این برگ همسنجی شدهاست.
— ۳۱۸ —
| جمال عارض خورشید و حسن قامت سرو | ترا رسد که چو دعوی کنی بیان داری | |||||
| ندانم ای کمر این سلطنت چه لایق توست | که با چنین صنمی دست در میان داری؟ | |||||
| بسیست تا دل گم کرده باز میجستم | در ابروان تو بشناختم که آن داری | |||||
| ترا که زلف و بناگوش و خد و قد اینست | مرو بباغ که در خانه بوستان داری | |||||
| بدین صفت که توئی دل چه جای خدمت تست؟ | فراتر آی که ره در میان جان داری | |||||
| گرین روش که تو طاوس میکنی رفتار[۱] | نه برج من که همه عالم آشیان داری | |||||
| قدم ز خانه چو بیرون نهی بعزت نه | که خون دیدهٔ سعدی بر آستان داری | |||||
۵۷۰ – ط، ب
| هرگز نبود سرو ببالا که تو داری | یا مه بصفای[۲] رخ زیبا که تو داری | |||||
| گر شمع نباشد شب دلسوختگان را | روشن کند این غرّه غرا که تو داری | |||||
| حوران بهشتی که دل خلق ستادند | هرگز نستانند دل ما که تو داری | |||||
| بسیار بود سرو روان و گل خندان | لیکن نه بدین صورت و بالا که تو داری | |||||
| پیداست که سرپنجهٔ ما را چه بود زور | با ساعد سیمین توانا که تو داری | |||||
| سحر سخنم در همه آفاق ببردند | لیکن چه زند با ید بیضا که تو داری؟ | |||||
| امثال تو از صحبت ما ننگ ندارند | جای مگسست اینهمه حلوا که تو داری | |||||
| این روی بصحرا کند آن میل[۳] ببستان | من روی ندارم مگر آنجا که تو داری | |||||
| سعدی تو نیارامی و کوته نکنی دست | تا سر نرود[۴] در سر سودا که تو داری | |||||
| تا میل نباشد بوصال از طرف دوست | سودی نکند حرص و تمنا که تو داری | |||||
۵۷۱ – ط
| تو اگر بحسن دعوی بکنی گواه داری | که جمال سرو بستان و کمال ماه داری | |||||