-۲۰۶-
او را بتازیانه چندان بزد که تنش فکار شده خون از او روان گشت آنگاه در سردابه را بسته کلید بدختر سپرد و چون بستان دختر بهرام بسردابه در آمد که او را بر حسب فرمان پدر بیازارد اسعد را دید جوانی است نیکو رو زیبا شمائل و سیاه چشم و کمان ابرو پس محبت اسعد در دل بستان دختر بهرام جای گرفت و روی به اسعد کرده گفت
| تو پریزاده ندانم ز کجا میائی | کادمی زاد نباشد بچنین زیبائی | |||||
| راست خواهی نه حلالست که پنهان دارند | مثل این روی نشاید که بکس بنمائی | |||||
پس از آن به اسعد گفت چه نام داری گفت نامم اسعد است بستان گفت خودنیک بختی و نیک بخت آن روزگاری است که تو در وی هستی الحق تو مستوجب آزار نیستی و من دانستم که تو مظلومی الغرض بستان دختر بهرام با سخنان مهر آمیز زنگ از دل اسعد بزدود و با او مؤانست میکرد پس از آن قید از دست و پای او برداشته از دین اسلام جویان شد اسعد او را با خبر کرد که دین اسلام دین حق و محکم است و پیغمبر اسلامیان محمد صلی الله علیه خداوند معجزات و آیات است و آتش سودی بکسی نمیدهد پس قواعد و احکام دین اسلام به بستان بیاموخت و بستان به اسلام اذعان کرد و حب ایمان در دلش جای گرفت و محبت اسعد را خدا در دل او بیامیخت پس شهادتین بر زبان راند و از اهل سعادت شد و اسعد را نان و آب میداد و با او حدیث میکرد و با هم نماز میگذاردند و غذاهای مقوی بدو میخورانید تا اینکه ناخوشی های اسعد برفت و عافیت و صحت بدو راه یافت پس از آن بستان دختر بهرام از نزد اسعد بدرآمد و بدرخانه ایستاده بود که ناگاه آواز منادی بشنید که همی گفت هر کس در نزد او جوانی باشد چنین و چنان و او را آشکار کند هر چه مال بخواهد از سلطان خواهد گرفت و هر کس که چنین جوان را پوشیده دارد بدر خانه خود بدار خواهد شد و مالش به یغما خواهد رفت و نسلش بریده خواهد شد و اسعد بابستان دختر بهرام تمام سرگذشت خویش گفته بود چون بستان این را بشنید دانست که مطلوب منادی اسعد است پس بنزد اسعد بیامد و او را از حکایت منادی آگاه کرد و او را از سردابه بیرون آورده بخانه وزیرش فرستاد چون اسعد وزیر را دید بشناخت و گفت بخدا سوگند که همین وزیر برادر من امجد است پس اسعد بایوان در آمد چون بنزد ملک امجد برسید خویشتن بدو بینداخت و امجد نیز او را بشناخت و در آغوشش گرفت خادمان برایشان گرد آمدند و اسعد و امجد هر دو از خود برفتند ساعتی بی خود بودند چون به خود آمدند امجد و اسعد را برداشته بنزد سلطان بردند و اسعد پیش آمد خود را برای سلطان نقل کرد چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست
چون شب دویست سی و ششم بر آمد
