پرش به محتوا

برگه:One Thousand and One Nights.pdf/۱۶۱

از ویکی‌نبشته
این برگ نمونه‌خوانی شده ولی هنوز هم‌سنجی نشده‌است.

-۱۵۷-

تو قبول کنم رها شویم روباه گفت تو راست بایست و من بدوش تو بالا روم و برلب گودال نزدیک شوم و از اینجا بدر آیم و ریسمانی پدید آورده بر تو بیاویزم تا تو او را گرفته خلاص شوی گرگ گفت مرا بسخن تو اعتماد نیست که حکیمان به ناجوانمردان اعتماد کند فریب خواهد خورد و هر کس آزموده را بار دیگر بیازماید او را پشیمانی روی و درین معنی شاعر گفته:

تجربه کردم و دانا شدم از کار تو من

تا مجرب نشود مردم، دانا نشود

روباه گفت ظن بد در هر حال بد است و حسن ظن شیوۀ جوانمردان است سزاوار اینستکه رهایی را حیلت کنی که رهایی من و تو بهتر از آنست که هر دو هلاک شویم از ظن بد بازگرد از آنکه اگر تو بمن حسن ظن داشته باشی و بر سخن من اعتماد کنی یکی از این دو کار خواهد بود یا چیزی حاضر آورم که تو بر آن آویخته خلاص یابی و یا اینکه با تو مکر کنم و خود خلاص یافته ترا در اینجا بگذارم و این یکی محالست از آنکه من از مکافات نیرنگ خود آسوده نخواهم بود و بپاداش نیت خویش گرفتار خواهم شد که در مثال گفته اند الوفاء ملیح والغدر قبیح بهتر اینست که تو بر من اعتماد کنی که من بحادثات روزگار جاهل نیستم اکنون خلاصی را حیلتی ساز و دیر مکن که وقت از آن تنگتر است که سخن دراز کنیم گرگ گفت اگرچه بر تو اعتماد ندارم ولی این را دانستم که تو چون توبه مرا شنیدی قصد خلاص من کردی و اکنون من سخن ترا بپذیرم اگر مکری و کیدی ترا در نظر باشد همان نیرنک سبب هلاک تو خواهد بود پس گرک در میان گودال راست بایستاد و روباه بر دوش او رفت و مساوی لب چاه ایستاد آنگاه از دوش گرک بروی زمین جست و گرک گفت ای دوست مهربان از کار من غافل مباش و خلاصی مرا دیر مکن روباه بلند بخندید و گفت ای نادان مرا در دست تو گرفتار نکرد مگر مزاح کردن من با تو از آنکه چون توبه ترا بشنیدم فرحناک شدم و بطرب آمدم و رقص کردم و دم خود را بگودال در آویختم تو مرا بگودال اندر کشیدی ولی خدا مرا از دست تو و از این ورطه خلاص کرد الحال چگونه در هلاک تو نکوشم که تو از طایفه شیطان هستی و بدانکه دوش بخواب دیدم در عروسی تو همی رقصم خواب با معبران گفتم گفتند که تو در ورطه بیفتی و زود خلاص شوی و من دانستم که گرفتاری من در دست تو و خلاص یافتن تأویل خواب من بوده و ای نادان تو بدانکه من دشمن تو هستم و تو از کم خردی یاری از من همیجوئی و عالمان گفته اند که راحت مردم در مرک بدکارانست و پاک شدن زمین در هلاک ایشان و مرا بیم از اینست که اگر با تو وفا کنم بمحنتی گرفتار شوم که بیشتر از محنت مکر و کید باشد و گرنه در خلاص تو کوشیدمی چون گرک سخن روباه بشنید انگشت ندامت بدندان گرفت چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فرو بست

