-۱۵۱-
شد آنگاه دراز گوش فریاد بزد و بسوی گرد نگاه کرد و ضرطه بلند بپرانید ساعتی نرفت که از میان گرد اسبی پدید آمد در صفت اسب شاعر گفته :
جهان نوردی کامروزش از برانگیزی
بعالمیت برد کاندرو بود فردا
و آن اسب همیدوید تا بنزد شیر بچه بایستاد شیر با او گفت ای حیوان بزرگ از کدام جنس هستی و درین بیابان فراخ پای گریختت از بهر چیست اسب گفت ای بزرگ و حشیان مرا نام اسب است و از بنی آدم گریزانم شیر بچه را عجب آمد و گفت این سخن مگو که ترا ننگ است تو باین درشتی و بلندی چگونه از آدمیزاد هر اسان هستی و من با این جثه خود قصد کرده بودم که با آدمیزاد ملاقات کنم و باو حمله آورده گوشت او را بخورم و بیم ازین بطه بیک سوی کنم و نگذارم که او از وطن خویش دور شود ولی اکنون که تو آمدی ازین سخنان دل من بریدی و مرا از قصد خود پشیمان کردی که چگونه بنی آدم بچون تو حیوانی بزرگ چیره شود و از درشتی و بلندی تو هراس نکند و اگر تو پای بر وی بزنی در حال هلاک خواهد شد پس اسب ازین سخن بخندید و گفت ای ملکزاده هیهات هیهات که من برو غلبه کنم تو درازی و پهنی و بلندی و درشتی مرا ببین که آدمیزاد از بس حیله که دارد چیزی ساخته پابندش نامد او را بدست و پای من گذارد و سر مرا بمیخی بلند ببندد و من بسان دار کشیدگان ایستاده باشم نه نشستن توانم نه خفتن و هر گاه که خواهد بر من سوار شود از بهر پاهای خویش دو چیز از آهن ساخته رکابشان نامد و چیزی را که زین نام دارد بر پشت من گذارد و او را با دو تنگ از زیر بغل من محکم ببندد و لگام آهنین بدهان من بگذارد چون برپشت من بنشیند لگام بدست گرفته مرا همیراند با رکاب مهمیز بپهلو های من بزند بغایتی که خون از پهلوهای من برود و ای ملکزاده مپرس که من از آدمیزاد به چه رنج اندرم پس چون من سالخودره و نزار شوم و قدرت دویدن و طاقت راه رفتنم نماند آنگاه مرا بآسیابان فروشد من شب و روز آسیا بگردانم تا اینکه از کار باز مانم آنگاه مرا بدباغ فروشد و او مرا کشته پوست از من بردارد و دم مرا بکند بغربال بانان دهد چون بچه شیر سخن اسب بشنید خشمگین و ملول شد و از اسب پرسید که چه وقت از آدمیزاد جدا گشته ای گفت هنگام ظهر ازو جدا گشتم و او بر اثر من روان بود پس بچه شیر با اسب در گفتگو بودند گرد برخاست و از میان گرد اشتری پیدا شد نعره زنان و پای بر زمین کوبان همی آمد تا بما برسید چون شیربچه او را بلندتر و درشتر دید گمان کرد که آدمیزاد است و خواست که بر وی جسته او را از هم بدرد من گفتم ای ملکزاده این نه آدمیزاد است بلکه این اشتر است و گویا از بنی آدم گریزان است ای طاوس من با بچه شیر درین سخن بودم که اشتر نزدیک رسید و بچه شیر را سلام کرد بچه شیر جواب گفت و پرسید که سبب آمدنت بدین مکان چیست اشتر گفت که از آدمیزاد گریزان و هراسانم شیر بچه گفت تو با این جثه بزرگ از آدمیزاد چگونه بهراس اندری که تو او را با لگدی پایمال توانی کرد اشتر گفت ای ملکزاده بنی آدم را جز مرگ کس چاره نکند از آنکه او چیزی در بینی من کند و آنرا مهار نامد و