-۲۱۶-
و بر تو فاتحه نخوانند شاه بندر گفت سبب این کار چیست نقیب گفت اینکه در پهلوی تو نشسته چه کاره است که تو بزرگ بازرگانان هستی آیا این پسر غلام تو و یا از پیوندان زن تست و ما گمان میکنیم که تو با او عشق همی ورزی و بدو مفتون گشته ای شاه بندر چون این بشنید بانگ بروی زد و گفت خاموش باش ای پلید که این پسر من است نقیب گفت که ما بعمر خود از برای تو پسری ندیدیم شاه بندر گفت وقتی که تو معجون از بهر من بدادی مرا بیضه سخت شد و زن من آبستن گشته اینرا بزاد ولی از چشم بد بدو ترسیدم و او را در سردابه بپروردم و قصد من این بود که تا خط بعارض او ندمد از سردا به اش بیرون نیاورم ولی مادرش راضی نشد و از من در خواست کرد که از بهر او دکان بگشایم و بضاعت گذاشته بیع و شرایش بیاموزم پس نقیب بسوی بازرگانان رفته حقیقت حال بدیشان معلوم کرد و همگی بر خاسته با نقیب بسوی شاه بندر بیامدند و در پیش روی او ایستاده فاتحه اش بخواندند و تهنیت پسر بدادند و باو گفتند چون بینوایان ما را فرزندی زاده شود ناچار بزمی ترتیب داده همسران و پیوندان و بزرگان را ضیافت دهد و تو بدینسان نکرده ای پس شاه بندر بایشان گفت شما را بضیافت دعوت میکنم ولکن جمع آمدن در باغ خواهد بود : چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهر زاد لب از داستان فروبست
چون شب دویست و پنجاه و یکم بر آمد
گفت ایملک جوانبخت شاه بندر ضیافت را وعده خواست و گفت جمع آمدن در باغ خواهد بود چون با مداد روز دیگر شد شاه بندر فرش بقصری که در باغ بود بفرستاد و اسباب طبخ از همه چیز مهیا آورد و دو مجلس قرار داد در یکی شمس الدین میزبان بود و در یکی علاءالدین و بعلاء الدین گفت ای فرزند چون جوانان در آیند تو پیش رفته ایشان را بمجلس خویشتن بیاور و چون پیران بیایند من ایشان را بمجلس آورده بنشانم علاءالدین گفت ای پدر سر این دو مجلس یکی بهر پیران و یکی از بهر جوانان چیست شمس الدین گفت ای فرزند جوانان از پیران شرم کنند و در پیش ایشان خوش نتوانند بود و بعیش و نوش نتوانند نشست پس چون بازرگانان بیامدند شمس الدین مردان را استقبال کرده بمجلس میبرد و علاء الدین پسران را پیش رفته بمجلس مینشاند پس از آن طعام بیاوردند خوردنی بخوردند و نوشیدنی بنوشیدند و عیش کردند و طرب نمودند و در میان ایشان بازرگانی بود که او را محمود بلخی میگفتند و او بظاهر مسلمان و در باطن مجوس بود او را بعلاء الدین نظر افتاده شیفته حسن و جمال او شد پس از آن محمود برخاسته بمجلسی که پسران بازرگانان بودند برفت ایشان محمود بلخی را بدیدند برپای خاستند اتفاقاً علاء الدین از بهر کاری ضرور از مجلس بیرون رفت محمود روی به پسران بازرگان کرده بایشان گفت اگر شما دل علاء الدین را بسفر کردن با من مایل کنید هر یک از شمارا خلعتی گران بها می بخشم این بگفت و از مجلس ایشان برخاسته بمجلس مردان درآمد در آن حال علاء الدین در آمد و بازرگان زادگان بر پای خاستند و او را در صدر جای دادند پس یکی از ایشان برفیق خود گفت ای خواجه حسن بگو که ترا سرمایه چند است و از کجا سرمایه فراهم آورده حسن باو گفت چون من بزرگ شدم با پدرم گفتم از برای من بضاعت