پرش به محتوا

برگه:One Thousand and One Nights.pdf/۱۳۴

از ویکی‌نبشته
این برگ نمونه‌خوانی شده ولی هنوز هم‌سنجی نشده‌است.

-۱۳۰-

طفل نادان و مار رنگینست

لازمست احتمال چندین جور

که محبت هزار چندینست

مرد اگر شیر در کمند آرد

چون کمندش گرفت مسکینست

ایشان را کار بدینگونه شد و اما عجوز خانه نشین گشت و بنزد سیده آمد و شد نمیکرد تا اینکه سیده تفرج باغ را آرزومند شد چون بی عجوز از قصر بیرون نرفتی خادم بنزد عجوز فرستاد و او را حاضر آورد و دلجوئیش کرد و گفت قصد تفرج باغ کرده ام که از تماشای شکوفه ها و درختان و میوه ها دلم بگشاید عجوز گفت فرمان تراست ولی باید من بخانه باز گشته جامه خود را تبدیل کنم سیده گفت برو ولیکن دیر مکن پس عجوز از نزد سیده بدر آمد و بمنزل تاج الملوک روان شد و با تاج الملوک گفت بر خیز و جامه نیکو در بر کن و بباغ اندر شو و باغبان را سلام کن و در باغ پنهان شو و عجوز در میانه خود و تاج الملوک رمزی گذاشته بنزد سیده دنیا رقت آنگاه وزیر و عزیز برخاسته تاج الملوک را با جامه دیبا بیاراستند و کمر زرین مرصع با گوهرهای معدنی بمیانش بستند پس از آن بسوی باغ روان شدند و بدر باغ برسیدند باغبان بدانجا نشسته بود چون تاج الملوک را بدید بر پای خاست و بتعظیم او پیش آمد و در باغ بگشود و گفت که بباغ اندر آی و تفرج همی کن و باغبان آگه نبود که دختر ملک همانروز بباغ خواهد آمد پس تاج الملوک بباغ اندر آمد ساعتی نشد که آواز کنیزکان و خادمان بلند شد پس از آن کنیزکان و خادمان از دریچه خلوت درآمدند باغبان چون ایشان را بدید نزد تاج الملوک رفته او را از آمدن سیده اش بیاگاهانید و گفت چه باید کرد که اینک دختر ملک پدید آمد تاج الملوک گفت بر تو باکی نیست من در پشت درختان پنهان شوم پس باغبان او را به پنهان گشتن سپارش کرده خود بیرون رفت چون دختر ملک با کنیز کان و عجوز بباغ در آمدند عجوز با خود گفت اگر این کنیزکان و خادمان با ما باشند بمقصود نتوانیم رسید پس با دختر ملک گفت ای سیده حاجت باین خادمان و کنیزکان نداریم و تا ایشان بدینجا هستند ترا دل نگشاید ایشانرا بازگردان سیده دنیا گفت راست گفتی پس ایشانرا بازگردانید و خود نرم نرم همیرفت و تفرج همی کرد و تاج الملوک نیز تفرج حسن و جمال و قد با اعتدال آن فرشته لقا میکرد و میگفت

