-۲۱۰-
نام او نعمت است و در میان ابروی راست خالی دارد سیاه و جامه فاخر در بر دارد و در نکوئی بسرحد کمالست پس کنیزک دوا برداشته بخورد و بخندید و میگفت داروی مبارکی است آنگاه کیسه را تفتیش کرده ورقه بگشود و بخواند و دانست که خداوند خط خواجه خود نعمت است خرم و خوشدل شد و فرحناک گردید چون عجوزک اثر انبساط در کنیزک بدید باو گفت امروز روز مبارکی است پس نعم گفت ای دایه خوردنی و نوشیدنی از برای من بیاور عجوز بکنیزکان گفت خوانها بگستردند و همه گونه خوردنیهای لذیذ بیاوردند نعم خوردنی همی خورد که ناگاه عبدالملک بن مروان بیامد کنیزک را دید نشسته و بخوردن مشغول است خلیفه فرحناک شد پس از آن دایه گفت ای خلیفه مبارک باد بر تو عافیت کنیز تو نعم و سبب عافیت او اینست که بشهر ما طبیبی در آمده است که به بیماری ها و داروها از همه کس داناتر است من از آن طبیب از بهر کنیزک دارو آوردم یکبار از آن دارو بخورد اثر عافیت در او پدید شد پس خلیفه گفت این هزار دینار بگیر و باو ده و کنیزک را مواظب باش تا بهبودی درست پدید شود پس از آن خلیفه شادان گشت و از نزد نعم بدر آمد و عجوز هزار دینار بدکان طبیب برده بدو داد و طبیب را آگاه کرد که دخترک بیمار کنیز خلیفه است و ورقه که نعم نوشته بود بطبیب بداد و طبیب ورقه بنعمت داد چون نعمت ورقه بدید خط نعم بشناخت و بیخود بیفتاد چون بخود آمد ورقه گشوده بخواند و در آن ورقه نوشته بود که این مکتوب از فریب خوردۀ حیلت گران و بازمانده و دور افتاده از حبیب خود و سکینه نعمت از دست رفته که بدان و آگاه باش مکتوب شما رسید دلم بگشود و خاطرم خورسند شد بدانسان که شاعر گفته:
| هست در دیده من خوبتر از روز سپید | روی حرفی که بنوک قلمت گشت سیاه | |||||
| عزم من بنده چنانست که تا آخر عمر | دارم از بهر شرف خط شریف تو نگاه | |||||
پس چون نعمت این شعر بخواند آب از چشمانش بریخت دایه باو گفت از بهر چه گریانی خدا چشم ترا نگریاند طبیب گفت ای خاتون پسر من چون نگرید که این کنیز کنیز اوست و او خواجه آن کنیز نعمت بن ربیع کوفی است و عافیت یافتن آن کنیزک بسته بدیدار این جوان است که او را علتی جز عشق این جوان نیست . چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فرو بست
چون شب دویست و چهل و دوم برآمد
گفت ای ملک جوانبخت طبیب گفت آن کنیز علتی جز عشق این جوان ندارد و ای خاتون تو این هزار دینار بگیر که از آن تو باشد و از برای تو بیش از این در پیش من مال هست بچشم مهربانی بر من نظر کن که ما اصلاح کار خود جز تو از کسی دیگر نمی دانیم پس عجوز بنعمت گفت آیا تو خواجه این کنیزک هستی نعمت گفت آری من او را خواجه ام عجوز گفت راست میگوئی او از یاد تو بیرون نیست پس نعمت سر گذشت خود را از آغاز تا انجام بیان کرد عجوز گفت ای فرزند جمع آمدن خود را با کنیزک از کسی جز من مخواه پس عجوز در حال سوار گشته بازگشت و بنزد کنیزک در آمد و به روی او نظاره کرده بخندید و گفت ای دختر اگر تو از بهر خواجه خود نعمت بن ربیع کوفی گریان و رنجور شوی