پرش به محتوا

برگه:One Thousand and One Nights.pdf/۱۵۴

از ویکی‌نبشته
این برگ نمونه‌خوانی شده ولی هنوز هم‌سنجی نشده‌است.

-۱۵۰-

بچشم عجوز بیفتاد ملک رومزان از اسب پیاده شد چون عجوز او را بدید بشناخت و او را در آغوش کشید ملک رومزان مشتی بر پهلوی عجوز بزد که از شکستن چیزی نماند عجوز گفت این چه بود و هنوز سخنش با نجام نرسیده بود که ملک کان ما کان و وزیر دندان و سواران بعجوز و یارانش گرد آمدند و ایشانرا گرفته ببغداد بازگشتند ملک رومزان فرمود شهر را آئین بندند و نشاط و شادی کنند پس عجوز ذات الدواهی را بیرون آوردند و کلاه نمدین مکلمل به سرگین در سرش بنهادند و منادی در پیش روی او ندا همیداد که اینست پاداش آنکه ملوک و فرزندان ملوک را بکشد پس از آن بردارش کشیده و جسدش را دو نیم کرده از دروازه شهرش بیاویختند و یاران او چون این بدیدند همگی مسلمان شدند و وزیر دندان کتاب را فرمود این حکایت بنویسند تا عبرت آیندگان شود پس از آن ملوک و وزیر دندان و پیوندان ایشان در عیش و نوش همیزیستند تا اینکه بر هم زنندۀ لذات و پراکنده کنندۀ جمعیتها ایشانرا دریافت

(حکایات حیوانات)

چون شب یکصد و چهل و ششم بر آمد

ملک شهر باز با شهرزاد گفت همیخواهم که از حکایت پرندگان حدیث گوئی شهرزاد گفت حبا و کرامة ایملک جوانبخت بروزگار قدیم طاوسی با مادۀ خود در کنار در یا جای داشتند و در آن مکان بسی درندگان و وحشیان بودند ولی درختان بسیار نیز در آنجا بود طاوس با ماده خود شبها از بیم بفراز درختی از درختان بر میشدند و پیوشته در جستجوی مکان دیگر بودند که بجزیره ای پر آب و علف و درخت فرود آمدند و از میوه های جزیره بخوردند و از چشمههای آنجا بنوشیدند که ناگاه بط بشتاب هر چه تمام تر و هراسان بنزد ایشان بیامد و بدرختیکه طاوسان بدانجا بودند جای گرفت و آسوده گشت طاوس دانست که بطه حکایتی طرفه دارد پس حال او بپرسید و سبب هراسش را جویان شد بطه گفت از غایت اندوه بیمارم و بیم من از آدمیزاد است زینهار از بنی آدم بر حذر باش طاوس گفت اکنون که بما رسیدی محزون مباش و هراس مکن بطه گفت حمد خدایرا که حزن و اندوه مرا از ملاقات شما ببرد و بامید دوستی شما بدینجا آمده ام چون بطه را سخن بانجام رسید طاوس ماده نزدیک او بیامد و پس از تحیت باو گفت اکنون ترا باکی نیست آدمیزاد ترا دست نتواند یافت که مادر جزیره میان دریا هستیم و آدمیزاد را محالست که بما راه یابد پس تو آسوده خاطر باش و آنچه که از آدمیزاد بتو رسیده بازگو بطه گفت ای طاوس من در همه عمر در این جزیره ایمن همیزیستم و هیچگونه ناخوشی بمن نمیرسید شبی از شبها صورت آدمیزاد در خواب دیدم که او با من سخن میگفت و من با او سخن میگفتم از گوینده شنیدم که همیگفت ای بطه از آدمیزاد حذر کن و فریب او مخور که او را حیله و مکر بسیار است از مکر او بر حذر باش که او حیله گر و نیرنگ ساز است چنانچه شاعر گفته

