پرش به محتوا

برگه:One Thousand and One Nights.pdf/۲۱۱

از ویکی‌نبشته
این برگ نمونه‌خوانی شده ولی هنوز هم‌سنجی نشده‌است.

-۲۰۷-

  یاری هست یا شب و روز بجز فکر توام کاری هست  
  بکمند سر زلفت نه من افتادم وبس که بهر حلقه موی تو گرفتاری هست  

نعمت را طربی بزرگ و نشاطی بی اندازه روی داد و با نعم گفت بجان منت سوگند که با دف و آلات طرب از برای من تغنی بکن پس از آن نعم نغمه های نشاط انگیز ساز کرده این دو بیت برخواند

  گر بگویم که مرا با تو سروکاری نیست در و دیوار گواهی بدهد کاری هست  
  هر که عیبم کند از عشق و ملامت گوید تا ندیده است ترا با منش انکاری هست  

نعمت گفت ای نعم الله درک پس ایشان بعیش و کامرانی همی گذاردند تا حجاج آوازه دخترک بشنید و چون خلیفه از او کنیزکی طلبیده بود روزی در دارالنیابیه خود گفت که ناچار حیلتی کنم و این کنیز نعم نام را گرفته بسوی خلیفه عبدالملک بن مروان بفرستم از آنکه در قصر خلیفه بهتر از او و مانند او بهم نمی رسد و خوشتر از او کسی نتواند تغنی کرد پس از آن حجاج پیره زنی را که در نیرنک و تلبیس بابلیس برتری داشت بخواست و باو گفت که بخانه ربیع بن حاتم شو و با کنیز او نعم نام طرح آشنائی افکن و در گرفتن او حیلتی کن تا بخلیفه اش بفرستم که شنیده ام در روی زمین چنو لعبت دلر با یافت نمی شود عجوز سخن حجاج بپذیرفت چون بامداد شد جامه پشمین در بر کرد و تسبیح هزار دانه بگردن آویخت چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست

چون شب دویست و سی و هفتم بر آمد

گفت ای ملک جوانبخت عجوز سبحه هزاردانه بگردن آویخت عصا بدست گرفته و برفت سبحان الله و الحمد لله ولا الله اله الا الله و الله اکبر همی گفت و پیوسته نام های خدا او را ورد زبان و دل او در خیال فریفتن این و آن بود تا اینکه بخانه نعمت بن ربیع برسید و در بکوفت دربان در بگشود و با عجوز گفت چه میخواهی گفت بینوائی هستم از خدا پرستان وقت نماز ظهر در رسیده و همی ترسم که وقت فضیلت از من فوت شود میخواهم در این منزل مبارک نماز ظهر بجا آورم دربان

