پرش به محتوا

برگه:One Thousand and One Nights.pdf/۱۸۴

از ویکی‌نبشته
این برگ نمونه‌خوانی شده ولی هنوز هم‌سنجی نشده‌است.

-۱۸۰-

حسن و جمال و عارض و خال او بدید مهرش بر او بجنبید و بسته دام محبتش گردیده گفت بخدا سوگند که این پسر را بهجت و جمال به آفتاب ماند و مرا دل از شوق نزدیک است که از هم بپاشد و من در عشق این زیبا پسر رسوا خواهم شد و بخدا سوگند اگر میدانستم که این پسر همان است که مرا از بهر او خواستگاری میکردند هر آینه سخن پدر می پذیرفتم و رسول این ملک زاده را رد نمیکردم و این را شوی خود میگرفتم و از جمالش بهره مند گشته از باغ وصالش میوه مراد می چیدم پس ملکه بدور چشم به روی قمرالزمان دوخته باو گفت ای خواجه من و ای حبیب دل و روشنایی دیده من از خواب بیدار شو و از حسن من تمتع بر گیر آنگاه دست برده قمر الزمان را همی جنبانید ولی میمونه جنیه خواب برقمرالزمان سنگین کرده بود که او بیدار نمیشد پس ملکه او را به دو دست بجنبانید و باو گفت بجان منت سوگند میدهم که سخن من بپذیر و از خواب بیدار شو و بزلف و خال من نظاره کن و بر جبین و روی من بوسه ده و دست بر شکم و نافم بنه و با من از همین ساعت تا بامداد مغازله وملاعبه کن قمر الزمان جواب نگفت و سر از بالین برنداشت پس ملکه بدور گفت چرا بحسن و جمال خویش مغروری : تو اگر باغ گلی من چمن یاسمنم تو اگر حسن و صباحت داری مرا نیز نیکوئی و ملاحت در سرحد کمال است مگر ترا از اعراض من آگاه کرده اند و یا اینکه پدر پیر پلید من ترا منع کرده که امشب با من سخن نگوئی قمر الزمان چشم باز نکرد و ملکه را هر ساعت محبت افزون میگشت و مهر قمر الزمان اندر دلش جای میگرفت و با حسرت بر او همی نگریست پس ملکه را خاطر پریشان شد و اندامش بلرزید و با قمر الزمان گفت یا سیدی با من سخن بگو و جواب باز ده که تو عقل از من بر بودی و هوش از من ببردی ملکه این سخنان همی گفت ولی قمر الزمان غرق خواب بود و رد جواب نمی کرد پس ملکه بدور دلتنک شد و گفت چرا بخویشتن مغرور هستی آنگاه دست او را گرفته انگشتر خود را در انگشت قمر الزمان بدید فریاد بر کشید و با غنج و دلال گفت بخدا سوگند که تو حبیب من هستی و تو مرا دوست میداری ولی اعراض تو از ناز است زیرا که من بخوابگاه خود خفته بودم تو بنزد من آمده نمیدانم که با من چه کار کرده پس جیب پیراهن قمرالزمان بگشود و سر پیش برده گلوی او ببوسید و دید که شلوار اندر پای ندارد پس دست از زیر دامن پیراهن در از کرده بساقهای قمر الزمان همی مالید در حال رنگش بپرید و دلش طپیدن گرفت پس از آن انگشتری قمرالزمان را در عوض انگشتری خود در انگشت کرد و دهان و دست قمرالزمان را بوسه داد و هیچ عضو در تن قمر الزمان نماند مگر اینکه ملکه او را ببوسید پس از آن او را بسینه گرفت یکدست بزیر سر او گذاشته دستی دیگر بدو حمایل کرد و در کنار قمرالزمان بخسبید چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست

چون شب یکصد و هشتاد و پنجم برآمد

گفت ای مک جوان بخت ملکه بدور قمر الزمان را در آغوش گرفته بخسبید چون عفریته میمونه اینرا بدید فرحناک شد و بدهنش گفت ای پلیدک دیدی که معشوقه تو چگونه واله معشوق من شد و معشوق مرا دیدی که به چه سان غرور و ناز با معشوقه تو بکار برد شک نیست که معشوق من از معشوقه تو نکوتر است ولی من بر تو بخشودم پس آزاد نامه از بهر او بنوشت و رو بقشقش کرده گفت دهنش را یاری کن و معشوقه او را برداشته بمکانش برسان که از شب ساعتی بیش نمانده پس دهنش و قشقش پیش ملکه بدور رفته او را برداشته همی پریدند تا اینکه ملکه را بمکان او رسانیده در خوابگاهش گذاشتند و میمونه جنبه در بالین قمر الزمان نشسته او را نظاره میکرد تا اینکه صبح نزدیک شد میمونه از پی کار خود شد فجر بدمید قمر الزمان بیدار شد و بچپ و راست خویش نگاه کرده دخترک را در نزد خود نیافت با خود گفت این کار را سبب هیچکس نیست مگر اینکه پدر من مرا بتزویج همین دختر که در نزد من بود ترغیب میکرد چون من سخن او را نپذیرفتم بی خبر از من این دختر را نزد من آورد تا رغبت مرا بزن گرفتن بیفزاید پس خادمی را که در پشت در خفته بود آواز داده گفت ای پلیدک برخیز خادم بوحشت از خواب برخاست و آب دستنماز برداشته پیش آورد قمر الزمان برخاسته به آبخانه رفت چون بیرون آمد وضو بگرفت و فریضه صبح بجا آورده بتسبیح پروردگار بنشست پس از آن بخادم گفت وای بر تو ای خادم کی بدینجا آمده و دخترک را از پهلوی من برگرفت خادم گفت ای خواجه دخترک کیست قمر الزمان گفت دختری که امشب در کنار من خفته بود خادم گفت در نزد تو دختری نبود از کجا دختر بدینجا آمد که من در پشت در خفته بودم و در بسته بود ای خواجه بخدا سوگند نزد تو زنی یا مردی نبود قمر الزمان گفت ای غلامک دروغ میگوئی مگر ترا رتبت بدانجا رسیده که مرا فریب دهی راست بگو که دختری که امشب با من خفته بود یکجا رفت غلامک از او هر اس کرده گفت ای خواجه بخدا سوگند که که من دختر یا پسری ندیده ام قمر الزمان از سخن خادم در خشم شده و برخاسته کمر خادم بگرفت و بزمینش انداخت و پای بر حلقوم او گذاشته همی فشرد تا اینکه خادم از خود برفت پس او را بریسمان بسته در چاهش فرو آویخت تا بآب رسید ریسمان سست کرده خادم در آب غوطه همی خورد دگر بارش از آب بیرون کرد خادم لا به آغازید و فریاد زد قمرالزمان گفت ای پلیدک بخدا سوگند که از چاهت بدر نیاورم تا اینکه مرا از قضیه دختر آگاه نکنی و با من نگوئی که دخترک را از کنار من که بگرفت. چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب داستان فرو بست

چون شب یکصد و هشتاد و ششم برآمد

گفت ایملک جوانبخت خادم با قمر الزمان گفت ای خواجه مرا از چاه بدر آور و از این ورطه خلاص ده تا راستی با تو بگویم قمر الزمان او را از چاه بدر آورد و آن ایام فصل زمستان بود خادم از بسیاری غوطه خوردن و بیرون آمدن از شدت سرما مانند بید که از باد تند بلرزد همی لرزید و جامه اش از آب تر بود گفت ای خواجه مرا بگذار تا بیرون شوم و جامه بسر کنده بفشارم و بآفتابش بیفکنم و جامه دیگر پوشیده بزودی در نزد تو حاضر آیم و حکایت دخترک با تو بازگویم قمر الزمان گفت ای غلامک اگر تو مرا بدینسان معاینه