افسار اندر سر من کرده مرا بکودکی سپارد و آن کودک مرا با این چنین بلندی و درشتی همیکشد و بارهای گران بر من نهند و بسفرهای دور و درازم ببرند و شبانروز کارهای دشوارم بفرمایند و چون پیر شوم یا بشکنم مرا نگاه ندارند و بقصابم بفروشند و او مرا کشته گوشت من بطباخ و پوست مرا بدباغ فروشند ای ملکزاده مپرس از بنی آدم چه رنجها که میبرم بچه شیر گفت چه وقت از آدمیزاد جدا گشته ای اشتر گفت ساعتیست که ازو جدا گشته ام و او براثر من روان بود و قصد گرفتن من داشت ای ملکزاده بگذار تا من باین بیابانها بگریزم بچه شیر گفت ای اشتر اندکی در اینجا بمان تا ببینی که من او را چگونه از هم بدرم و گوشت او را بچه سان بخورم و استخوانهای او را چون بشکنم و خون او را چگونه بیاشامم اشتر گفت یا بن السلطان من از آدمیزاد بر تو همیترسم که او مکر و خدعه بسیار دارد چنان که شاعر گوید :
همگی بد فعال و بد سیرند
از درون تیغ و از برون سپرند
همچو مال یتیم بیرون خوش
لیک هنگام آزمون آتش
هنوز اشتر بیت بانجام نرسانیده بود که گرد برخاست و از میان گرد مرد پیر کوتاه قامت باریک بشره ای پدید شد و در دوش خرجینی داشت که آلت نجاری بدان خرجین بود و هشت تخته چوبین در سرداشت و کودکان خورد سال را دست گرفته همیشتابید تا به شیر بچه نزدیک شد ای طاوس من چون او را بدیدم از غایت بیم از خود برفتم و اما بچه چون او را بدید برخاسته بسوی او رفت و با او ملاقات کرد چون شیر بچه بدو رسید نجار بخندید و با زبان فصیح گفت ای پادشاه بزرگ خدا شام ترا مبارک کند و برشجاعت و قوت تو بیفزاید مرا از حادثه ای که با من رو داده پناه ده و مرا از شر ستم کننده خود وارهان که من جز تو یاری کننده و پناه نیافتم پس آن نجار در پیش روی شیر بچه ایستاده بگریست و بنالید و شکایت همیگفت چون بچه شیر گریستن و شکایت او را بشنید گفت ترا پناه دادم از آنچه بیم داری بازگو که ترا ستم کرده و تو کیستی که من در همه عمر چون تو خوب صورت و فصیح ندیده بودم و ترا مشغله چیست نجار گفت ای بزرگ و حشیان من نجارم و ستم کننده من آدمیزاد است و در بامداد همین شب در نزد تو خواهد بود چون شیر بچه این سخن بشنید جهان برو تیره شد پس بغرید و فریاد کرد و شرر از چشمان خود بریخت و گفت بخدا سوگند که امشب تا بامداد بیدار بمانم و بنزد پدر بازنگردم تا به مقصود خود برسم پس از آن شیر بچه روی بنجار کرده با او گفت که گامهای ترا کوتاه میبینم و از جوانمردی که دارم خاطر تو نیارم شکست و گمان من اینستکه تو با وحشیان راه رفتن نتوانی با من بگو که بکجا خواهی رفت نجار گفت که بنزد پلنک وزیر پدر تو همیروم زیرا که او شنیده که آدمیزاد بدین سرمین آمده برخویشتن بترسید رسول فرستاده مرا خواسته است که از برای او خانه بسازم که در آنجا جای گیرد تاکس از آدمیزاد بدو نتواند رسید پس چون رسول بیامد من این تختها برداشته بسوی او روان شدم چون بچه شیر سخن نجار بشنید به پلنک رشک آورد و با نجار گفت ناچار همین تختها را پیش از آنکه از برای پلنک خانه بسازی خانه ای از