چون شب یکصد و پنجاهم بر آمد

گفت ای ملک جوانبخت چون گرک انگشت ندامت بدندان گرفت و فروتنی آغاز کرد نیاز مندانه با روباه گفت شما طایفه روبهان شیرین زبان ترین وحشیان و خوش رو ترین جانوران هستید و مزاح را دوست میدارید و این سخنان تو میدانم که از روی مزاحست ولکن همه وقت مزاح نه نیکوست روباه گفت که مزاح را اندازه است که ظریفان از آن اندازه تجاوز نکنند تو گمان مکن پس از رهایی از دست چون تو ستمکار باز فریب ترا بخورم گرک گفت شایسته این است که تو در خلاص من بکوشی از آنکه میانۀ من و تو برادری و دوستی دیرین است و اگر تو مرا خلاص کنی من نیز ناگزیرم که ترا پاداش نیکو دهم روباه گفت حکیمان گفته اند : با بدان یار مشو که یار بد ترا نیز بد کند و با دروغگو برادری مکن که اگر از تو خوب بیند او را بپوشاند و اگر بد بیند آشکارش کند و حکیمان گفته اند هر چیزی را علاجی است بجز مرک که چاره ندارد و همه شکستها پیوند گیرد مگر شیشه که پیوند نپذیرد و هر چیز را دفع توان کردن مگر قضا را و اما اینکه گمان کرده ای که مرا مکافات نیکو خواهی داد من ترا در مکافات دادن به ماری تشبیه کرده ام که از مارگیر گریخت مردی او را دید که هراسان همی دود آنمرد پرسید چونست که هراسان و گریزان هستی مار گفت از مارگیر میگریزم اگر تو مرا خلاص دهی و در نزد خود پنهان داری ترا پاداش نیکو دهم آن مرد مار را بطمع مکافات نیکو بگرفت و در جیب گذاشت چون مارگیر بگذشت و بیم از مار برفت و خاطرش آسوده شد مرد با او گفت پاداش من چیست که ترا از آنچه بیم داشتی نجات دادم مار گفت بازگو که کدام عضو ترا بگزم تو میدانی که پاداش من همین است پس مار آن مرد را چنان بگزید که در حال آن مرد بمرد ای احمق حکایت تو با من همان حکایت مار و آن مرد است مگر تو گفتۀ شاعر نشنیده ای

نکوئی با بدان کردن چنان است

که بد کردن بجای نیک مردان

پس گرک با او گفت ای جانور فصیح و ای خداوند صوت ملیح تو مگر توانائی من ندانی و غلبه من بر مردمان نمیشناسی که من بقلعه ها هجوم آورم و انگورستانها ویران کنم تو از فرمان من بیرون مرو و با من چنان رفتار کن که مملوکان با خواجگان روباه گفت احمق نادان مرا از نادانی تو عجب آید که تو مرا بخدمت چنان فرمان میدهی که گویا از مملوکان تو هستم و لکن زود خواهی دید که سر و دندانت را با سنگها بشکنند پس از آن روباه در نزدیکی انگورستان بر تلی شد و خداوند انگورستان را آواز همی داد تا اینکه مردم حاضر آمدند روباه ایستاده بود که ایشان بکنار گودال برسیدند آنگاه روباه بگریخت صاحبان باغ گرک را در گودال بدیدند سنگهای بزرگ بر او ریختند و با سنگ و چوب و نیزه اش همی زدند تا او را بکشتند و بازگشتند روباه بسوی گودال باز آمد گرک را مرده یافت از غایت فرح دم همی جنبانید و این ابیات همی خواند

هزار شکر که از فر بخت وعون الله

حسود گشت نگونسار و نیست شد بد خواه

بسا کسان که تباهی دیگران میخواست

در این خیال سرانجام خویش کرد تباه

هر آنکه دام نهد خویشتن فتد در دام

هر آنکه چاه کند خویشتن کند در چاه

پس از آن روباه بی زحمت اغیار در انگورستان بسر برد و نیز حکایت کرده اند

(حکایت موش و سموره)

موشی با سموره در خانه مرد فقیری منزل