سرمست ز کاشانه گلزار بر آمد

غلغل ز گل و لاله به یک بار برآمد

مرغان چمن نعره زنان دیدم و گریان

وین غنچه که از طرف چمن زار بر آمد

آب از گل رخساره او عکس پذیرفت

و آتش بسر غنچه گلنار بر آمد

سجاده نشینی که مرید غم او شد

آوازه اش از خانه خمار بر آمد

زاهد چو کرامات بت عارض او دید

از خانه میان بسته بزنار بر آمد

در خاک چومن بیدل بی دیده نشاندش

اندر نظر هر که پریوار بر آمد

من مفلس از آن روز شدم کز حرم غیب

دیبای جمال تو ببازار بر آمد

کام دلم آن بود که جان بر تو فشانم

این کام میسر شد و آن کار برآمد

سعدی چمن آنروز بتاراج خزان داد

کز باغ دلش بوی گل یار برآمد

و اما عجوز آن پری روی را بحدیث مشغول داشته همیبرد تا بدان قصر که وزیر بنقاشی آن فرموده بود برسیدند سیده با عجوز به قصر اندر شدند سیده به نقشها و صورت مرغان و صیاد و دام و کبوتر بنگریست و گفت سبحان الله اینها صورت خوابی است که من دیده ام و گفت ای دایه مهربان این صورتها را مشاهده کن که من پیوسته مردان را ملامت میگفتم و ایشان را ناخوش میداشتم و لکن تو نظر کن که صیاد کبوتر نر و ماده را در دام انداخته و کبوتر نرینه خلاص گشته و همیخواسته است که باز گردد و کبوتر ماده را نیز خلاص کند شاهین او را صید کرده و چنگالها بر او فرو برده الغرض پریروی این سخنان را با عجوز میگفت و صورتها بعجوز همی نمود و لیکن عجوز تجاهل و تغافل کرده او را بحدیث مشغول میداشت و نرم نرمش همیبرد تا اینکه بدانمکان که تاج الملوک پنهان شده بود نزدیک رفتند عجوز تاج الملوک را اشاره کرد که بسوی منظره های قصر بیاید که ناگاه سیده دنیا را نظر بدانسوی افتاد و تاج الملوک را بدید و در حسن بدیع و شمایل نیکوی او بحیرت اندر ماند و با عجوز گفت ای دایه مهربان

آن کیست کاندر رفتنش صبر از دل ما میبرد

ترک از خراسان آمده از پارس یغما میبرد

عجوز گفت نمیدانم کیست ولی گمان دارم که ملکزاده باشد پس سیده دنیا در حسن تاج الملوک خیره بماند و عشق آن سرو قد و گل روی بدو چیره شد و خردش بزیان رفت و شهوتش بجنبید و با عجوز گفت ای دایه این پسر ماه منظر سخت نیکوست

بسیار میگفتم که دل با کس نپیوندم ولی

من خود برغبت در کمند افتاده ام تا می رود

دل برد و دین در داده ام ور میکشد استاده ام

کافر نداند بیش از این یا میکشد یا میبرد

عجوز گفت آری ای سیده راست همیگونی من نیز چنو ترک ماهرویی ندیده بودم پس عجوز تاج الملوک را اشاره کرد که بمنزل خود رود تاج الملوک تفرج کنان برفت و باغبان را بدرود کرده بمنزل باز گشت ولی آتش عشق در دلش شرر افروخت و وجد و شوقش افزون گشت و ماجرا بوزیر و عزیز باز گفت تا آنجا که عجوز مرا بدر آمدن اشارت کرد ایشان گفتند اگر نه عجوز مصلحت درین میدانست بیرون آمدن ترا اشارت نمیکرد تاج الملوک و وزیر و عزیز را کار بدینجا کشید و اما سیده دنیا دختر ملک را عشق چیره شد و شوق افزون گشت و باعجوز گفت وصل این ماه منظر را از تو میخواهم عجوز گفت از وسوسه شیطان بخدا پناه میبرم تو مردان دوست نداشتی چگونه از دیدار این جوان ترا حال دگر گون گشت ولی بخدا سوگند چون تو دلیر فتان را جز او دیگری سزاوار نیست دختر ملک گفت ای دایه مهربان در وصال ما بکوش که ترا در نزد من هزار دینار زر و خلعتی است که بهزار دینار معادل باشد و اگر وصل را کوشش نکنی من جان در نخواهم برد عجوز گفت تو بقصر خویشتن رو من کوشش و سعی را فرو نخواهم گذاشت

گر بایدم شدن سوی هاروت بابلی

صد گونه ساحری بکنم تا بیارمش

پس سیده دنیا بقصر خود باز گشت و عجوز بنزد تاج الملوک بشتافت چون تاج الملوک عجوز را بدید بر پای خاست و پیش آمد و عجوز را در پهلوی خویش بنشاند و گفت خوشدل باش که حیله و خدیعه بکار آمد و مقصود بحصول انجامید پس حکایت بتاج الملوک باز خواند تاج الملوک گفت وعده وصل بکدام روز است عجوز گفت فردا روز وصال است تاج الملوک هزار دینار زر نقد و خلعتی معادل هزار دینار بعجوزداد عجوز آنها را