  گفت اینجا خانه نعمت بن ربیع است این نه مسجد که درو هرزه در آئی بخروش  

عجوز گفت میدانم که اینجا مسجد نیست ولی هیچ مسجد و هیچ خانه چون خانه نعمت بن ربیع مبارک نباشد و من از دایگان دارالخلافه هستم از بهر عبادت و سیاحت بیرون آمده ام دربان گفت من نخواهم گذاشت که تو بخانه در آئی و سخن در میان ایشان بطول انجامید و عجوز با دربان بیاویخت و گفت آیا تو چون منی را که بخانه امرا و وزرا همی روم از رفتن خانه نعمت بن ربیع ممانعت میکنی پس در آن ساعت نعمت بدر آمد و سخن عجوز بشنید و بخندید و با عجوز گفت بر اثر من بیا خود برفت و عجوز از پی او همی رفت تا بنزد نعم برسیدند عجوز او را سلام داد و از حسن و جمال نعم در شگفت ماند پس از آن عجوز وضو گرفته بنماز بایستاد و رکوع و سجود همی کرد و دعا همی خواند تا اینکه روز برفت و شب در آمد نعم گفت ای مادر ساعتی راحت کن و اندکی بر آسای عجوز گفت هر که آخرت طلب کند خود را در دنیا برنجاند و هر که در دنیا بزحمت اندر نباشد بمقام نکوکاران نرسد آنگاه نعم برخاسته از برای عجوز خوردنی پیش آورد و باو گفت طعام بخور و مرا دعا کن که خدا توبه و رحمت بمن نصیب کند عجوز گفت ای خاتون من روزه هستم و اما تو دخترک خوردسال هستی خوردن و نوشیدن ترا سزاست خدا ترا بیامرزد و توبه از تو قبول کند الغرض کنیز ساعتی با عجوز نشسته بحدیث اندر بود آنگاه با نعمت گفت ای خواجه این عجوز را سوگند بده که مدتی در نزد ما باشد که از روی او نور عبادت پدید است نعمت گفت از برای او منزلی از بهر عبادت خالی کن و کس نگذار که بنزد او رود شاید خدا ببرکت او ما را سودی بخشد و ما را از هم جدا نکند پس عجوز آن شب را در آنجا بروز آورد در نماز ایستاده و گاه تا بامداد گاه تلاوت میکرد چون روز بر آمد عجوز بنزد نعمت و نعم شد و با ایشان تحیت صباح بجا آورد و ایشان را وداع کرد نعم باو گفت ای مادر بکجاهمی روی که خواجه مرا فرموده جائی از برای تو خالی کنم که در آنجا معتکف گشته بعبادت مشغول شوی عجوز گفت خدا خواجه را از شر حاسدان نگاه دارد و نعمتش را بشما بیافزاید ولکن تمنای من از شما اینست که دربان را بسپارید که هر وقت خواهم پیش شما بیایم مرا منع نکند و من انشاء الله در اماکن طاهره همی گردم و شما را دعا کنم و شبانه روز پس از ادای فرایض و نوافل از بهر شما آمرزش بطلبم پس از آن عجوز از خانه بدر آمد و کنیزک بیچاره بجدائی او می گریست و نمی دانست که سبب آمدن او چه بوده است آنگاه عجوز بنزد حجاج رفت حجاج باو گفت چه چیز داری عجوز گفت کنیزک را دیدم هیچ مادر خوبروتر از او در این زمان نزاده حجاج گفت اگر خدمت بجا آوری سودی بزرگ از من بتو خواهد رسید عجوز گفت یکماه مهلت از تو میخواهم گفت ترا یکماه مهلت دادم پس از آن عجوز بخانه نعمت و نعم آمد و شد میکرد چون قصه بدینجا رسید با مداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست

چون شب دویست و سی و هشتم برآمد

گفت ایملک جوانبخت عجوز بخانه نعمت و نعم آمد و شد میکرد و ایشان بعزت و حرمت او میافزودند و عجوز روز ها در آنجا بسر میبرد و شبها بروز می آورد تا اینکه روزی با کنیزک نعم خلوت کرد باو گفت ای خاتون هر وقت که بمکان های پاک حاضر شوم ترا دعا کنم و آرزو میکنم که تو نیز با من باشی تا مشایخی را که واصل گشته اند ببینی و از ایشان همت بخواهی و ایشان ترا بهر چه که در دل داری دعا کنند نعم باو گفت ای مادر ترا بخدا سوگند میدهم مرا با خویشتن ببر عجوز گفت از مادر خواجه اجازت بخواه تا ترا ببرد نعم بمادر خواجه گفت ای خاتون از خواجه بخواه که مرا جواز دهد تا روزی من و تو با مادرک پیر بیرون رفته با فقرا در مکانهای پاک نماز بگذاریم و دعا کنیم پس چون نعمت در آمد و بنشست عجوز پیش رفته خواست دست او را ببوسد خواجه او را منع کرد پس عجوز خواجه را دعا گفته از خانه بدر شد چون روز دوم برآمد عجوز حاضر شد و نعمت در خانه نبود پس عجوز روی بنعم کرده گفت دوش بشما دعا کردم ولکن اکنون برخیز و پیش از آنکه خواجه باز آید تفرج کن و باز گرد نعم بمادر نعمت گفت ای خاتون ترا بخدا سوگند میدهم که مرا به بیرون رفتن