-۱۴۳-
پاسبانی کن کان ماکان روی ببغداد نهاد چون نزدیک بغداد رسید لشگریان از آمدن کان ماکان و آوردن چنان غنیمت آگاه شدند و سر گهرداش در نیزه صباح بدیدند بازرگانان سر گهر داش بشناختند و فرحناک شدند که خدا خلق را از شر او آسوده کرد و از کشتن او در شگفت ماندند و کشنده را ثنا گفتند و مردمان بغداد کان ماکان را از وقایع و زیردندان و ملک ساسان بیاگاهانیدند و مردان و دلیران ازو بترسیدند پس مال را براند تا بپای قصر برسانید و نیزه را که سر گهرداش بر آن بود بر در قصر بزمین کوفت و مردمان و بزرگان بغداد را اسبها و اشترها بداد اهل بغداد را دل بدو مایل شد پس از آن کان ماکان رو بصباح کرده او را در جایگاهی وسیع جای بداد پس از آن بنزد مادر رفته و آنچه در سفر روی داده بود با مادر گفت و ملک ساسان از چگونگی آگاه بود پس ملک از ایوان برخاست و بخلوت اندر بنشست و خاصان خود را بخواست و با ایشان گفت قصد من اینست شمارا از راز پوشیده خود باخبر کنم بدانید که کان ماکان سبب هلاک من خواهد شد از آنکه او گهرداش را کشته و او بسی قبیله از اتراک و اکراد داشت و از آنچه وزیر دندان کرده نیک آگاه هستید که او پیمان بشکست و احسان من فراموش کرد شنیده ام که او لشگر انبوه از شهرها جمع آورده و قصدش اینست که کان ماکان را سلطان کند و او چون سلطان شود ناچار مرا بکشد چون خاصان این سخن بشنیدند گفتند ای ملک اگر نه تو او را تربیت کرده بودی و نه ما او را پروردۀ تو میپنداشتیم هیچکس از ما بنزد او نمیرفت بدانکه ما زیر دستان تو هستیم اگر تو کشتن او را بخواهی بکشیمش و اگر بخواهی که از تو دور شود دورش کنیم چون ملک سخنان ایشان بشنید گفت کشتنش اولیتر است ولی ناچار باید از شما پیمان بگیرم ایشان سوگندها خوردند و پیمان محکم بستند ملک ایشان را گرامی بداشت و وعدۀ زر و مال بداد پس از آن برخاسته بخانه آمد و این خبر به قضی فکان رسید سخت اندوهگین شد و عجوز سعدانه را حاضر آورده و بنزد کان ماکانش فرستاد که خبر بدو رساند و او را از نیت ملک آگاه کند پس عجوز بنزد کان ما کان بیامد و او را سلام کرد کان ماکان از لقای عجوز فرحناک شد و عجوز خبر باو بگفت چون کان ما کان خبردار شد با عجوز گفت که سلام من بدختر عمم برسان و با او بگو که مملکت از آن پروردگار است بهر که از بندگانش بخواهد عطا فرماید و شاعر در این معنی چه نیکو گفته
این عطا چیست کار کارگشای
وین شرف چیست لطف بار خدای
لطف او گر بخاک پیوندد
آدم آنجا رود کمر بندد
نه پیمبر که رخ به یثرب داد
لشگر آورد مکه را بگشاد
نه فریدون گاو پرورده
کرد شیر گرسنه را برده
