پرش به محتوا

برگه:One Thousand and One Nights.pdf/۱۶۳

از ویکی‌نبشته
این برگ نمونه‌خوانی شده ولی هنوز هم‌سنجی نشده‌است.

-۱۵۹-

این بیت همی خواندند:

کسیکه عزت عزلت نیافت هیچ نیافت

کسیکه روی قناعت ندید هیچ ندید

کیک گفت ای خواهر وصیت ترا شنیدم و گردن بطاعتت نهادم هرگز ترا مخالفت نکنم تا درین نیت پاک عمر من بگذرد موش گفت راستی مودت ترا نیت پاک بس باشد پس پیمان بستند و مودت محکم کردند و کیک شبها در خوابگاه بازرگان جای میگرفت و روزها در خانه موش بسر می برد اتفاقاً بازرگان شبی بخانه بیامد و بسی زر با خود داشت آن زرها اینسوی و آنسوی میکرد چون موش صدای زر ها شنید سر از سوراخ بدر آورده بآنها همینگریست تا اینکه سر ببالین گذاشت و بخفت آنگاه موش با کیک گفت آیا حیلتی توانی ساخت که از این زرها که غنیمتی است بزرگ بمقصود برسیم کیک گفت طالب هر چیز باید برو قادر باشد اما اگر ضعیف و عاجز باشد بمحنتی گرفتار گشته از مقصود باز ماند مانند آن گنجشگ که دانه میرباید و بدام اندر گرفتار میشود صیاد آنرا صید کند بی تفاوت، شرح حال ماست اینکه نه ترا قدرتست زرها بگیری و از خانه بدر آری و نه مرا طاقت آنکه یکی از آنها را بردارم موش گفت که من در خانه خود هفتاد سوراخ ساخته ام از هر کدام که خواهم بیرون آیم و از برای اندوختنی ها جای محکم آماده کرده ام اگر توحیلتی کنی که بازرگان از خانه بدر شود بدا نکه ظفر خواهم یافت پس کیک گفت من انشاء الله بازرگانرا از خانه بیرون کنم پس کیک بخوابگاه بازرگان شتافت و او را سخت بگزید و ازو دور گشته بمأمنی بر آسود بازرگان بیدار گشت و او را جستجو کرده چیزی نیافت به پهلوی دیگر بخوابید کیک او را بار دوم سختتر از نخستین بگزید بازرگان را خواب از سر بدر شد و از خوابگاه دور گشت کیک هم دفعه دفعه همی گزید تا اینکه بازرگان از خانه بدرآمد و در مصطبه در خانه بخفت و تا بامداد بیدار نشد و موش تمامت زرها را بمکان خویش برد چون روز برآمد مردمان بازرگان را در آنجا دیدند و گمانهای بد برو بردند پس از آن روباه با کلاغ گفت که ای خردمند هشیار من این سخنان با تو نگفتم مگر اینکه بدانی که اگر با من نکوئی کنی ترا پاداش نیکو خواهم داد چنانکه کیک موش را پاداش نیکو داد کلاغ گفت ای روباه تو نیرنک باز و حیله ساز هستی و کسی را که عادت مکر و خدعه باشد بعهد او نتوان ایمن شد و کسی را که پیمان درست و عهد محکم نباشد او را پناه دادن از صواب دور است و درین زمان نزدیک بمن رسیده است که تو با یار دیرین خود گرگ نیرنگ کرده و فریبش داده و هلاکش ساخته ای با اینکه او ترا همجنس بود و دیرگاهی در صحبت او بسر برده بودی تو که پاس صحبت او نداشتی من چگونه توانم بر تو اعتماد کنم چون ترا کار با همجنسان و یاران این باشد با دشمن خود که ترا همجنس نیست چگونه خواهی رفتار کرد مثل تو با من مثل شاهینست با ضعیفان و واپس ماندگان پرندگان روباه گفت چونست حکایت شاهین با ایشان کلاغ گفت چنین گویند که شاهینی بوده است ستمکار و بدکردار . چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست

