پرش به محتوا

برگه:One Thousand and One Nights.pdf/۱۵۳

از ویکی‌نبشته
این برگ نمونه‌خوانی شده ولی هنوز هم‌سنجی نشده‌است.

-۱۴۹-

خواهرش گفت خدا روی ترا سفید کناد و حادثات از تو بگرداناد جوان در جواب خواهر این ابیات برخواند

بزی شادمان ای پریچهره خواهر

که اینک بتوفیق دادار داور

ر بودم ز زین دشمنان را بنیزه

بدانسان که دانه رباید کبوتر

به ناموس تو قصد کردند خصمان

ز تیغ من اکنون بدیدند کیفر

کله مرد را بهر ناموس باید

چو ناموس نی چه کلاه و چه معجر

طمع کرد هر کس به ناموس مردم

حلال است فرمود خونش پیمبر

چون ابیات او را بشنیدم در کار خود حیران بماندم و به اسیری خود نظاره کرده خویشتن را ملامت نمودم پس از آن دختر پری روی را نظر کرده با خود گفتم این فتنه ها را سبب همین ماهروی شد پس در جمال او شگفت ماندم و آب از دیده روان کرده این ابیات بخواندم

بس خون که به تیر غمزگان ریخته ای

بس دل که بتار زلف آویخته ای

باران دو صد ساله فرو ننشاند

این گرد بلاها که تو انگیخته ای

پس از آن دخترک خوردنی از بهر برادر حاضر آورد و مرا بخوردن بخواندند من شاد گشته از هلاک ایمن شدم چون برادرش از خوردن فارغ شد قرابۀ شراب بیاورد جوان به می گساری بنشست و همی نوشیده تا اینکه مستی بر او چیره شد و گونه اش سرخ گردید پس بسوی من نگاه کرده با من گفت یا حماد من عباد بن تمیم بن تغلبه هستم خدا زندگانی تازه به تو بخشید آنگاه قدحی بمن داد چون نوشیدم قدح دوم و سوم و چهارم بداد همه را بنوشیدم با من بمنادمت در پیوست و مرا سوگند داد که او را خیانت نکنم من هزار و پانصد سوگند یار کردم که هرگز باو خیانت نکم بلکه یار او باشم پس در آن هنگام بخواهر گفت ده جامه حریر از برای من بیاورد و همین جامه که در بر دارم از جمله آنهاست و شتری از بهترین شتران از بهر من بیاورد و گفت اسبی اشقر نیز از برای من حاضر آورد من سه روز در نزد ایشان ماندم پس از سه روز گفت ای حماد ای بر ادر همیخواهم از بهر راحت بخسیم که از تو ایمن گشتم و هر گاه سواران ببینی که بدین سوی همیآیند هراس مکن که ایشان از بنی تغلبه هستند و آهنگ جنگ من دارند پس شمشیر بزیر سر نهاده بخفت مرا نفس در کشتن او وسوسه کرد با سرعت تمام برخاسته شمشیر از زیر سر او بدر آوردم و بیک ضربت سر از تنش جدا کردم چون خواهرش از کار من آگاه شد خویشتن ببرادرانداخت و جامهای خود بدرید و این ابیات بخواند

بنالید ای دوستان و بگریید

بر آن طلعت خوب و فر کیانی

بخند ای بد اندیش بعد از وفاتش

از چنگال مرگ از برستن توانی

چه شادی بمرگش که آخر ترا هم

دهد دور گردون ازین دوستکامی

چون ابیات بانجام رسانید با من گفت ای پلید برادر من چرا کشتی و از بهر چه خیانت کردی و قصد او این بود که با هدایا و توشه ها ترا بخانه ات باز گرداند و همیخواست که مرا در آغاز این ماه بر تو کابین کند پس آن دخترک شمشیر بگرفت و قبضه شمشیر بزمین و نوک آنرا بسینه گذاشت و بیفتاد که ناگاه نوک شمشیر از پشت او بیرون شد و در حال بمرد و من محزون شدم و پشیمان گشتم ولی پشیمانی سودی نداشت پس برخاسته بخیمه در آمده و آنچه که در وزن سبک و بقیمت گران بود برداشته روان شدم و از غایت بیم و شتاب که داشتم به کشته های یاران خود التفات نکردم و آنجوان و دخترک را نیز بخاک نسپردم و این حکایت من عجبتر از حکایت نخست است که با آن دختر که از بیت المقدس دزدیده بودم روی داده بود نزهت الزمان چون سخنان بدوی بشید خشمش افزون گشت و جهان بچشمش تیره شد چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فرو بست