پس عجوز بازگشت و پاسخ کان ماکان را به دختر عم او بگفت پس از آن ملک ساسان به انتظار بنشست که هر وقت کان ماکان از شهر بیرون رود بکشتن او سواران بگمارد اتفاقاً کان ما کان بقصد نخجیر بیرون رفت و صباح بدوی را نیز با خود برد از آنکه شب و روز از او جدا نمیشد پس کان ماکان ده غزال صید کرد و در میان غزالان غزاله چشم سیاهی بود بچپ و راست نظاره میکرد کان ماکان او را رها کرد صباح بدوی گفت از بهر چه او را رها کردی کان ما کان بخندید و غزالان دیگر نیز رها کرد و با صباح گفت رها کردن غزاله که بچه دارد از مروت و جوانمردی است و این غزاله که بچپ و راست نظر میکرد بچگان شیر خوار داشت بدانسبب او را رها کردم و دیگر غزالان را به کرامت او آزاد کردم صباح گفت مرا نیز آزاد کن تا بنزد کودکان خود روم کان ما کان بخندید و او را با نه نیزه بزد او بزمین بیفتاد و چون مار بر خود همی پیچید ایشان در این حالت بودند که گردی برخاست و از میان گرد سواران و شجاعان پدید شدند و سبب آمدنشان این بود که ملک ساسان را از نخجیر رفتن کان ماکان آگاه کردند او نیز امیری از دیلمیان را که جامع نام داشت با بیست تن سوار دلیر زر و مال بداد و به کشتن کان ماکانشان امر بفرمود چون ایشان به کان ماکان نزدیک شدند و بر او حمله کردند او نیز بدیشان حمله آورد و همۀ ایشانرا بکشت ناگاه ملک ساسان سواره برسید و فرستادگان را کشته یافت بهراس اندر شد و باز گشت مردمان آن مکان که آگاه شدند او را بگرفتند و محکم ببستند پس از آن کان ماکان با صباح بدوی همی رفتند براه اندر جوانی دیدند که بدر خانه ایستاده کان ماکان او را سلام کرد جوان جواب باز گفت پس از آن به خانه رفته دو کاسه بیاورد در یکی شیر و در یکی ترید روغنین بود کاسه ها بر زمین بگذاشت و از کان ماکان تمنی خوردن کرد کان ماکان نخورد جوان گفت چونست که چیزی نخوردی گفت نذر دارم جوان پرسید سبب نذر چیست بدانکه ملک ساسان مملکت مرا به ستم غصب کرده و مملکت از پدر و جد من بود چون پدرم را مرگ در رسید من خورد سال بودم مرا از سلطنت بکنار کرد پس من نذر کردم که تا انتقام از خصم خود نکشم نان کس نخورم جوان با او گفت بشارت باد ترا که نذر تو قبول شد و خصم تو بزندان اندر است و گمان من اینست که زود باشد او بمیرد. کان ماکان گفت در کجا بزندانست جوان گفت بدرون این قبه بلند کان ماکان نظر کرده مردمان را دید که بآن قبه در میشوند و طپانچه به ساسان همیزدند پس کان ما کان نزدیک قبه رفت و به قبه نگاه کرده باز گشت و بخوردن بنشست اندکی بخورد و آنچه گوشت باقی ماند بدستار خوان بگذاشت و در همان مکان چندان بنشست که شب تاریک شد و جوان میزبان بخفت آنگاه برخاسته بسوی قبه رفت و سگان بدور قبه پاس میداشتند سگی بسوی او برجست و او پارۀ گوشت که بدستار خوان اندر داشت پیش سگ بینداخت و سگان دیگر را پاره پاره گوشت همی انداخت تا بدر قبه برسید و بنزد ملک ساسان شه دست خود را بر سر او بنهاد ساسان بآواز بلند گفت کیستی گفت کان ماکانم که در هلاک من همیکوشیدی و خدا ترا به ید کرداری خود گرفتار کرد اینکه مملکت جد و پدر مرا گرفتی بس نبود که در کشتنم نیز بکوشیدی ملک ساسان سوگندان باطل یاد کرد که در هلاک تو نکوشیده ام و این سخن که شنیده دروغ است کان ماکنان ازو در گذشت و گفت بر اثر من بیا گفت قوت اینکه گامی بردارم ندارم پس کان ماکان دو اسب بگرفت و هر دو سوار گشته تا صبحگاهان براندند و علی الصباح