پرش به محتوا

برگه:One Thousand and One Nights.pdf/۲۱۲

از ویکی‌نبشته
این برگ نمونه‌خوانی شده ولی هنوز هم‌سنجی نشده‌است.

-۲۰۸-

جواز ده تا با این عجوز نکوکار بیرون رفته در مکانهای پاک تفرج اولیا کنیم و بسرعت پیش از آنکه خواجه بیاید باز گردیم مادر نعمت گفت مرا بیم از آنست که خواجه ترا ببیند عجوز گفت بخدا سوگند نگذارم که بر زمین بنشیند بلکه بپا ایستاده نظاره کند و بسرعت باز گردد پس عجوز با حیلت کنیزک را گرفته بسوی قصر حجاج روان شد چون بقصر برسید کنیزک را در غرفه بنشاند و حجاج را از آوردن او آگاه کرد حجاج بیامد و او را نظاره کرد دید که بروزگار در خوبی مانند و نظیر ندارد چون نعم حجاج رادید رخ بپوشید ولی حجاج دور نگشت مگر اینکه حاجب بخواست و پنجاه سوار با او همراه کرد و او را فرمود که کنیزک را برداشته براسب بنشاند و بسوی دمشق برده بخلیفه عبدالملک بن مروان برساند و مکتوبی بخلیفه نوشت و گفت این را نیز بخلیفه برسان و جواب بگیر و زود باز گرد پس حاجب کنیزک را بر اسب نشانده بسوی دمشق روان شد و کنیزک از دوری خواجه اش همی گریست تا اینکه بدمشق رسیدند حاجب اجازت خواسته بنزد خلیفه در آمد و خبر کنیزک با خلیفه باز گفت خلیفه کنیزک را بقصری جای داد پس از آن خلیفه بحرم سرای در آمد و با زن خود گفت که حجاج کنیزکی از دختران ملوک کوفه از برای من به ده هزار دینار خریده و این مکتوب را با کنیزک پیش من فرستاده زن خلیفه باو گفت چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست

چون شب دویست و سی و نهم برآمد

گفت ایملک جوانبخت خلیفه چون زن خود را از قصه کنیزک با خبر کرد زن خلیفه به او گفت خدا از فضل خود ترا بی بهره نگرداند پس از آن خواهر خلیفه بنزد کنیزک در آمد چون او را بدید گفت بخدا سوگند ترا مشتری مغبون نخواهد شد اگرچه صد هزار دینار قیمت بدهد پس کنیزک باو گفت ای خوبروی این قصر از آن کیست و این شهر چه نام دارد خواهر خلیفه گفت نام این شهر دمشق است و این قصر قصر خلیفه برادر من عبدالملک بن مروان است پس از آن بکنیزک گفت که تو گویا این را ندانسته ای گفت ای خاتون بخدا سوگند که من اینها ندانسته بودم خواهر خلیفه گفت آنکه ترا فروخته و قیمت ترا گرفته ترا آگاه نکرده که خلیفه ترا خریده است چون نعم این سخن بشنید سرشک از دیده بریخت و با خود گفت نیرنگ عجوز بر من تمام شد پس از آن با خود گفت اگر سخن بگویم کس باور نخواهد کرد بهتر اینست که خاموش شوم و صبر کنم که خدا را الطاف خفیه بسیار است آنگاه از خجلت سر بر زمین افکنده گونه هایش سرخ شد پس آن روز خواهر خلیفه او را گذاشته برفت و روز دیگر بنزد او بیامد جامه دیبا و قلاده گوهر نشان آورده بدو پوشانید پس خلیفه بنزد او بیامد و در پهلوی او بنشست خواهر خلیفه باو گفت باین کنیزک نظاره کن که چگونه در حسن و جمال بسر حد کمال است پس خلیفه با نعم گفت نقاب از رخ بیکسو کن نعم نقاب برنداشت و خلیفه روی او ندید ولی انگشتهای او را بدید محبت او در دل خلیفه جای گرفت و با خواهرش گفت بنزد او نیایم مگر پس از سه روز که با تو انس بگیرد پس خلیفه برخاست و برفت و کنیزک در کار خود متفکر و حیران بود و به دوری نعمت حسرت و افسوس همی خورد پس چون شب در آمد کنیزک رنجور شد و تبش بگرفت نخورد و ننوشید و گونه اش زرد شد ماجرا بخلیفه بگفتند کار بخلیفه دشوار شد و اطباء نزد او حاضر آوردند کس از درد او آگاه نشد کنیزک را کار بدینجا رسید و اما خواجه او نعمت بن ربیع چون بخانه باز گشت کنیزک را ندید آواز داد جواب نشنیده بسرعت برخاست و فریاد کرد کس پیش او نیاید و هر کنیزی که بخانه اندر بودند از بیم خواجه پنهان گشتند پس نعمت بیرون آمده بنزد مادر برفت دید که مادرش نشسته و ساعد ستون زنخ کرده باو گفت ای مادر نعم به کجا رفته گفت ای فرزند با کسی رفته که از من معتبر تر و مهربان تر است نعمت گفت آن کیست مادرش پاسخ داد که آن عجوز نکوکار است نعم با او بزیارت فقرا رفته و زود باز خواهد گشت پس نعمت گفت او کی باین چیزها عادت داشت و چه وقت بیرون رفته است مادرش گفت آغاز روز بیرون رفته نعمت بمادر خود گفت تو چرا اجازتش بدادی مادر نعمت گفت ای فرزند او بخواهش خود رفت پس نعمت از خانه بدر آمد ولی بی خود بود بنزد صاحب شرطه رفت و باو گفت آیا با من نیرنگ میکنی و کنیزک از خانه من بحیلت بیرون میبری ناچار باید سفر کرده بنزد خلیفه روم و شکایت باو بگویم صاحب شرطه گفت کنیز ترا که بحیلت برد نعمت گفت عجوزی که صفتش چنین و چنان است و جامه پشم پوشیده و سبحه هزار دانه با خود داشت صاحب شرطه گفت تو عجوز را بمن بنما تا من کنیز ترا از او بگیرم نعمت گفت عجوز را که میشناسد صاحب شرطه گفت لا یعلم الغیب الا الله و صاحب شرطه میدانست که آن کار کار عجوز محتالة حجاج است پس نعمت باو گفت من این کارها را جز تو از کس نشناسم و میانه من و تو حکم از حجاج باید صاحب شرطه گفت پیش هر کس که خواهی برو پس نعمت روی بقصر حجاج کرد و پدر نعمت از بزرگان کوفه بود چون بقصر حجاج برسید حاجب بنزد حجاج رفته قضیه بحجاج بگفت حجاج بحاجب گفت او را نزد من بیاور چون نعمت بن ربیع در پیش روی حجاج حاضر شد حجاج باو گفت ترا چه روی داده نعمت گفت مرا کاری عجب روی داده و حادثه بحجاج بگفت پس حجاج گفت صاحب شرطه را حاضر آوردند و او را به پدید آوردن عجوز بفرمود و گفت از تو میخواهم که کنیزک نعمت بن ربیع پدید آوری صاحب شرطه گفت لا یعلم الغیب الا الله حجاج گفت چاره جز این نیست که سوار گشته همه راهها بگردی و شهر را تفتیش کنی چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست

چون شب دویست و چهلم برآمد

گفت ایملک جوانبخت حجاج بصاحب شرطه گفت ناچار باید سوار گشته طرق و شوارع و خانه های شهر بگردی و کنیزک را تفتیش کنی پس از آن روی بنعمت کرده گفت اگر کنیزک تو پدید نباید من ده کنیز از خانه خود ترا دهم و ده کنیزک از خانه صاحب شرطه گرفته بدهم پس از آن بصاحب شرطه گفت بجستجوی کنیزک بیرون رو صاحب شرطه بیرون رفت و نعمت بن ربیع ملول و محزون بود و از حیات نومید شد و او