-۱۲۸-
گفت و شکر نیکوئی او بجا آورد و باعزیز گفت هزار دینار زر نقد بعجوز بده پس کتاب را گشوده بخواند و مضمون بدانست با سوز و گداز بگریست عجوز را دل بر او بسوخت و با او گفت ایفرزند در این کتاب چه نوشته بود که بدینسان گریان شدی تاج الملوک گفت مرا ترسانده و وعده کشتنم داده و از مکاتبه منعم کرده و اگر من کتاب نفرستم مرگم اولی تر از زندگیست پس تو جواب کتاب او گرفته تردش ببر و بگذار هر آنچه خواهد با من بکند عجوز گفت بجوانی تو سوگند که من یا خود را با تو بمهلکه اندازم و یا ترا بمقصود برسانم تاج الملوک گفت هر چه نیکی بجای من کنی ترا صد چندان پاداش دهم پس از آن تاج الملوک ورقه برداشته این ابیات نوشت:
تخم بد عهدی نباید کاشتن
پشت بر عاشق نباید داشتن
چند ازین آیات نخوت خواندن
چند ازین تخم جفاها کاشتن
خوب نبود بر چو من بیچاره ای
لشکر جور و جفا بگماشتن
زشت باشد با چو من در مانده ای
شرط ورسم مردمی بگذاشتن
پس از آن آهی کشیده بنالید و چندان گریست که عجوز نیز بگریستن او بگریست آنگاه ورقه از تاج الملوک بگرفت و گفت دلشاد باش که تو را بمقصود برسانم چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست
چون شب یکصدوسی و چهارم بر آمد
گفت ای ملک جوان بخت عجوز بگریستن تاج الملوک رحمت آورد و گفت دل شاد باش که ترا بمقصود برسانم پس از آن برخاسته بنزد سیده رفت دید که از غایت خشم که بکتاب تاج الملوک دارد گونه اش متغیر است چون عجوز کتاب بدو داد خشمش افزون گشت و بعجوز گفت نگفتمت که او از مکاتبه من در طمع افتد عجوز گفت او را چه محل و رتبت است که در تو طبع تواند کرد سیده گفت برو و باو بگو که هر گاه پس ازین، مکاتبه ترک نکند او را بکشم عجیز گفت این سخن را که گفتی بنویس من ببرم تا را بیم افزون شود پس سیده ورقه بگرفت این بیت نوشت:
عنقا شکار کس نشود دام باز چین
کانجا همیشه باد بدست است دام را
و این بیت دیگر نیز بنوشت:
گنجشک بین که صحبت شاهینش آرزوست
بیچاره در هلاک تن خویشتن عجول
پس از آن کتاب را پیچیده بعجوزش بداد عجوز کتاب گرفته بنزد تاج الملوک روان شد چون تاج الملوک بدیدش بر پای خاست و گفت خدا برکت قدوم تو از من کم نکند پس عجوز کتاب بدو داد و تاج الملوک کتاب بگرفت و بخواند و سخت بگریست و گفت من مرگ را بس آرزو مندم کیست آنکه مرا از رنج دنیا برهاند و الحال مرا بکشد پس قلم و قرطاس گرفته شرح شوق بنوشت و این ابیات نیز بنگاشت:
هین مکن تهدیدم از کشتن که من
عاشق زارم بخون خویشتن
خنجر و شمشیر شد ریحان من
مرگ من شد بزم و نرگستان من
اقتلونی اقتلونی یا ثقات
ان فی قتلی حیاة فی حیاة
