پرش به محتوا

برگه:One Thousand and One Nights.pdf/۱۶۰

از ویکی‌نبشته
این برگ نمونه‌خوانی شده ولی هنوز هم‌سنجی نشده‌است.

-۱۵۶-

که از برای من در دل داشتی فراموش مکن هنوز کجاست که ترا سنگسار کنند بدانکه تو از این جهان بدرخواهی رفت و از این محنتکده ارتحال خواهی کرد و پس از هلاکت بدوزخ خواهی شتافت گرگ گفت یا اباالحصین کینه بدل مگیر و بدوستی بازگرد و بدانکه هر کس شخصی را از هلاک برهاند او را زنده کرده و هر کس کسی را زنده کند گویا تمامت خلق را زنده کرده است و پیروی فساد مکن که فساد را حکیمان ناخوش داشته اند و هیچ فساد از این بیشتر نیست که من بدین گودال اندر بمانم و مذاق مرگ بچشم و هلاک را بچشم خود بینم و حال آنکه تو بر خلاص من قادر باشی روباه گفت ای زشت روی درشت خوی من ترا در نیکوئی ظاهر و خباثت باطن به باز تشبیه کرده ام که با کبک حیله کرد گرگ گفت چون است حکایت باز و کبک روباه گفت روزی به انگورستان رفتم که از انگور آنجا بخورم بازی را دیدم که بر کبکی هجوم کرد و خواست که او را صید کند کبک بگریخت و به آشیانه خود رفته پنهان شد باز نیز از پی او برفت و او را آواز داد که ای نادان چون من ترا در بیابان گرسنه یافتم بر تو رحمت آوردم و از برای تو دانه برچیدم و اکنون حاضر آورده ام که تو آنرا بخوری ولی تو از من گریختی و سبب گریختن ترا ندانستم الحال بیرون بیا و دانه ای که از برای تو آورده ام بخور چون کبک از باز این بشنید براستی سخنش اعتماد کرد و از آشیانه بدر آمد در حال باز چنگال بر وی فرو برد و او را محکم گرفت کبک باو گفت این بود وفا و یاری تو همینست دانه ای که تو آنرا از برای من آورده بودی چرا با من دروغ گفتی امید دارم که آنچه از گوشت من بخوری خدا آنرا در شکم تو زهر کند چون باز کبک را بخورد پر و بال او بریخت و در حال بمرد پس از آن روباه با گرگ گفت هر که چاه از بهر برادران خود بکند بزودی در آن چاه افتد نخست تو با من کید کردی و حیله ساختی ولی در آخر خود گرفتار گشتی گرگ گفت این سخنان بگذار و این مثلها مزن و کارهای بد را که از من سرزده باز مگو همین بد حالی مرا بس است که بورطه در افتاده ام که دشمنانرا دل بمن میسوزد برخیز و حیلتی بساز که خلاص من در آن باشد مرا یاری کن که صدیق را از صدیق تحمل مشقت ضرور است و رنج بردن دوست در خلاصی دوست نزد خردمندان پسندیده است و گفته اند که دوست مهربان بهتر از برادر است هرگاه تو در خلاص من بکوشی و مرا از این ورطه خلاص کنی ترا از مال دنیا بی نیاز کنم و حیلتها و مکرهای غریبه بتو بیاموزم که از برکت آن حیلتها انگورستان های خوب پدیدآوری و از درختان میوه دار میوه های شیرین خوری روباه خندان خندان گفت عالمان چه نیکو گفته اند گرگ گفت عالمان چه گفته اند روباه گفت عالمان گفته اند که هر که جثه درشت و طبع خبیث دارد او از خرد بیگانه و دور است و ترا بدانسان می بینم که ایشان گفته اند زیرا که ای نادان آن سخن که گفتی صدیق را از صدیق تحمل باید راستست ولی تو عجب کم خردی که با آن همه خیانت که با من کردی خود را صدیق همی شماری و از اینکه گفتی حیلتها بمن بیاموزی که بوسیله آنها به انگورستان ها شوم سختم عجب آمد که اگر ترا حیلتی میبود پیش از آنکه بدیگری بیاموزی خویشتن را از هلاک خلاص میکردی و لکن تو مانند کسی هستی که بیمار باشد بیمار دیگر را معالجه کند گرگ سخنان روباه بشنید دانستکه از او نیکوئی برنیاید آنگاه بخویشتن بگریست و گفت تا اکنون بغفلت اندر بودم اگر خدا مرا از این مهلکه نجات دهد توبه کنم که ضعیف تر از خود را نیازارم و جامه پشمین پوشیده در کوهها جای گیرم و از درندگان کناره جویم و محتاجان را چیز دهم و از خشیت الهی پیوسته گریان باشم پس بگریست و بنالید چندانکه روباه را دل بروی بسوخت و از توبه کردن او فرحناک شد در حال برخاست و بر لب گودال بنشست و دم خود را بگودال فرو آویخت گرگ بر خاسته دم او را بر گرفت و بسوی خویشش کشید روباه نیز در گودال افتاد پس گرگ گفت چرا تو بر من رحم نمیکردی و چگونه در سر زنش و شماتت من مصر بودی و حال آنکه من یار تو بودم منت خدای را که تو نیز بورطه در افتادی و پاداش تو بر تو زود رسید که حکیمان گفته اند هر کس کسی را بخوردن شیر سگ سر زنش کند زود باشد که خود نیز شیر سگ بخورد پس از آن گرک این ابیات بر خواند

