پرش به محتوا

برگه:One Thousand and One Nights.pdf/۱۸۵

از ویکی‌نبشته
این برگ نمونه‌خوانی شده ولی هنوز هم‌سنجی نشده‌است.

-۱۸۱-

نمی دیدی سخن براستی نمیگفتی اکنون برو و کار خود را انجام داده بازگرد و حکایت دخترک با من بگو ولی دیر مکن در حال خادم بدرآمد و همی دوید تا اینکه بنزد ملک شهرمان در آمد دید که با وزیر نشسته در کار قمر الزمان مشورت میکنند و خادم شنید که ملک با وزیر می گفت دوش مرا بسکه خاطر بقمر الزمان مشغول بود نخفته ام و بیم از آن دارم که از آن برج آفتی بدو رسد او را در آنجا بزندان کردن مصلحت نمی نماید وزیر گفت هراس مکن بخدا سوگند که هیچ آسیبی بر وی نمی رسد تو یکماه او را در زندان بگذار تا نخوتش کم شود الغرض ملک با وزیر در گفتگو بودند که خادم با آنحالت منکر بنزد ایشان درآمد و با ملک شهرمان گفت ای پادشاه پسرت دیوانه گشته و با من چنین و چنان کرد و گفت دخترکی دوش در کنار من خفته بود بیخبر از من رفته است تو خبر او با من بگو چون ملک شهرمان حالت قمر الزمان از خادم بشنید فریاد واویلا بر کشید و به وزیر خشم آورده گفت که سبب این کارها تو بوده ای اکنون برخیز و از کار قمر الزمان آگاه شو و نیز مرا با خبر کن در حال وزیر از نزد ملک بدر آمد و از بیم ملک راه رفتن نمی توانست و با خادم بسوی برج روان شد و در آن وقت آفتاب بر آمده بود چون وزیر پیش قمر الزمان رفت دید که بر تخت نشسته تلاوت همیکند وزیر او را سلام کرد و در پهلوی قمر الزمان بنشست و گفت ای خواجه این خادمک پلید سخنی با ما گفت که ما را بتشویش اندر کرد و ملک از سخن او در خشم شد قمر الزمان گفت ای وزیر خادمک بشما چه گفت که بتشویش اندر شدید وزیر گفت که خادم با حالت منکر آمده از تو حالتی حکایت کرد آن حالت از تو دور باد و سخنی گفت که نتوان گفت حمد خدارا که تو سلامت هستی و ترا خرد بی نقصان است هرگز از تو کار بد رو نداده و نمیدهد قمر الزمان گفت ای وزیر این خادم پلید چه گفت وزیر گفت خادم از تو دیوانگی حکایت کرد و خبر داد که تو گفته ای دخترکی دوش در کنار من خفته بود آیا تو این سخن گفته یا نه چون قمر الزمان از وزیر پدر این سخن بشنید در حال سخت خشمناک شد و با وزیر گفت بر من آشکار شد که شما این کار را بخادم آموخته اید. چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست

