پرش به محتوا

برگه:One Thousand and One Nights.pdf/۱۳۳

از ویکی‌نبشته
این برگ نمونه‌خوانی شده ولی هنوز هم‌سنجی نشده‌است.

-۱۲۹-

بداد تاج الملوک کتاب را خوانده از مضمون آن عجب آمدش کتاب را مهر کرده بعجوز بداد عجوز کتاب گرفته بنزد سیده باز گشت و کتاب به وی داد چون سیده کتاب بخواند و مضمون بدانست سخت خشمناک شد و گفت آن چه به من میرسد از این عجوزک پلید میرسد پس بانک بر کنیز گان زد و گفت این پلیدک مکاره را بگیرید و او را چندان بزنید که راه خود را نشناسد کنیزکان بعجوز در آویختند و با کفش و طپانچه اش همیزدند که از خود برفت چون بخود آمد سیده باو گفت ای عجوزک اگر از خدا بیم نداشتم هر آینه ترا میکشتم پس از آن کنیزکان را بفرمود دوباره عجوز را بزدند تا اینکه از خویش برفت پس سیده فرمود عجوز را بکشیدند و بیرونش افکندند چون بخود آمد بر پای خاست قوۀ راه رفتن نداشته میرفت و همی نشست تا بمنزل خود برسید و تا بامداد در منزل بسر برد پس از آن برخاست و بنزد تاج الملوک برفت و سرگذشت باز گفت تاج الملوک را کار دشوار گشت و با عجوز گفت آنچه بر تو گذشته بسی بر من ناگوار و هموار است ولی تقدیر چنین بوده است گفت محزون مباش که من کوشش همیکنم تا میانه تو و او جمع آورم و ترا به آن روسبی برسانم که او مرا بسی بیازرده تاج الملوک با عجوز گفت که ناخوش داشتن او مردان را سبب چیست عجوز گفت سبب او کیفیتی است که در خواب دیده تاج الملوک گفت کیفیتی که در خواب دیده چونست عجوز گفت شبی بخواب اندر صیادی را بدید که دام نهاده و دانه ریخته و در نزدیک دامگاه نشسته پس همه مرغان بسوی دام گرد آمدند و دو کبوتر نر و ماده نیز بدانجا آمدند که ناگاه پای کبوتر نرینه بر دام فرورفت و پر همیزد تا همۀ مرغان برمیدند و از کنار دام بپریدند آنگاه کبوتر ماده بازگشت و در کنار دام بنشست و منقار بردام همیزد تا اینکه دام بگسیخت و پای کبوتر نرینه بدرآمد و هر دو بپریدند پس از آن صیاد بیامد و دام به اصلاح آورده بگسترد و دورتر از دام بنشست ساعتی برفت مرغان بدام گرد آمدند و پای کبوتر ماده بدام اندر بسته شد مرغان برمیدند و بپریدند و همان کبوتر نرینه نیز بپرید و بیاری ماده اش بازنگشت پس صیاد بیامد و کبوتر ماده بگرفت و بکشت و سیده در حال از خواب بیدار شد و گفت مردان همه بدینگونه هستند و زنان را از ایشان سودی نیست چون عجوز حدیث با تاج الملوک بانجام رسانید تاج الملوک گفت ای مادر قصد من اینست که یک نظر او را ببینم اگرچه از آن نظر کشته شوم تو حیلتی کن که یک بار او را ببینم عجوز گفت بدان که او را در پای قصر خویش باغیست که به هر ماه دو کرت بتفرج آن در آید و ده روز در آن باغ بنشیند و اکنون ایام تفرج نزدیک گشته هر وقت که او بباغ اندر آید من ترا آگاه کنم که بباغ اندر شوی و او را نظاره کنی ولی از باغ بیرون میا که شاید ترا ببیند و بحسن و جمال تو مفتون شود و مهر تو در دلش جای کند که محبت بزرگترین اسباب وصالست پس تاج الملوک و عزیز از دکان برخاسته عجوز را بسوی منزل بردند و منزلشان را بعجوز بشناساندند پس از آن تاج الملوک با عزیز گفت ای برادر مرا بعد از این گزارشات و پیش آمدها دیگر بدکان حاجتی نیست آنچه مرا بدکان هست بتو بخشیدم پس از آن