ای روبهک چرا ننشستی بجای خویش

با شیر پنجه کردی و دیدی سزای خویش

از دست دیگران چه شکایت کند کسی

سیلی بدست خویش زند بر قفای خویش

ا دیگران بگوی که ظالم به چه فتاد

تا چاه دیگران نکند از برای خویش

پس از آن با روباه گفت ناچار در کشتن تو شتاب کنم پیش از آنکه تو مرا کشته بینی روباه با خود گفت که من با این ستمکار در افتادم و ناچار هر حیله که دارم باید بکار برم که گفته اند اندوختن اشک چشم از برای روز محنت است اگر باین جفا پیشه حیله نکنم خود هلاک شوم :

چو در طاس لغزنده افتاد مور

رهاننده را چاره باید نه زور

پس روباه با گرگ گفت ای امیر در کشتن من شتاب مکن که پشیمان شوی و هرگاه مرا مهلت دهی و سخنی را که با تو خواهم گفت بنیوشی سلامت من و تو در آن خواهد بود و اگر در کشتن من بشتابی ترا سودی ندهد و هر دو در اینجا هلاک شویم گرگ گفت ای پلید حیله گر چیست آنکه سلامت من و تو در آنست و مهلت از بهر چه میخواهی روباه گفت قصد من این است که تو با من بدی نکنی و مرا پاداش نیکو دهی زیرا که من توبه ترا دیدم و از تو شنیدم که بر گذشته ها افسوس میخوردی و از کردارهای بد خویش پشیمان بودی و از آزردن یاران توبه میکردی شنیدم که عهد کردی اگر از این ورطه خلاص شوی دیگر انگور و میوه های شیرین نخوری و با پرهیز و تقوی باشی و ناخنها بگیری و دندانها بشکنی و جامه پشمین پوشیده تقرب پروردگار جوئی از سخنان تو مرا بر تو رحمت آمد با اینکه در هلاک تو کوشش داشتم چون توبه و عهد ترا شنیدم مرا فرض شد که ترا از این ورطه برهانم پس دم خود را بسوی تو آویختم که تو او را گرفته بیرون آئی ولی از آن توانائی و قدرت که ترا بود نتوانستی که بنرمی دم مرا گرفته از این ورطه خلاص یابی بلکه دم مرا چنان سخت کشیدی که گمان کردم روانم از تن بدر آمد و از آن جهت من و تو در مهلکه بیفتادیم و اکنون خلاص نتوانیم شد مگر بیک چیز که اگر تو او را از من قبول کنی هر دو خلاص یابیم ولیکن پس از رهایی از این ورطه باید تو بنذر خود وفا کنی تا من با تو یار شوم گرگ گفت چه چیز است آنچه اگر از