-۱۲۷-
خویشتن چه متاع آورده کالایی نیکو که نیکوان را شاید پیش من آر چون تاج الملوک سخن عجوز بشنید دلش بی آرام شد و با عجوز گفت هر گونه کالای خوب که شایسته ملوک و دختران ملوک باشد مرا بدکان اندر است تو بازگو که از بهر که متاع میخواهی که در خور او متاع حاضر کنم عجوز گفت دیبائی که شایسته سیده دنیا دختر ملک شهرمان باشد میخواهم چون تاج الملوک نام محبوبه را شنید فرحناک شد و با عزیز گفت بهترین کالای دکان را بیاور عزیز بقچه آورده بگشود تاج الملوک با عجوز گفت هر کدام که شایسته دختر ملک است بگیر که از این بضاعت جز من کس ندارد عجوز پارچه ای که بهزار دینار ارزش داشت جدا کرد و گفت که این متاع را قیمت چند است پس تاج الملوک گفت این متاع حقیر که ترا با من شناسا کرد چه چیز را ارزد که قیمت او را با تو بازگویم عجوز گفت چه نیکو کردار و خوش گفتار هستی خدا از چشم بدت نگاه دارد خوشا بحال آنکه با تو بخسبد و قد رعنای ترا در آغوش کشد و روی زیبای ترا ببوسد خاصه اگر او نیز در حسن و خوبی ترا ماند تاج الملوک از سخن عجوز چندان بخندید که بر پشت اوفتاد پس از آن گفت ای برآورنده حاجات بدست پیر زنان حاجت من روا کن آنگاه عجوز گفت ای فرزند چه نام داری گفت نام من تاج الملوک است عجوز گفت این نام ملکزادگان را شاید و تو بازرگان زاده ای عزیز گفت چون در نزد پدر و مادر و پیوندان گرامی است باین نامش نامیده اند عجوز گفت راست میگوئی خدا شما را از شر حاسدان نگاه دارد پس عجوز پارچه حریر گرفته بنزد سیده دنیا رفت و باو گفت ای خاتون بهر تو پارچه بدیع آورده ام چون سیده دنیا متاع را گرفته نظاره کرد گفت ای دایه من درین شهر چنین متاع ندیده بودم عجوز گفت ای خاتون فروشنده این نکوتر و زیباتر ازین است و من همیخواهم که او امشب در نزد تو باشد و در آغوش تو بخسبد که فتنه روزگار است و از بهر تفرج بدین شهر آمده و این بضاعت با خود بیاورده سیده دنیا از سخن عجوز بخندید و گفت ای عجوزک پلید تو خرف شده و خرد نداری پس از آن دوباره پارچه بدست گرفت و نیک نظر کرد از خوبی او عجب آمدش که همۀ عمر چنین حریر ندیده بود عجوز گفت ای خاتون اگر فروشنده این ببینی هر آینه بدانی که در روی زمین بزیبائی او کس نیست سیده با عجوز گفت آیا پرسیدی که حاجتی دارد تا حاجتش بر آوریم عجوز سری جنبانیده گفت خدا ترا فراست دهد البته حاجتی دارد هیچ کس بی حاجت نیست پس سیده دنیا گفت که بسوی او برو و سلام من برسان و بگو که شهر ما را از آمدنت قرین شرف کردی و بهجت آن بیفزودی و هر وقت ترا حاجتی باشد باز گو که حاجت روا کنیم در حال عجوز بنزد تاج الملوک بازگشت تاج الملوک چون او را بدید دلش از شادی بطپید و برپای خاسته دست عجوز بگرفت و در پهلوی خویشتن بنشاند چون عجوز بنشست و برآسود پیغام سیده دنیا را با تاج الملوک باز گفت چون تاج الملوک پیغام بشنید انبساط و فرح بی اندازه برو روی داد و گره خاطرش بگشود و با خود گفت که دیگر حاجتم روا شد پس از آن با عجوز گفت میخواهم که کتابی از من بدو رسانیده جواب آن بیاوری عجوز گفت منت پذیر هستم تاج الملوک با عزیز گفت قلم و قرطاس ودوات بیاور عزیز همه را حاضر آورده تاج الملوک این ابیات بنوشت
