال الدین گفت ای فرزند من از راه زنان عرب بر تو و بر مال تو بیم دارم علاء الدین گفت ای مرد تو فرمانبری یا فرمان روا من ببغداد نخواهم رفت مگر هنگام بامداد که بازرگان زادگان بغداد بضاعت مرا ببینید و مرا بشناسند عکام گفت آنچه خواهی کن که من ترا پند همی دهم پس علاء الدين بفرود آوردن بارها بفرمود خادمان بارها فرود آوردند و بیکجا جمع کردند و تا نیمه شب در آن مکان بودند آنگاه علاء الدین از برای دفع ضرورت در آمد از دور چیزی دید که همی درخشید گفت ای قافله سالار این چیست که درخشان است عکام تامل کرده نيك نظر بدانسوی انداخت دید که سنان نیزه ها و صفحهٔ شمشیرهاست که درخشانند ناگاه دیدند که ایشان سواران عرب هستند و بزرگ ایشان شیخ عجلان است چون عربها بديشان نزديك شدند و بارها بدیدند یکدیگر را آواز دادند که امشب شب غنیمت است چون این ندا بگوش ایشان بیامد کمال الدین عکام گفت ای پستترین عرب عنان نگاه دار پس شیخ عجلان با زوبین چنان بسیته او زد که از مهره پشتش بدر آمد و کشته بر در خیمه بیفتاد سقا گفت ای پلیدك چه کار کردی او را نیز بشمشیر دو نیم کردند و علاء الدین ایستاده بدین کارها نظر میکرد پس از آن عربها جولان میکردند و حمله میاوردند تا اینکه از آن قافله که با علاء الدین بودند کس نگذاشته بارها باستران بار کرده برفتند علاء الدین با خود گفت ترا بکشتن نخواهد داد مگر این جامه و استر پس جامه از تن خویش کنده به پشت استر بینداخت و خود با يك پيراهن و شلوار بدر خیمه بایستاد آنگاه دید که از خون کشتگان برکه خونی بدانجا جمع آمده خود را با پیراهن و شلوار بمیان خون