گفت ای ملک جوانبخت سلطان فرمان داد که خانه بهرام مجوس را غارت کنند وزیر جماعتی را از بهر غارت فرستاد فرستادگان برفتند و خانه بهرام را بتاختند و بستان دختر بهرام مجوس را چنانچه وزیر سپرده بود بنزد وزیر آوردند امجد او را گرامی بداشت پس از آن امجد باسعد ماجرای خود را بیان کرد و آنچه که با دخترک در خانه بهادر میر آخور روی داده بود باز گفت و هریک اندوه ایام جدائی و محنتهای زمان دوری را بآن دیگری میشمرد پس از آن مجوس را حاضر آورده به کشتنش فرمان داد بهرام گفت ای ملک آیا بکشتن من مصمم شده ای ملک گفت آری بهرام گفت ای ملک اندکی مهلت ده این بگفت و سر بزمین پس از آن سر بر کرده شهادتین بر زبان براند و در دست سلطان مسلمان شد حاضران با سلام او فرحناک شدند آنگاه امجد و اسعد تمامت سر گذشت خود از آغاز تا انجام با بهرام باز گفتند بهرام بایشان گفت ای خواجگان آماده سفر شوید که من با شما سفر کنم امجد و اسعد از سخن او فرحناک شدند پس از آن بگریستند بهرام بایشان گفت ای خواجگان گریان مباشید و شکیبائی پیش بگیرید که با پیوندان خود جمع خواهید آمد چنانچه نعمت و نعم با هم جمع آمدند امجد و اسعد گفتند چگونه بوده است حدیث نعمت و نعم بهرام گفت
(حکایت نعمت و نعم)
چنین گویند که در شهر کوفه مردی بود از بزرگان شهر و او را ربیع بن حاتم میگفتند و او مرفه الحال و خداوند مال بودو خدا پسری باو عطا فرمود که نعمت الله نام داشت روزی ربیع به دکۀ کنیز فروشان گذر کرد نظرش بر کنیزکی افتاد که از برای فروختنش داشته بودند و دخترکی خورد سال در کنار کنیزک بود ربیع بن حاتم بکنیز فروش اشارت کرد که این کنیز را با دختر او قیمت چند است کنیز فروش گفت پنجاه دینار ربیع گفت بیع نامه بنویس و قیمت گرفته بخداوند کنیزک بده پس ربیع قیمت بشمرد و دلالی بداد و کنیزک با دختر او گرفته بخانه خود بیآورد دختر عم ربیع چون کنیزک بدید گفت یا بن العم این کنیزک از برای چیست ربیع گفت این کنیزک را بسبب رغبتی که بدختر او داشتم بخریدم و بدانکه اگر این دخترک بزرگ شود در بلاد عرب و عجم در خوبروئی نظیر و مانند نخواهد داشت دختر عم ربیع بکنیزک گفت چه نام داری و نام دختر چیست کنیز گفت نام من توفیق و نام دختر سعدی است گفت راست گفتی او سعدی است و هر که او را خریده سعید است پس از آن گفت ای پسر عم او را چه نام خواهی نهاد ربیع هر چه تو اختیار کنی دختر عم ربیع گفت نعم ربیع گفت نکو نامش بنهادی پس آن کودک نعم نام با نعمت بن ربیع در یک گهواره پرورش یافتند تا به ده سالگی برسیدند و هر یک از ایشان از دیگری نکوتر و خوبرو تر بود و نعمت به او خواهر خطاب میکرد و او بنعمت برادر همی گفت پس از آن نعمت بده سالگی برسید پدر نعمت ربیع بن جاتم باو گفت ای پسر این ترا خواهر نیست بلکه کنیز است که بنام تواش خریده ام تو او را پس از این خواهر مخوان نعمت گفت چون چنین است من او را بخود تزویج کنم آنگاه نعمت بنزد مادر رفته او را از آنچه در دل داشت آگاه کرد مادرش گفت ای فرزند این کنیز تست پس نعمت با نعم بزرک شده و او را بسی دوست داشت و نه سال بر ایشان بگذشت که ایشان را حال بدین منوال بود و در کوفه کنیزی بهتر و خوبتر از نعم بهم نمی رسید و او قرآن و خط و سایر علوم بیاموخت و شطرنج و همه گونه بازی نیک میدانست و در آداب تغنی و آلات طرب مهارتی تمام داشت بحدی که سر آمد تمام اهل زمان بود پس روزی با خواجه خود نعمت بن ربیع به باده گساری نشسته بودند نعم عود بدست گرفت و تارهای آن محکم کرد و این دو بیتی برخواند
مشنو ای دوست که غیر از تو مرا