-۱۷۹-
جان
گاه زن را جدا کنند از شوی
چون من مستمند سوخته دل
هر یکی را هزار بر سر کوی
پس از آن عفریت قشقش روی بمیمونه و دهنش آورده بایشان گفت بخدا سوگند ایندو هیچ کدام از آن دیگری نیکوتر و خوبتر نیست بلکه ایندو در حسن و جمال بیکدیگر همی مانند و لکن مرا درین باب حکمی دیگر هست آن اینست که هر یک از اینها را بی خبر از دیگری بیدار کنیم هر کدام برفیق خود میل کند و سست شود او را خوبی و نیکوئی کمتر از آن دیگریست میمونه گفت این رأی صواب و حکم متین است من بدین حکم راضی هستم دهنش گفت من نیز بدین حکم راضی هستم پس در آن هنگام دهنش بصورت کیک در آمد و قمر الزمان را بگزید چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست
چون شب یکصد و هشتاد و دوم بر آمد
گفت ایملک جوان بخت دهنش بصورت کیکی در آمد و قمر الزمان را از جای نرمی بگزید از شدت سوزش گزیدن از جای بجنبید و در پهلوی خود کسی خفته یافت که نفسش از مشک خوشبوتر و بدنش از حریر نرم تر بود قمرالزمان را بسی عجب آمد و برخاسته راست بنشست و بر آن شخص که در پهلوی او خفته بود نظر انداخت دید که دخترکیست چون گوهر درخشنده و دو پستان چون دو حقه عاج از سینه بلورینش رسته و از زلف سیاه توده عنبر بر ارغوان شکسته چشمان مکحولش سرمش سحر بابل و خال مشگینش پرهیزکاران را بلای جان و آشوب دل چنانکه شاعر گفته
پیکری بس دلستان و شاهدی بس دلربا
نازکی بس دلفریب و چابکی بس دل پذیر
دست و ساعد چون بلور و عارض و دندان چو در
زلف و ابر و چون کمان و غمزه و بالا چو تیر چون قمر الزمان ملکه بدور دختر ملک غیور را بدید و حسن و جمال او را مشاهده کرد و دید که پیراهن بلندی مطرز بطراز زرین بی شلوار در بر کرده و قلاده مرصع از گوهرهای قیمتی بگردن آویخته قمر الزمان را عقل حیران گشت و بدو مفتون شد و شهوت برو غالب آمده دست بسوی او برده و تکمه پیراهن او بگشود شکمی چون نقره خام پدید شد چون شکم و پستان او نظاره کرد محبت و رغبتش افزون شد و خواست که بیدارش کند ملکه بیدار نگشت از آنکه دهنش برو خواب گران کرده بود پس قمر الزمان دست بدو همی مالید و او را همی جنبانید و میگفت ای حبیبة من بیدار شو و مرا ببین که کیستم من قمر الزمانم ملکه بیدار نشد و سر از بالین بر نداشت قمرالزمان دیر گاهی در کار او بفکرت رفت و با خود گفت گمان من اینست که پدرم همین دختر قمر منظر را میخواست بر من کابین کند من از نادانی سخن پدر نپذیرفتم و سه سال عمرم به بیحاصلی گذشت اگر خدا بخواهد و بامداد شود با پدر بگویم که همین زیباروی از برای من تزویج کند چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست
چون شب یکصد و هشتاد و سوم بر آمد
گفت ایملک جوانبخت قمر الزمان با خود گفت با پدر بگویم که همین دختر را از برای من ترویج کند و نگذارم که نصف النهار بگذرد مگر اینکه از وصل او کامیاب شوم و از باغ حسنش گل مراد چینم پس از آن قمرالزمان میل کرد که سیده بدور را بوسه دهد میمونه جنیه را دل طپیدن گرفت و شرمگین شد و اما دهنش از نشاط همی خواست بپرد پس قمرالزمان خواست دهن او را ببوسد از خدا شرم کرد و با خود گفت مرا شکیبا بودن اولیتر است زیرا که چون پدر من بر من خشم آورد و مرا بزندان کرد شاید که این دخترک را فرموده است که در کنار من بخوابد و مرا امتحان کند و شاید که او را سپرده باشد که هر گاه من او را بیدار کنم بیدار نشود و باو گفته باشد که هر چه قمر الزمان با تو کند تو با من بازگو و بساهست که پدرم در جایی ایستاده باشد که او مرا ببیند و من او را نبینم و هرچه که من با این دختر بکنم بخواهد دید و فردا مرا سرزنش خواهد کرد و با من خواهد گفت چگونه میگفتی که من حاجت بزن ندارم چرا این دختر را در آغوش گرفتی پس همان به که خود داری کنم و بدین دختر نزدیک نشوم و دست بر این دختر تنهم و او را نگاه نکنم تا در نزد پدر رسوا نگردم ولیکن باید چیزی از او بگیرم که پیش من یادگار بماند و در میانه من و او اشارتی باشد آنگاه دست ملکه گرفته انگشتری از انگشتش بدر آورد و انگشتری را نگین از گوهرهای گران قیمت بود و این ابیات بر آن نقش کرده بودند
سو گند خورده ام بسر زلف آن پسر
تا مهر از او نتابم و عهدش برم بسر
سوگند شکسته نشد گرچه روزگار
برهم شکست و خورد سر زلف آن پسر
چون قمر الزمان انگشتری از انگشت آن دختر بدر آورده در انگشت خویش کرد پشت بر ملکه بر گردانده بخسبید میمونه جنیه چون این بدید فرحناک شد و با دهنش و قشقش گفت محبوب مرا دیدید که خود را از این دختر چگونه باز داشت و بچه سان پاکدامن بود که هر گز این پریزاد را در آغوش نگرفت و دست بر تن او ننهاد و او را بوسه نداد بلکه پشت بدو گردانیده بخسبید و این نبود مگر از پاکدامنی و کمال حسن او دهنش و قشقش گفتند آری کردار صواب او را دیدیم و پاکدامنی او را که سر آمد نیکوئی ها است دانستیم پس از آن میمونه خود را کیکی کرده بجامه ملکه بدور معشوقه دهنش فرو رفت و بر ساقهای او همی گشت تا به رانهای او برسید و از آنجا بر ناف او رفت و ناف او را بگزید ملکه چشم بگشود و درست بنشست دید که پسر ماهرویی در کنار او خفته که در نکوئی و خوبرولی چنانست که شاعر گفته :
غنودستند بر ماه منور
خط و زلفین آن مه روی دلبر
یکی را سنبل نورسته بالین
یکی را لالۀ خود روی بستر
چون ملکه بدور قمر الزمان را بدید شیفته جمال و مفتون عارض و خال او گردید و از غایت محبت و عشق خردش برفت و هوشش بپرید چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فرو بست
چون شب یکصد و هشتاد و چهارم برآمد
گفت ایملک جوانبهت ملکه را از دیدن قمرالزمان خرد بزیان رفت و هوشش بیرید و با خود گفت این پسر این پسر قمر منظر کیست که در خوابگاه من خفته وای بر من اگر این کار آشکار شود با رسوائی چه خواهم کرد پس از آن بچشمان مخمور و ابروان بهم پیوسته او نظر کرد و