و کتابرا در پیچید و بعجوزش بداد و گفت ترا برنج وتعب اندر انداختم ولی سودی نبخشید و عزیز را فرمود که هزار دینار زر نقد بعجوز بدهد و با عجوز گفت ای مادر این کتاب یا سبب وصل کامل شود و یا جدایی بی نهایت اندر پی دارد عجوز گفت آرزوی من همه آنست که صلاح تو در آن باشد و قصد من اینست که چه او آفتاب رو و زهره جبین نصیب چون تو ماه منظر شود و اگر من میانۀ شما را جمع نکنم زندگی من چه سود دارد که من عمری در مکر و خدعه به پایان آورده ام و اکنون شصت سالست که به عیاری و حیله گری بسر برده ام چگونه نتوانم که میانه دو تن جمع کنم پس عجوز تاج الملوک راوداع گفته دلداریش بداد و باز گشته همیرفت تا به نزد سیده رسید و ورقه را در گیسوی خویش پنهان کرده بود چون در نزد سیده بنشست سر خویشتن بخراشید و گفت ای سیده دیر گاهیست که بگرمابه اندر نشده ام همی خواهم که شیشهای سرمن بگیری پس سیده آستین برزد و گیسهای عجوز بگشود و شپش از سر او همی گرفت که ورقه از سر او بیفتاد سیده ورقه را بدید گفت این ورقه چیست عجوز گفت من در دکان بازرگان زاده بنشستم شاید که این ورقه در آنجا بر من آویخته بمنش ده که نزد بازرگانش بفرستم پس سیده ورقه بگشود و از مضمونش آگاه شد با عجوز گفت این حیله از تست اگر نه تو مرا پرورده بودی همین ساعت ترا می آزردم و خدا این بازرگان را بلای جان من کرد و لکن هر چه از او بمن میرسد در زیر سر تست و من نمیدانم که این جوان از کدام سرزمینست که هیچکس جز او با من یارای این گونه سخنان گفتن نداشت و من بسیار بیم دارم که کار من بر ملا شود و راز من آشکار گردد خاصه با این مرد بیگانه که با من هم پایه نیست پس عجوز روی بسیده آورده گفت از ترس پدر و از مهابت تو کسی را یارای اینگونه سخنان نباشد و اگر تو جواب او را رد کنی هیچ عیب نخواهد داشت سیده گفت ای دایه مهربان این پلیدک دلیر است چگونه از سطوت سلطان نترسید و بچنین سخنان جسارت کرد و الحق من در کار او حبرت دارم اگر او را بکشم کار خوبی نکرده ام و اگر او را بحال خود گذارم جراتش زیاده شود عجوز گفت تو کتاب دیگر باو بنویس شاید که هراس کند و نا امید گردد پس سیده ورقه و قلم و دوات بخواست و این ابیات نوشت
هر که ننهاده است چون پروانه دل بر سوختن
گوحریف آتشین را طوف پیرامن مکن
جای پرهیز است در کوی شکر ریزان گذشت
یا بترک جان بگو یا چشم بر روزن مکن
سعدیا با شاهد سیمین نباید پنجه کرد
گرچه بازو سخت داری زور با آهن مکن
پس از آن ورقه فرو پیچیده بعجوز داد عجوز کتاب گرفته بنزد تاج الملوک روان شد چون بتاج الملوک داد و او از مضمون کتاب آگاه شد دانست که سیده دنیا سنگدل است و رسیدن تاج الملوک بدو دشوار است شکایت بوزیر برد و در کار خود تدبیر نیکو خواست وزیر گفت حیله نمانده که سود بخشد مگر اینکه کتابی باو بنویسی و لابه و فروتنی کنی تاج الملوک با عزیز گفت ای برادر از زبان من کتابی باو بنویس پس عزیز ورقه برداشت و این ابیات بنگاشت
غریب و عاشقم بر من نظر کن
بنزد عاشقان باری گذر کن
نه خوش کاریست کشتن عاشقان را
برو فرمان برو کار دگر کن
سنائی رفت و با خود برد هجران
تو نامش عاشق خسته جگر کن
و لکن چون سحر گاهان بنالد
ز آه او سحر گاهان حذر کن
چون عزیز کتاب بانجام رسانید بتاج الملوکش