-۱۴۴-
نماز صبح بگذارند و همیرفتند تا به باغی برسیدند و در آنجا نشسته حدیث میگفتند پس کان ماکان برخاسته و با ملک ساسان گفت آیا از من چیزی ترا بدل مانده است یا نه ملک گفت لا والله آنگاه با هم یکدله گشتند که ببغداد بازگردند صباح بدوی گفت من پیش از شما رفته مردم را بشارت دهم پس او را پیش فرستادند و او مرد و زن را بشارت بداد و مردم با دف و نای باستقبال بدر آمدند و قضی فکان چون ماه شب تاریک بدر آمد و کان ماکان او را بدید هر دو را شوق غالب گشت و نفس طالب و چشم بیکدیگر بدوختند و در شهر حدیثی جز حکایت کان ماکان نبود و او را بشجاعت و ملاحت صفت میکردند و میگفتند که ما را جز او شهریاری نشاید و اما ملک ساسان بنزد نزهت الزمان شد گفت مردم را میبینم که کان ماکان را بشجاعت صفت میگویند و مدحت همیکنند و ایشان را حدیثی جز حدیث او نیست ملک ساسان گفت ( شیندن کی بود ماند دیدن) من خود او را دیده ام و هیچ خصلت نیکو و صفت کمال در او نیافته ام مردم بتقلید یکدیگر سخن میگویند و بی سبب او را مدح میکنند اکنون آوازه او بشهر در پیچیده و مردم بغداد بدو مایل گشته اند و وزیر دندان مکار خیانتکار لشکر بیکران از شهرها جمع آورده و من چگونه توانم برخود هموار کنم که از چندین سال سلطنت بزیر حکم بی پدری در آیم نزهت الزمان گفت اکنون چه قصد داری گفت قصد من اینست او را بکشم تا وزیردندان نومید شود و جز من بجائی امیدوار نباشد و طاعت مرا قبول کند نزهت الزمان گفت کید و مکر با بیگانگان ناپسند است چگونه تو با خویشان همی پسندی بهتر اینست که قضی فکان را باو تزویج کنی و سخنی را که پیشینیان گفته اند بنیوشی که گفته اند :
| ببخش ای ملک کادمیزاد صید | باحسان توان کرد و وحشی به قید | |||||
| عدو را به الطاف گردن ببند | که نتوان بریدن تیغ آن کمند | |||||
| چودشمن کرم بیند و لطف و جود | نیاید ازو خبث اندر وجود | |||||
ملک ساسان چون مضمون ابیات بدانست خشمگین برخاست و گفت اگر میدانستم که مقصود نه مزاح است ترا میکشتم نزهت الزمان گفت چون تو بر من خشم آوردی من نیز با تو مزاح کنم پس برخاسته سرودست ملک را ببوسید و گفت رأی تو بس صوابست زود باشد من و تو حیلتی کرده او را بکشتیم چون ملک ساسان از نزهت الزمان این شنید فرحناک شد و باو گفت که بحیله کردن بشتاب و اندوه از من ببر که راه حیله بر من تنک گشته نزهت الزمان گفت بحیله نشتابم و بزودی او را هلاک کنم ملک ساسان گفت چگونه هلاکش کنی گفت با کنیز کی باکون نام بگویم که او خداوند فنونست و آن کنیز از پلیدترین عجوزکان بود و فطرتی ناپاک داشت و کان ماکان و قضی فکان را او پرورده بود ولی کان ماکان میلی بسیار بدو داشت و از غایت میل در زیر پای او بخفتی چون ملک ساسان این سخن بشنید رأی او بپسندید و همان کنیزک را حاضر آورد و قصه برو فرو خواند و فرمود که در هلاک کان ما کان بکوشد و وعده زر و مالش بداد کنیزک گفت اطاعت کنم ولی ایملک خنجری خواهم که از زهرش آب داده باشند که زودتر او را هلاک کنم ملک او را آفرین گفت و خنجری تیزتر از قضا حاضر آورد و آن کنیزک حکایات و اشعار بسیار شنیده و عجایب اخبار یاد گرفته بود پس خنجر بگرفت و از خانه بیرون شد و فکر کشتن کان ماکان همیکرد تا به نزد کان ما کان بیامد و او ایستاده در انتظار وعده قضی فکان بود دید که عجوزک درآمد و او همیگوید که زمان وصال نزدیک شد و هنگام جدائی برفت چون کان ماکان این سخن بشنید با او گفت حالت قضی فکان بازگو که چگونه است با کون پلیدک گفت که او بمحبت تو اسیر است و پیوسته نام تواش ورد زبان میباشد در آن هنگام کان ماکان جامه های خود را بمژدگانی باو بداد و وعده زر و مالش داد آن پلیدک گفت من امشب بنزد تو بخسبم و از حکایت عشاق و سخنان غریب با تو حدیث کنم کان ماکان به او گفت مرا حدیثی بگو که اندوه از من ببرد و دل من از او فرح یابد باکون بنشست و همان خنجر در آستین داشت پس کان ماکان گفت سخن نغز و حدیث طرفه ای که من آنرا شنیده ام اینست که :
(حکایت عاشق حشیش کشیده)
مردی بود خوبرویان دوست داشتی و مال بدیشان صرف کردی تا اینکه بی چیز شد و جهان بر او تنگ گشت و در اسواق همیگردید تا چیزی بدست آورده بدان سد رمق کند ناگاه پاره میخ آهنین به انگشت او فرو شد و خون از او برفت پس بنشست و خون از انگشت پاک کرده با کهنه آنرا ببست پس از آن برخاسته نالان بود تا بگرمابه اندر شد و جامه بکند و بدرون رفته در کنار حوض آب گرم نشسته آب بر سر همیریخت تا اینکه از گرمی آب برنجید چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فرو بست
چون شب یکصد و چهل و سوم برآمد
گفت ای ملک جوانبخت آن مرد آب گرم چندان بر سر ریخت که از گرمی آن آزرده شد پس بکنار حوض آب سرد بیامد کس بدانجا ندید در آنجا خلوت کرد و پاره ای حشیش در آنجا یافت آنرا بدهان گذاشته فرو برد حشیش در مغز او اثر کرد و بر روی سنگها بغلطید و از اثر حشیش چنان خیال کرد که استاد دلاکان او را همی مالد و دو غلام بر سر او ایستاده یکی طاس در دست و دیگری آلاتی که بگرمابه اندر کار است در دست دارد چون اینها را بدید با خود گفت که ایشان بغلط بر گرد من آمده اند پس بخندید و پای خود دراز کشید پس از آن چنان خیال کرد که دلاک به او میگوید که ای خواجه وقت آنست که بیرون روی پس بخندید و گفت ما شاء الله بر این حشیش پس از آن دلاک برخاست و دست او بگرفت و فوطه حریر سیاه بمیان او بست و غلامان با طاس و سایر آلات از پی او روان شدند تا او را بخلوتگاه در آوردند و در آنجا بخور اندر آتش نهاده بودند و از همه میوه ها و عطرها بدانجا حاضر بود خربزه از برای او پاره کردند و او را بر کرسی آبنوس بنشاندند و دلاک ایستاده او را همیشست و غلامان آب همی ریختند پس از آن او را خوب بمالیدند و او را تنها در خلوتگاه گذاشته بیرون آمدند چون از اثر حشیش خیالش بدینجا کشید برخاسته فوطه از میان باز کرد و چندان بخندید که بیفتاد پس از آن با خود گفت چگونه است که ایشان مرا بخطاب وزیران خطاب کردند و با من یا مولینا الصاحب گفتند شاید اکنون کار برایشان