با عزیز نشسته از هر سوی حدیث میگفتند و تاج الملوک از غرایب سرگذشت عزیز همی پرسید و او حدیث همی کرد آنگاه برخاسته بنزد وزیر رفتند و از او تدبیر خواستند وزیر گفت برخیزید تا بباغ اندر شویم پس جامه فاخر بپوشیدند و با سه تن از خادمان بسوی باغ سیده روان شدند باغی دیدند خرم تر از باغ بهشت و باغبانی پیر بر در نشسته بباغبان سلام کردند باغبان جواب باز گفت وزیر صد دینار زر نقد باغبان بداد و گفت از این زرها خوردنی از بهر ما بخر که ما غریب هستیم و قصد ما اینست که تفرج باغ کنیم باغبان دینارها بگرفت و با ایشان گفت بباغ اندر شوید و تفرج کنید و بنشینید تا خوردنی حاضر آورم پس باغبان به بازار رفت و وزیر با تاج الملوک و عزیز بباغ در آمدند و باغبان پس از ساعتی بازگشت و بره بریان بیاورد ایشان خوردنی خورده دست بشستند و بحدیث بنشستند وزیر با باغبان گفت که این باغ از آن تست یا اجاره اش کرده ای شیخ باغبان گفت این باغ از سیده دنیا دختر ملک است وزیر گفت مزد تو در ماهی چند است باغبان گفت بهرماه یک دینار مزد من است پس وزیر تفرج باغ همیکرد دید بباغ اندر قصریست بلند و وسیع ولی آن قصر بسی کهن بود وزیر گفت ای شیخ همیخواهم که در اینجا آثار خیر بگذارم که مرا باو یاد کنی باغبان گفت چه خواهی کرد وزیر گفت این سیصد دینار بستان باغبان چون نام دینار بشنید گفت ایخواجه هر آنچه خواهی بکن پس زر ها به باغبان داد و گفت انشاء الله آثار خیر در اینجا بنا کنم پس از باغ بیرون آمده بمنزل رفتند و آنشب را در منزل بروز آوردند چون فردا شد وزیر بنا و نقاش را حاضر آورد و مایحتاج ایشان را فراهم کرد به باغشان بیاورد و فرمود قصر را سفید کردند و بانواع رنگها نقش نمودند آنگاه لاجورد و آب زر حاضر آورد و با نقاش گفت که در صدر این ایوان صورت صیادی نقش کن که دام گسترده و در کنار دام ایستاده و کبوتر ماده در دام او افتاده باشد چون نقاش اینها را بنگاشت وزیر گفت در یک سوی دیگر نیز صورت صیاد و دام بنگار و صورت کبوتر ماده را در دام افتاده نقش کن که صیاد او را گرفته و کارد در حلقومش گذاشته همیخواهد که او را بکشد و در برابر او صورت شاهینی بنگار که کبوتر نرینه را صید کرده و چنگالها را بر او فرو برده پس نقاش اینها را بنگاشت آنگاه وزیر باغبان را وداع کرده از باغ بدر آمدند و بمنزل خویش رفتند و از هر سو حدیث همی گفتند که تاج الملوک با عزیز گفت ای برادر پاره اشعار بخوان شاید که رنگ ملال از دلم بزداید و فکرتهای من یکسو شود و آتش دلم فرو نشیند پس عزیز بطرب آمده نغمه همی پرداخت و این ابیات همیخواند :

این مطرب از کجاست که بر گفت نام دوست

تا جان و جامه بذل کنم در پیام دوست

وقتی امیر مملکت خویش بودمی

اکنون باختیار و ارادت غلام دوست

بالای بام دوست چو نتوان نهاد پای

هم چاره آنکه سر بنهم زیر بام دوست

چون عزیز شعر بانجام رسانید تاج الملوک را از فصاحت و حسن آواز او شگفت آمد و گفت پاره ای از اندوه من ببردی اگر ترا از ینگونه اشعار نیز بخاطر اندر است با نغمهای دلاویز بخوان آنگاه عزیز این ابیات بر خواند :

با همه مهر و با منش کین است

چکنم حظ بخت من این است

ننهد پای تا نبیند جای

هر که را چشم مصلحت بینست

مثل زیرکان و چنبر عشق