-۱۵۸-
کردند اتفاقاً یکی از دوستان آنمرد بیمار شد و طبیب نیز از بهر او کنجد مقشر فرمود او نیز پاره کنجد بآن مرد بی چیز بداد که پوست از آن بردارد و آنمرد کنجد را بزن خویش بداد که مقشرش کند پس از آن پوست که از آن کنجد برداشت چون سموره کنجد بدید بسوی آن کنجد بیامد و از آن کنجد در آنروز بمنزل خود همیبرد تا آنکه بیشتر آن کنجد را ببرد چون زن بیامد نقصان در کنجد مشاهده کرد بنگهبانی کنجد بنشست تا سبب نقصان بداند پس سموره ببردن کنجد بیامد زن را دید که بدانجا نشسته دانستکه از بهر پاس کنجد نشسته است با خود گفت اینکار عاقبت بد دارد ناچار من باید کاری کنم که کردارهای بد مرا بپوشاند پس کنجد را که در منزل داشت بیرونش همیآورد چون زن او را بدینسان بدید با خود گفت که نقصان کنجد این سموره نخواهد بود از آنکه کنجد را دیگری برده او همی آورد و آفت کنجد از این نیست این با ما نکوئی میکند پاداش این جز نیکوئی نتوان داد ولی من باید پاس دارم تا برندۀ کنجد را بشناسم سموره دانست که بخاطر زن چه گذشت پس نزد موش برفت و باو گفت ای خواهر هر کس که مراعات همسایه نکند در دوستی ثابت قدم نیست موش گفت آری ای خواهر چنین است و این سخن را سبب چه بود سموره گفت خداوند خانه کنجد آورده است خود با عیالش از آن کنجد خورده سیر گشته اند و باقی آن را گذاشته اند همه جانوران از آن برگرفته اند اگر تو از آن قسمتی ببری از دیگران سزاوار تر خواهی بود موش از این سخن بطرب آمد و برقصید و با دم خود بازی کرد و بطمع کنجد فریفته شد در حال بر خاسته از خانه بدر آمد کنجدهای پوست کنده را دید که از غایت سفیدی مانند آفتاب پر تو انداخته اند زن نیز بنگهبانی او نشسته پس موش در عاقبت کار فکر نکرد و خود داری نتوانست بمیان کنجد داخل شد و خواست که از او بخورد آن زن با چوبی که در دست داشت او را بزد و سرش را بشکست و سبب هلاک او طمع و غفلت از عاقبت کارها شد ملک شهرباز گفت ای شهرزاد بخدا سوگند که طرفه حدیثی گفتی اگر در نزد تو حدیثی نیکو در محافظت عهد مودت هست باز گو شهر زاد گفت آری ای ملک بمن رسیده است
(حکایت کلاغ و گربه)
کلاغی و گربه ای با هم مودت و برادری داشتند اتفاقاً ایشان زیر درختی بودند که ناگاه پلنگی بسوی آن درخت بیامد و ایشان آگاه نبودند چون پلنگ بایشان نزدیک شد کلاغ بدرخت بپرید و گربه در پای درخت خیران بماند و با کلاغ گفت ای یار وفادار در خلاص من حیلتی کن کلاغ با او گفت هنگام نزول بلیت از برادران یاری خواستن ضرور است و ایشان نیز در خلاص برادران از حیلتی ناچارند و شاعر در این معنی نیکو گفته
مر ترا آن رفیق یار بود
که به نیک و بدنت بکار بود
یار همکاسه هست بسیاری
لیک هم درد کم بود یاری
اتفاقا بنزدیک آن درخت شبانی بود که سگان شیر شکار داشت کلاغ بنزدیک سگان رفت و پرهای خود بزمین زد و فریاد کرد سگان بر وی گرد آمدند آنگاه از زمین بلند گشته بر بروی سگان بزد و اندکی دور شد سگان براثر او بیامدند پس کلاغ دوباره پر بروی ایشان زد و دور تر رفت سنگان نیز از پی او برفتند و سگان را باین حیله همی کشانید در آن حال شبان سر بر کرد پرنده را دید که نزدیک بزمین همیپرد و سگان از پی او همی دوند تا اینکه کلاغ بدرختی رسید که گربه و پلنگ آنجا بودند چون سگان پلنگ بدیدند باو هجوم کردند پلنگ بگریخت و گربه بحیله کلاغ از چنگ پلنگ بر آسود ای ملک این حکایت برای آن گفتم که بدانی مودت اخوان صفا شخص را از ورطه ها نجات دهد و نیز حکایت کرده اند
(حکایت روباه و کلاغ)
روباهی در کوه خانه داشت و آنچه بچه میزائید همه را از گرسنگی میخورد و در قله آن کوه کلاغی آشیانه داشت روباه قصد کرد که میانه او و کلاغ دوستی پدید آید تا او را مونس تنهایی خود کند و در طلب روزی از او یاری جوید پس بکلاغ نزدیک شد چندانکه آواز هم را شنیدند و کلاغ را سلام کرد و گفت ای همسایه همسایگان را بیکدیگر حقی است بزرک و بدانکه تو مرا همسایه هستی و اداء حق تو مرا فرض است خاصه اینکه مهر تو مرا اندر دلست و همان مهر سبب مهربانی من شده ترا جواب چیست کلاغ گفت سخن راست بهترین سخنانست گمان دارم که سخنان تو در زبان باشد نه در دل و میترسم که در آشکار برادر و در باطن دشمن باشی از آنکه تو خورنده ای و من خوردنی ما را دوری از هم فرض است ندانم سبب چیست که تو چیزی را می خواهی که نخواهد شد تو از جنس وحشیانی و من از جنس پرندگان برادری ما سر نمیگیرد روباه گفت قصد من از دوستی و نزدیکی تو اینست که با هم در کارها یار باشیم و در حاجات یکدیگر را یاری کنیم و از مودت و برادری سودها برداریم و در نزد من از حسن صداقت و درستکاری حکایتی است که اگر بخواهی با تو بازگویم کلاغ گفت بازگو تا قصد تو بر من آشکار شود روباه گفت ای دوست گرامی از کیک و موش حکایتی کرده اند که براستی سخنان من گواه است کلاغ گفت چگونه است آن حکایت روباه گفت موشی در خانه بازرگانی توانگر جای داشت شبی کیک در خوابگاه آن بازرگان جای گرفت تنی یافت بسیار نرم و بس تشنه بود خون او بمکید بازرگان آزرده گشته بیدار شد و راست نشست و خادمان را آواز داد خادمان فرمان بشتابیدند و آستینها برزده از بی کیک همی گشتند چون کیک این معنی دریافت بگریخت و راهش بسوراخ موش افتاد چون بخانه موش در آمد موش او را بدید و با او گفت سبب آمدن تو بدینجا چیست که تو نه از جنس منی و پیوسته تو از آزار من بهراس اندر بودی کیک با او گفت که من از بیم کشته شدن بدینجا گریختم و بر تو پناه آوردم و در خانه تو طمعی ندارم و از من بدی بر تو نخواهد رسید چون موش سخن کیک بشنید: چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست
چون شب یکصد و پنجاه و یکم بر آمد
گفت ایملک جوانبخت موش چون سخن کیک بشنید گفت اگر سخن چنین است که تو گفتی درینجا بر آسای که بر تو باکی نیست و ترا آسیبی نرسد مگر آنکه من خود را سپر آن آسیب گردانم ولی از نخوردن باقی خون بازرگان افسوس مخور و بهر چه که میسر باشد راضی شو که از واعظان شنیده ام که