-۲۰۹-
چهارده سال داشت و هنوز خط بعارضش ندمیده بود پس بگریستن و نالیدن مشغول شد و در خانه خود از مردم دوری گزید و پیوسته گریان بود پس از آن پدرش روی باو کرده گفت ای فرزند حجاج حیلت کرده کنیزک را ببرد و لکن از این ساعت تا ساعت دیگر از خدا گشایش بکارهای بسته همیرسد الغرض نعمت را حزن و اندوه افزون شدی و سخن خود نمی دانست و هر کس که پیش او میآمد نمیشناختش و تا سه ماه رنجور همی زیست تا اینکه حالت او دگر گون گشت و پدرش از او نومید شد و اطباء بنزد او بیامدند و گفتند که بیماری او جز کنیزک دار و ندارد پس روزی از روز ها طبیبی عجم که در طب و نجوم انگشت نمای مردم بود بشهر در آمد ربیع او را بخواست چون طبیب حاضر آمد ربیع او را در پهلوی خود بنشاند و گرامیش بداشت و باو گفت که بحال فرزندت نظر کن پس طبیب نبض نعمت بگرفت و بروی او نگاه کرده بخندید و گفت پسر ترا بیماری اندرون است ربیع گفت ای حکیم زمان راست گفتی اکنون رمل از برای او بکش و مرا از تمامت کار او آگاه کن و هیچ چیز از من پوشیده مدار عجمی گفت او بکنیزی مفتونست و آن کنیز ببصره یا بدمشق اندر است و بیماری فرزند ترا دارو جز وصل کنیزک نیست پس ربیع گفت اگر میانه او با کنیز جمع آوری ترا چندان مال دهم که تمامت عمر ترا بس باشد طبیب عجم گفت این کار کاری است آسان و نزدیک پس از آن روی به نعمت کرده گفت خوش دل باش که ترا باک نیست آنگاه طبیب به ربیع گفت چهار هزار دینار مال بیرون کن ربیع چهار هزار دینار زر بدر آورده بطبیب تسلیم کرد پس طبیب بربیع گفت همی خواهم که پسر تو با من بدمشق سفر کند و انشاء الله باز نخواهیم گشت مگر اینکه کنیز را بیاوریم پس از آن طبیب روی آن جوان کرده گفت نام تو چیست گفت نام من نعمت است گفت ای نعمت بنشین که در امان خدا هستی و خدا میانه تو و کنیز تراجمع آورد پس نعمت راست بنشست طبیب باو گفت دل قوی دار که ما سفر خواهیم کرد و لکن بخور و بنوش و دلشاد باش تا قوت سفر داشته باشی پس از آن همۀ ضروریات مهیا کرد و از پدر نعمت ده هزار دینار بستد و اسبان و اشتران از او بگرفت آنگاه نعمت پدر خود را وداع کرده با طبیب عجمی بحلب سفر کردند و در آنجا از کنیزک خبری نشنیدند پس از آن از حلب بیرون آمده همی رفتند تا بدمشق برسیدند و سه روز در آنجا بر آسودند پس از آن دکه بگرفته لاجورد و طلا در طاقهای آن مکان بکار برده و ظروف زرین و چینی فرو چیده پوشش های زرین بر آن ظروف انداخت و در پیش روی خود شیشه ها و روغن دان های بلورین فروچیده و اصطرلاب در آویخته جامه حکیمان در بر کرد و نعمت را در پیش روی خود ایستاده بداشت و باو گفت ای نعمت تو پس از این مرا بجای فرزند هستی مرا هر وقت بخوانی پدر بخوان و من هم ترا فرزند همی خوانم پس از آن مردمان دمشق بدکان عجمی گرد آمدند و تفرج دکان میکردند و از حسن و جمال نعمت بهره مند میشدند و طبیب با نعمت به لغت پارسیان سخن میگفت و نعمت نیز بهمان لغت پاسخ میداد از آنکه پارسی را نیک میدانست و آن طبیب در نزد دمشقیان شهره شد همه کس بیماری بدو بیان میکرد و او دارو همی داد و قاروره بیماران می آوردند او قاروره دیده از بیماری خبر میداد و علامت های بیمار باز میگفت پس مردم دمشق بر او جمع آمدند و او در شهر شهره شد و خبرش بخانه بزرگان برسید پس در آن هنگام روزی نشسته بود که ناگاه عجوزی بیامد بدراز گوش نشسته پالان آن دراز گوش از دیبا و بگوهرها مرصع بود و بر دکان عجمی بایستاد و او را اشارت کرد نعمت دست او بگرفت و عجوز از دراز گوش بزیر آمد و گفت طبیب عجمی تو هستی طبیب گفت آری من هستم عجوز گفت مرا دختری است و قاروره دختر بدر آورد چون طبیب بقاروه نظر کرد بعجوز گفت ای خاتون این کنیزک چه نام دارد که طالع او حساب کنم و بدانم که کدام ساعت دارو خوردنش مناسب است عجوز گفت ای برادر اسم کنیزک نعم است چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فرو بست
چون شب دویست و چهل و یکم بر آمد
گفت ای ملک جوان بخت چون طبیب نام نعم بشنید نام بنوشت و بشمار در آورد و با عجوز گفت ای خاتون تا من ندانم این کنیزک از کدام سرزمین است دارویش ندهم از آنکه هواها مختلف است و هر جائی را داروئی مناسب است تو با من بگو که کنیزک در کجا پرورش یافته و او چند ساله است عجوز گفت چهارده ساله است و در زمین عراق بکوفه اندر پرورش یافته طبیب گفت چندماه است که بدین شهر آمده عجوز گفت اندک زمانی است که بدین شهر آمده چون نعمت سخن عجوز بشنید و نام کنیزک را بدانست دلش مضطرب شد پس طبیب با عجوز گفت که فلان دارویش ده عجوز بهر دارو ده دینار پیش طبیب بینداخت طبیب روی بنعمت کرده گفت این داروها حاضر گردان و عجوز بنعمت مینگریست و میگفت ای فرزند ترا بخدا همی سپارم که شکل تو بشکل آن دختر میماند پس از آن عجوز با طبیب گفت آیا این مملوک تست یا ترا فرزند است طبیب گفت فرزند من است پس از آن نعمت داروها به کیسه کرده ورقه بگرفت و این دو بیت بنوشت
| خیال روی تو در طریق همره ماست | نسیم بوی تو پیوند جان آگه ماست | |||||
| بحاجب در خلوت سرای خاص بگو | فلان ز گوشه نشینان خاک درگه ماست | |||||
و آنگاه ورقه بکیسه اندر بنهاد و سرکیسه مهر کرده در سر کیسه با خط کوفی نوشت که من نعمت بن ربیع کوفی هستم پس از آن کیسه بعجوز داد عجوز کیسه گرفته طبیب را وداع کرده روان شد و بقصر خلیفه باز آمد و کیسه دارو بنزد کنیزک بیاورد و باو گفت ای خاتون بشهر ما طبیبی عجم در آمد که من از او داناتر کس ندیدم و من نام تو باو گفتم و قاروره بدو بنمودم او ناخوشی بدانست و دارو بگفت پس از آن پسر خود را بفرمو و داروها از برای تو ببست و در دمشق خوبروتر و نکوتر از پسر طبیب کس نیست و چون دکان طبیب دکانی بدمشق اندر نباشد پس نعم کیسه بگرفت و در سرکیسه نام خواجه خود نوشته یافت چون خط بدید گونه اش متغیر شد و گفت که خداوند دکان از بهر من آمده پس از آن با عجوز گفت که صفت آن پسر بمن بازگوی عجوز گفت ای نعم