آور پدرم گفت ای فرزند من چیزی ندارم برو از یکی وام بگیر و به آن بیع و شرا کن من پیش یکی از بازرگانان رفتم و هزار دینار وام گرفتم و بآن هزار دینار متاع خریده بشام سفر کردم سود من یک بر دو شد پس در آنجا متاع خریده از شام ببغداد سفر کردم و متاع بفروختم یک بر دو سود کردم و پیوسته مرا کار بیع و شرا و سفر کردن بشهرهای دور بود تا اینکه سرمایۀ من ده هزار دینار شد و هر یک از آن بازرگان زادگان با رفیق خودی بدینسان سخنان میگفت تا اینکه نوبت سخن بعلاء الدین افتاد باو گفتند ای خواجه تو چکار کرده ای گفت من بسردابه اندر پرورش یافته ام و هفته گذشته از آنجا بدر آمدم و اکنون بدکان میروم و بخانه باز آیم پس بازرگان زادگان باو گفتند که تو خانه نشستن عادت کرده و لذت سفر ندانسته ای و مردان را سفر ضرور است علاء الدین بایشان گفت مراحاجت بسفر نیست و در جهان راحت عوض ندارد پس یکی از ایشان گفت او به ماهیان همی ماند که اگر از آب دور شوند خواهند مرد آنگاه بعلاء الدین گفتند ای خواجه علاءالدین فرزندان بازرگانان جز سفر تجارت فخری ندارند پس علاء الدین از سخن ایشان در خشم شد و از نزد ایشان محزون و گریان بدر آمده بر استر سوار گشت و بسوی خانه برفت مادر علاء الدین او را خشمناک و گریان یافت با و گفت ای فرزند سبب گریستن تو چیست علاء الدین باو گفت که فرزندان بازرگانان مرا سرزنش کردند و گفتند بازرگان زاده را فخری بجز سفر کردن نیست چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فرو بست
چون شب دویست و پنجاه و دوم برآمد
گفت ای ملک جوانبخت علاء الدین بمادر خود گفت گفتند که بازرگان زادگان فخر ندارند جز اینکه سفر کرده مال کسب کنند پس مادر علاء الدین باو گفت ای فرزند آیا تو قصد سفر داری علاء الدین گفت آری قصد سفر دارم مادرش گفت کدام شهر سفر خواهی کرد گفت بسوی بغداد همی خواهم بروم که در آنجا مردم یک بر دو سود برند مادرش گفت ای فرزند پدر تو بسی مال دارد و هر آنچه خواهی بتو بدهد و هر گاه او از برای تو بضاعت مهیا نکند من از مال خود ترا سرمایه دهم علاء الدین گفت بهترین احسان ها اینست که تعجیل در او کنند اگر احسان خواهی کرد اکنون وقت احسان است پس مادر علاء الدین خادمان بخواست و کسانی که بار بستن را شناسائی داشتند حاضر آورد و بایشان فرمودده بار متاع مناسب بغداد بار بستند الغرض مادر علاء الدین را کار بدینگونه شد و اما پدر علاء الدین چون نگاه کرد پسر خود علاء الدین را در باغ نیافت از او جویان شد گفتند سوار گشته بخانه رفت شمس الدین سوار گشته از پی او بخانه درآمد بارهای بسته در آنجا دید از آن بارها جویان گشت زن شمس الدین آنچه از بازرگان زادگان به پسرش روی داده بود با شوهر بگفت شمس الدین بعلاءالدین گفت ای پسر خدا غربت را نیست کناد پیغمبر علیه السلام فرموده از نیکبختی مرد آنست که در شهر خود روزی خورد و پیشینیان گفته اند که سفر را ترک کن اگر چه یک میل راه باشد پس از آن بپسر خود گفت آیا تو سفر را مصمم شده و از این قصد باز نخواهی گشت علاء الدین گفت ناچار باید سرمایه برداشته به بغداد سفر کنم و گرنه جامۀ خویش بر کنده کسوت درویشان بپوشم و بیرون