بسی سزاوار خواهد بود نعم گفت مگر پردۀ ما برداشته شد و حق بر تو آشکار گردید عجوز گفت خوش دل باش و آسوده بنشین بخدا سوگند که میانه تو و او جمع آورم اگرچه من کشته شوم پس عجوز بسوی نعمت بازگشت و باو گفت من بنزد نعم تو رفتم شوق او را افزون تر از تو یافتم از آنکه خلیفه میخواست با او در آمیزد و او دوری میکرد اگر ترا قدمی ثابت و دلی قوی باشد من خود را بورطه در اندازم و حیلتی ساخته دام مگر بگسترم و ترا بقصر برم و با کنیز جمع آورم که او راه بیرون آمدن نداند نعمت باو گفت خدا تو را پاداش نیکودهد پس عجوز نعمت را وداع کرده بنزد کنیزک رفت و باو گفت خواجه تو نعمت را از هلاک چیزی نمانده و از شوق تو بمرک نزدیک گشته و همیخواهد که با تو جمع آید ترا رأی چیست نعم گفت من نیز چون او بی قرارم و روان من همیخواهد از تن جدا شود و وصل او را بیش از جان طالبم پس در آن هنگام عجوز بقچه جامه زنانه برداشته بسوی نعمت روان شد و باو گفت با من بجائی جداگانه بیا آنگاه نعمت با عجوز بساحتی که در پشت دکان بود در آمدند عجوز نعمت را به وسمه و سرمه و سرخاب سفید آب بیاراست و موهای او را چون گیسو بر جبینش بیاویخت و به بهترین زینتها بیاراست و جامه زنانه اش اندر برو چادر بر سر کرد نعمت در خوبی بحور بهشت همی مانست چون عجوز او را در آن صفت و بدان خوبروئی بدید گفت تبارک الله احسن الخالقین بخدا سوگند که از کنیز خوبروی تری پس از آن عجوز گفت چون زنان پای چپ پیش بنه و پای راست بگذار و سرین خویشتن بجنبان پس نعمت در پیش روی عجوز بدانسان که یاد داده بود برفت چون عجوز دید که راه رفتن زنان آموخته است باو گفت که مکث کن که فردا شب نزد تو خواهم آمد و اگر خدا بخواهد ترا گرفته بدار الخلافه ببرم ولی چون تو حاجبان و خادمان ببینی دل قوی دار و سر بزیر انداخته با کسی سخن مگو چون وقت موعود در رسید عجوز درآمد و او را گرفته بقصر خلیفه برد حاجب خواست ممانعت کند عجوز گفت ای پلیدک او کنیز نعم خاصه خلیفه است چگونه او را باز میگردانی پس از آن گفت ای کنیز داخل شو نعمت با عجوز داخل شدند و در دهلیز همی رفتند عجوز گفت ای نعمت بادل قوی داخل قصر شو و از دست چپ پنج در شمرده و از در ششمین داخل شو که آن مکان از بهر تو مهیا گشته و هر اس مکن و چون کسی با تو سخن گوید تو با او سخن مگو پس از آن عجوز نعمت را همی برد تا بدری برسیدند که بقصر گشوده میشد حاجب در برابر بایستاد و با عجوز گفت این کنیزک کیست . چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست
چون شب دویست و چهل و سوم برآمد
گفت ای ملک جوانبخت حاجب در برابر عجوز بایستاد و به او گفت این کنیزک کیست عجوز گفت این کنیزک را خاتون همی خواهد شری کند حاجب گفت بی اجازت خلیفه کس نتواند بدرون در آید این کنیزک بازگردان من نگذارم بدرون در آید که بدینسان مأمور شده ام عجوز دایه با حاجب گفت ای بزرک حاجبان عقل تو کجا رفته نعم کنیز خلیفه که خلیفه دل بسته محبت اوست از بیماری خلاص یافته و خلیفه گمان خلاصی او را نداشت اکنون میخواهد