چون شب یکصد هشتاد و هفتم بر آمد

گفت ایملک جوانبخت قمر الزمان گفت بر من آشکار شد که اینکار را شما بخادم آموخته اید و شما گفته اید که مرا از کار دخترکی که دوش در کنار من خفته بود آگاه نکند ای وزیر تو خردمند و فرزانه ای با من بگو دختری که دوش در کنار من خفته بود بکجا رفت و یقین دارم شما او را نزد من فرستاده بودید که امشب در کنار من بخسبد من امشب تا سحرگاهان با او بخفتم وقتی که بیدار شدم او را در خوابگاه نیافتم تو راست گو که اکنون دخترک کجا است وزیر گفت ای قمر الزمان بخدا سوگند که ما کس پیش تو نفرستاده ایم و تو در این مکان در بسته تنها خفته بودی و خادم در پشت در بود و بنزد تو دختری یا پسری نیامده بعقل خود باز گرد و خاطر بوسوسه مشغول مکن و این سخنان مگو قمر الزمان گفت ای وزیر آن دخترک معشوقه من است و آن دختری بود پری پیکر و سیاه چشم و گل رخسار که دوش در آغوش من بود وزیر از سخن او شگفت ماند و گفت دختر را در بیداری بعیان دیده یا در خوابش دیده قمر الزمان گفت ای پیر خرف نادان مگر ترا گمان اینست که من او را در خواب دیده ام بخدا سوگند که من او را به بیداری بچشم خود دیده ام و نیمی از شب با او بسر بردم و بحسن و جمال و شمایل بدیع او نظاره کردم و شما او را سپرده بودید که با من سخن نگوید و خویشتن را بخواب زند من نیز تا صباح در کنار او بخفتم وقتیکه بیدار شدم او را بخوابگاه اندر نیافتم وزیر گفت یا سیدی شاید آنکه تو دیده ای اصفات و احلام است که از بخار طعام روی داده و یا شیطان بر تو وسوسه کرده قمر الزمان با وزیر گفت ای شیخ پلید تو از بهر چه مرا استهزا میکنی و میگوئی شاید که بخوابش دیده ای با وجود اینکه خادم بآمدن دختر اعتراف کرد و بمن وعده داد که از بیرون بازگشته مرا از قضیه او آگاه کند وزیر گفت دیوانه وار سخن مگو چنین دختر ماه روی باین منزل خراب از کجا راه یافت قمر الزمان در خشم شد و زنخدان وزیر را گرفته از تخت بزیر کشید و بزمین افکند و لگد زدن آغاز کرد وزیر دید که از ضرب مشت و لگد هلاک خواهد شد با خود گفت جایی که خادم با دروغی خود را از این دیوانه خلاص کند چگونه من با دروغی خود را از چنگ او نرهانم پس رو بقمر الزمان کرده گفت یاسیدی از من مؤاخذه مکن که پدر تو مرا فرموده بود که خبر این دخترک از تو پوشیده دارم ولی من مرد پیر ناتوان هستم از شکنجه های تو رنجور و فکار گشتم بیش از این طاقت آزار ندارم مرا اندکی مهلت ده تا قصه دخترک با تو بیان کنم در حال قمرالزمان دست از آزردن او کوتاه کرد و گفت چرا پیش از آنکه ترا شکنجه کنم حکایت دخترک نگفتی اکنون ای شیخ پلید بر خیز و قصه آن دخترک برمن فرو خوان که آن دختر قمر منظر را در کنار منش که آورد و الحال در کجا است و اگر پدر من ملک شهرمان از این کارها قصد امتحان من داشت که بزن گرفتنم راضی کند اکنون من راضی شدم و اگر قصد پدرم این بوده است که آن دخترک بمن بنماید پس از آن او را از من پوشیده دارد تا بدو حریص گشته بتزویج تن دردهم اکنون مرا میل به سر حد کمال است و جز آن دخترک کس را نمیخواهم زود برخیز و پدر مرا اشارت کن که در تزویج او شتاب کند و خود نیز همین ساعت بنزد من باز گرد وزیر برخاسته در حالتی که گمان خلاصی نداشت همی رفت تا از برج بدر آمد و همی دوید تا به پیشگاه ملک شهرمان برسید، چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست

چون شب یکصد و هشتاد و هشتم بر آمد

گفت ای ملک جوانبخت وزیر همی دوید پیشگاه ملک شهرمان رسید ملک گفت ای وزیر چونست که ترا پریشان و در هم میبینم وزیر با ملک گفت بشارت آورده ام ملک گفت بشارت بازگو وزیر گفت بشارت همین است که پسرت قمر الزمان دیوانه گشته چون ملک این سخن بشنید ستاره بچشم اندرش تیره شد و با وزیر گفت صفت جنون قمر الزمان بر من بیان کن وزیر آنچه از قمر الزمان دیده بود باز گفت ملک با وزیر گفت من