چون شب یکصد و پنجاه و دوم بر آمد

گفت ای ملک جوانبخت شاهینی بوده است بدکردار و وحشیان و پرندگان ازو هراس داشتند و هیچکس را از شر او خلاصی نبود و او را در ستمکاری و دل آزاری حکایتها بود پس چون سالها براو بگذشت ضعیف شد و گرسنه گشت و دردش افزون گردید و آنگاه قرار او باین شد که بمیان جمع پرندگان میرفت چون پرندگان میپریدند ضعیف و پس مانده که برجای ماندی او را گرفته میخورد الغرض پس از آن همه قوت و بطشت کار بحیله گری و روزی بخدیمه خوردی ای روباه ترا نیز اگر قوت برود حیلت نخواهد رفت و من شک ندارم در اینکه ترا طلب صحبت من از روی حیلت است و من هم کسی نیستم که فریب ترا خورده با تو یار شوم از آنکه خدا به پرهای من قوتی و به دیده های من روشنی داده که بدیگران نداده و حذر کردن از خلق را نیز بمن داده و بدانکه هر کس که بقوی تر از خود تشبه جوید بمشقت افتد و بسا هست که هلاک میشود ای روباه من بر تو بیم دارم از اینکه بتواناتر از خود تشبه می جوئی و ترا رسد آنچه بگنجشگ رسید روباه گفت بازگو که به گنجشگ چه رسید کلاغ گفت شنیده ام گنجشگی به رمه گوسفندی بپرید و عقاب بزرگی را دید که بره ای را بچنگال گرفته همی برد و آنگاه گنجشگ پرهای خود را بگشود و گفت منهم بدانسان کنم که عقاب کرد پس خویش را بزرک شمرد و به قویتر از خود تشبه کرده در حال بپرید و بقوچی فربه که پشمهای بلند داشت بیفتاد پشمهای قوچ بپای گنجشگ در پیچید و دام پای او شد چون خواست بپرد پریدن نتوانست آنگاه عقاب خشمگین گشته بازگشت و او را بگرفت و پرهای او را بر کند و شبان نیز بیامد ریسمانی بپای گنجشگ بسته پیش فرزندانش برد یکی از ایشان با پدر گفت که این چیست شبان گفت این به بزرگتر از خود و قویتر از خود تشبه کرده و هلاک گشته تو نیز ای روباه حذر کن از اینکه بقویتر از خود تشبه کنی که هلاک خواهی شد پس چون روباه از دوستی کلاغ نومید شد محزون و ملول بازگشت و از پشیمانی دندان بدندان میسود چون کلاغ گریستن و نالیدن و دندان بدندان سودن روباه بدید سبب باز پرسید روباه گفت سبب اینست که ترا از خود حیله گرتر یافتم این بگفت و بمکان خود بازگشت پس ملک شهرباز گفت ای شهرزاد چه طرفه حکایتها گفتی اگر از اینگونه حکایات نیز داری بازگو شهرزاد گفت چنین گویند که:

(حکایت خارپشت و قمری)

خارپشتی در کنار درختی مسکن گرفته بود و دو قمری نر و ماده نیز بر آن درخت آشیان داشتند و بفراز آن درخت بعیش و نوش میگذراندند خارپشت با خود گفت که قمریان از میوه درخت میخورند و مرا دست از آن کوتاه است ولیکن باید ناچار حیلتی سازم پس در پای درخت نزد کاشانه خود مسجدی بنا کرد و در آنجا تنها بعبادت مشغول شد پس قمری او را همه وقت در پرستش و نماز ایستاده یافت دلش باو مایل شد و باو گفت چند سال است که تو بدینسان هستی خارپشت گفت سی سالست که در عبادت بسر میبرم قمری گفت خوردن تو از کجاست گفت اگر چیزی از درخت افتد بآن قناعت کنم قمری گفت جامۀ تو چیست خارپشت گفت این خارهای درشت جامۀ منست قمری گفت چونست که این مکان بجاهای دیگر برگزیده ای خارپشت گفت در بیراهه منزل گرفته ام تا راه گم کردگان را براه دلالت کنم و جاهلان را علم