صنما ما ز ره دور و دراز آمده ایم
بسر کوی تو با درد و نیاز آمده ایم
بسر زلف دراز تو که از راه دراز
ما بنظاره آن زلف دراز آمده ایم
آمدستیم خریدار می و رود و سرود
نه فروشنده تسبیح و نماز آمده ایم
و در عنوان او نوشت که این نامه ایست از گداختۀ آتش فراق و مبتلای اندوه اشتیاق آنکه به معشوقه راه نداند و وصل را حیله نتواند و از فرقت دوستان شبانه روز بمحنت اندر است پس از آن سرشک از دیده روان کرده این دو بیت نیز بنوشت
ای دیدن تو حیات جانم
نادیدنت آفت روانم
دل سوخته ام بآتش عشق
بفروز بنور وصل جانم
و کتاب را پیچیده مهرش بزد و بعجوزش بداد و هزار دینار زر نقد در برابر عجوز نهاده گفت اینرا بهدیه از من قبول کن عجوز برخاسته زرها برداشت و تاج الملوک را تنها گفت و دعا گویان همیرفت تا بنزد سیده دنیا برسید چون سیده او را بدید گفت ای دایه مهربان تر از مادر آن جوان چه حاجت داشت تا حاجت او را برآورم عجوز گفت کتابی فرستاده که مضمون آنرا نمیدانم پس کتاب را بسیده بداد سیده کتاب را گرفته بخواند و مضمون بدانست و گفت به چه جرات و کدام یارا بازرگان زاده با من مراسله و مکاتبه میکند بخدا سوگند اگر از خدا هراس نداشتم هر آینه او را بدکان اندرش میکشتم عجوز گفت در کتاب چه نگاشته بود که بدینسان آزرده شدی مگر شکایت از ستمی کرده و یا قیمت حریر خواسته بود سیده گفت هیچکدام از اینها نبود و جز سخن عشق و حدیث محبت چیزی ننگاشته بود و من همۀ اینها از تو دانم و گرنه چگونه آن پلید این سخنان تواند گفت عجوز گفت ای سیده تو در قصر بلند و محکم خود نشسته مرغ بدینجا نتواند پرید کس چگونه بر تو راه یابد از اینکه سگی عف عف کند ترا چه زیان رسد و با من نیز سخنان عتاب آمیز مفرما که من اگر چه کتاب آورده ام ولی مضمون ندانسته ام و اکنون مرا رای چنین است که تو جواب او بفرستی و او را سخت بترسانی و بکشتنش وعده دهی و ازین گونه هذیانها منعش کنی که دگر بار باین سخنان باز نگردد سیده گفت بیم از آن دارم که اگر جواب بنویسم در طمع افتد عجوز گفت نه چنین است چون او تهدید و توعید بشنود خیال خود ترک کند پس سیده گفت بهر من قلم و قرطاس بیاورید قلم و قرطاس حاضر آوردند این بیت بنگاشت
تو از کجا و تمنی وصل ما هیهات
کجا بصحبت خورشید میرسد خفاش
واین بیت دیگر نیز بنوشت
ای مگس عرصۀ سیمرغ نه جولانگه تست
عرض خود میبری و زحمت ما میداری
و کتاب پیچیده بعجوزش بداد و گفت این کتاب را باو رسان و بگو که این سخنان ترک کند پس عجوز کتاب را گرفته فرحناک بمنزل خود رفت و شب در آنجا بروز آورد علی الصباح بدکان تاج الملوک شتافت و او را در انتظار خویش یافت چون تاج الملوک عجوز را بدید شادمان گشت و بر پای خاست و در پهلوی خویشتنش جای بداد و عجوز کتاب بیرون آورد و بتاج الملوک بداد و با او گفت چون سیده کتاب تراخواند خشمناک شد ولی بملاطفت و ممازجت او را خنداندم و او را بر تو دل بسوخت و جواب ترا بنوشت پس تاج الملوک عجوز را ثنا