  سراپای او جمله ریو است و رنگ وزافسون او زیرکان گشته دنگ  

و بدانکه این آدم ماهیان را بحیله از دریا بدام آورد و مرغان از مکر بدام در افکند و پیل را بحیله بدست آورد هیچ کس از مکر او ایمن نیست و وحشیان و پرندگان ازو خلاص نیابند پس من ترسان و هراسان از خواب بیدار شدم و تا اکنون مرا بیم دل نگشوده و آسوده نگشته ام که مبادا با من حیله کند و مرا در دام بیفکند پس من آن روز را محزون بودم و قوت من برفت و هستم کمتر شد از برای خوردن و نوشیدن بیرون آمدم و اندک اندک میرفتم ولی خاطر ناشاد و دل گرفته داشتم چون بدین کوه رسیدم شیر بچۀ زرد گونی بدر غار دیدم چون او نیز مرا بدید فرحناک شد و از لون رنگین من در شگفت بماند و مرا آواز داده گفت نزدیک من بیا من نزدیک رفتم با من گفت چه نام داری و از کدام جنس هستی من گفتم نام من بطه و از جنس پرندگانم تو باز گو که تا اکنون چرا بدینجا نشسته ای بچه شیر گفت سبب اینست پدر من شیر چند روز است که مرا از آدمیزاد همی ترساند اتفاقاً من نیز امشب صورت این آدم را خواب بدیدم پس شیر بچه خواب خود با من بگفت بخوابدیدن من همی مانست پس چون سخنان بچه شیر را شنیدم باو گفتم یا ابا الحارث من پناه بتو آورده بودم که آدمیزاد بکشی که من ازو هراسان بودم اکنون از هراس تو بر بیم من بیفزود تو که پادشاه وحشیان هستی چرا باید از آدمیزاد هراس کنی پس من بچه شیر را بکشتن آدمیزاد ترغیب همی کردم تا اینکه از جای خود برخاست و دم راست گرده همیرفت من نیز بر اثر او روان بودم تا بکنار راهی برسیدیم دیدیم که گرد برخاست چون گرد باز نشست از میان گرد خری برهنه پدید شد که گاهی میجست و میدوید و گاه برخاک همی غلطید چون بچه شیر او را بدید آوازش بداد آن خر با تظلم بنزد او بیامد بچه شیر باو گفت ای حیوان کم خرد از کدام جنس هستی و سبب آمدنت بدین مکان چیست بپاسخ گفت ایملکزاده من از جنس دراز گوشم و از آدمیزاد گریخته بدینجا آمده ام بچه شیر گفت مگر بیم تو از آدمیزاد از بهر آنست که ترا بکشد دراز گوش گفت نه ای سلطان بیم من از آنست که حیله ای ساخته مرا سوار شود از آنکه در نزد او چیزی هست که پالانش گویند آنرا به پشت من گذارد و چیزی هست که تنگش نامند آنرا بر شکم من بکشد و چیزی هست پاردمش خوانند آنرا بر زیردم من ببندد و چیزی را که لگام همی گویند در دهان من کند و آهن تیزی بر سر چوب بنشاند و مرا بآن بیازارد و کارهایی که مرا طاقت آن نباشد بمن بفرماید و هر گاه سکندری خورم نفرینم کند و اگر عرعر کنم دشنامم دهد پس از آنکه مرا سال فزون گردد و طاقت کشیدن بارهای گرانم نباشد آنگاه مرا بقا دهد که مشکها به پشت من گذاشته با من آب همی کشد و و پیوسته من در شکنجه و خواری بسر میبرم تا آنگاه مرا در مزبلها پیش سنگان بیندازند ای ملک زاده کدام اندوه ازین بیشتر و کرا دل از من ریشتر است بطه گفت ای طاوس من چون سخنان دراز گوش بشنیدم از بیم آدمیزاد تن من بلرزید و با بچه شیر گفتم ای ملکزاده دراز گوش راست میگوید و سخنان او بر بیم من بیفزود بچه شیر با دراز گوش گفت بکجا همی روی گفت هنگام طلوع آفتاب آدمیزاد از دور بدیدم ازو همیگریزم که شاید پناه گاهی پدید آرم و از این آدم حیله گر خلاص یابم و دراز گوش با بچه شیر در حدیث بود و همیخواست بچه شیر را وداع گوید که ناگاه گرد دیگری پدید