-۱۲۶-
را بنای روزگار بخوبی ممیزی
چون در میان لشگر منصور آیتی
آنجا که عشق خیمه زند جای عقل نیست
غوغا بود دو پادشه اندر ولایتی
زانگه که عشق دست تطاول دراز کرد
معلوم شد که عقل ندارد کفایتی
پس از آن شیخ ایشان را به مهمانی طلبید آنها اجابت نکردند و بمنزل خویش رفته از رنج گرمابه بر آسودند و خوردنی و آشامیدنی خوردند و آنشب را در منزل بروز آوردند علی الصباح برخاسته دو گانه بگذاردند و صبوحی بزدند چون آفتاب بلند برآمد و بازارها و دکانها گشوده شد از منزل بیرون شده روی ببازار آوردند دیدند که خادمان دکان را گشوده و فرشهای حریر و دیبا گسترده اند پس تاج الملوک و عزیز باینسوی و آنسوی دکان بنشستند و وزیر در میان دکان جای گرفت و خادمان در پیش روی ایشان بایستادند و مردمان خبر ایشان با یکدیگر بگفتند و مردمان بایشان هجوم آوردند و ایشان متاع همیفروختند تا اینکه در شهر شهره شدند و در هیچ انجمن جز سخن ایشان سخنی نبود چند روز بدینسان بودند و از هر سو گروه گروه خلق بدیدار ایشان آمدند پس وزیر روی بتاج الملوک کرده با او گفت که راز پوشیده دارد و همچنان بعزیز وصیت کرد که راز آشکار نکند آنگاه بخانه رفت تاج الملوک و عزیز بحدیث اندر شدند و تاج الملوک میگفت که امید هست که کس از نزد سیده دنیا پیش ما بیاید و پیوسته درین آرزو بود و شبانه روز همین خیال میکرد و عشق بدو چیره گشته بود و از خواب و خور بهره نداشت روزی تاج الملوک نشسته بود که ناگاه پیرزالی با دو کنیز بیامدند چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست
چون شب یکصد و سی و سوم برامد
گفت ای ملک جوانبخت روزی تاج الملوک نشسته بود ناگاه عجوزی بادو کنیز بیامدند و بر دکان تاج الملوک بایستادند عجوز حسن و جمال و قد با اعتدال او بدید از ملاحت و صباحتش بشگفت اندر ماند و چشم برو دوخته و همی گفت :
کدام کس بتو ماند که گویمت که چنونی
ز هر چه در نظر آید گذشته ای بنکوئی
لطیف جوهر و جانی غریب قامت و شکلی
نظیف جامه و جسمی بدیع صورت و خوئی
ندیدم آبی و خاکی بدین لطافت و پاکی
تو آب چشمه حیوان و خاک غالیه بوئی
پس عجوز بتاج الملوک نزدیک رفته سلامش کرد تاج الملوک بر پای خاسته تبسم کنان باو جواب گفت و او را در پهلوی خویشتن اش بنشاند و باد بر او همیزد تا عجوز بر آسود و همه اینها را تاج الملوک باشارۀ عزیز میکرد پس از آن عجوز با تاج الملوک گفت ای : جان خردمندان کوی خم چوگانت آیا تو از مردان این شهر هستی تاج الملوک گفت ای خاتون هزگر باین شهر نیامده بودم عجوز گفت با