چون شب یکصد و چهل و پنجم بر آمد

گفت ای ملک جوانبخت نزهت الزمان چون سخنان بدوی بشنید جهان در چشمش تیره شد برخاسته تیغ بر کشید و بدوی را بکشت حاضران گفتند که در کشتن بدوی شتاب از بهر چه بود نزهت الزمان گفت شکر خدا را که مرا زنده گذاشت تا بدست خود انتقام از خصم بگرفتم پس از آن غلامان را فرمودند که از پای بدوی گرفته بکشند و پیش سگانش بیندازند پس از آن روی بآن دو تن رئیس دزدان کردند که یکی از ایشان غلامی بود نام او بپرسیدند و گفتند که حدیث براستی بگوی غلام گفت مرا نام غضبانست پس سر گذشت خود بیان کرد و آنچه که او را با ملکه ابریزه دختر ملک حردوب روی داده بود باز گفت هنوز غلام را سخن با نجام نرسیده بود که ملک رومزان تیغ بر کشیده او را بکشت و گفت حمد خدای را نمردم تا خون مادر از قاتل بگرفتم پس از آن روی به رئیس سومین دزدان کرده گفتند تو نیز حکایت بازگو همانا او آن شتربان بود که اهل بیت المقدس ازو اشتر کرایه کردند که ملک ضوء المکانرا به بیمارستان دمشق برسانند و او در مزبله گرمابه اش انداخته بود پس حدیث خود را با ملک ضوء المکان از آغاز تا انجام بیان کرد چون سخن او بانجام رسید ملک کان ما کان تیغ برگرفت و شتر بانرا بکشت و گفت منت خدای را که از این خیانتکار انتقام بکشیدم و من این حکایت را بدینسان که این پلید گفت از پدر خود ضوء المکان شنیده بودم پس از آن ملوک با یکدیگر گفتند که مارا در دل آرزوئی جز هلاک عجوز پلید نماند که همه این محنتها او بوده کیست که او را حاضر آورد تا خون جدو عم ازو بگیریم و ننک از دودمان آل نعمان برداریم ملک رومزان گفت ناچار او را حاضر آورم در حال کتابی نوشته بعجوز فرستاد در آنکتاب بنوشت که مملکت دمشق و موصل و عراق در تصرف ماست و سپاه مسلمین شکست خورده اند و ملوکشان دستگیر گشته همیخواهم با ملکه صفیه دختر ملک افریدون و هر که از بزرگان نصاری میخواهی در نزد من حاضر آئید بی اینکه سپاه با خود آرید که بلاد به امنیت اندرند و همه شهرها به زیر حکم منستند چون کتاب به عجوز برسید و خط ملک رومزان بشناخت شادان گشت و در حال سفر را آماده شد و با ملکه صفیه مادر نزهت الزمان و جمعی دیگر از بزرگان روان شدند همی آمدند تا به بغداد برسیدند رسول پیش فرستاده ملوک را آگاه کردند ملک رومزان گفت صلاح در اینستکه ما جامه فرنگیان بپوشیم و عجوز را استقبال کنیم تا از مکر و حیله او ایمن باشیم پس لباس فرنگیان بپوشیدند قضی فکان گفت بخدا سوگند اگر نه من شما را میشناختم میگفتم که شما از سپاه فرنگ هستید آنگاه رومزان پیش افتاده با هزار سوار عجوز را استقبال کردند چون چشمشان