آجنگان (ājangān) اخ. پ. قریهای از توابع سرخس.
آجودان (ājudān) ا. پ. ر. آجدان.
آجی (āji) اخ. پ. رودخانهای در کنار شهر تبریز که به دریای شاهی میریزد و آب آن تلخ و شور است و قابل شرب نمیباشد.
آجیدن (ājidan) ف. فم. پ. ر. آجدن.
آجیده (ājide) اص. پ. ر. آجده.
آجیش (ājic) حم. پ. از فعل آجیدن. قشعریره و دنداندن شدن بدن.
آجیل (ājil) ا. پ. تنقلات مانند تخمه و بادام و پسته و نخودچه و امثال آنها.
آجینداجین (ājin-dājin) اخ. پ. دهی از توابع طالقان قزوین.
آچار (ācār) ص. پ. آمیخته و درهمکرده. و ا. انواع ترشیآلات. و زمین پست و بلند. و نمکزار.
آچار (ācār) ا. پ. کلید و هر آلتی که بدان چیز بسته را باز کنند.
آچاک (ācāk) ا. پ. تراب و خاک و زمین. و گرد و خاک.
آحاد (āhād) ع. ج. احد و. احد.
آحاد (āhād) ا. پ. مأخوذ از تازی. مرتبۀ اول و مراتب سهگانۀ اعداد. چه اعداد دارای سه مرتبهاند: اول آحاد از یک تا نه، دوم عشرات از ده تا نود، سوم مآت از یکصد تا نهصد. و این اعداد را که طبقۀ اول باشند طبقۀ آحاد نیز گویند. و طبقۀ دوم که طبقۀ الوف بود نیز دارای سه مرتبه است: آحاد الوف از یکهزار تا نه هزار. عشرات الوف از ده هزار تا نود هزار و مآت الوف از یکصد هزار تا نهصد هزار. و همچنین طبقۀ سوم که طبقۀ میلیون بود نیز سه مرتبه دارد: آحاد میلیون، عشرات میلیون. مآت میلیون. و طبقۀ چهارم که بلیون باشد و طبقۀ پنجم که تریلیون بود نیز هر یک سه مرتبه دارد. و آحاد به معنی عوام نیز استعمال میشود. و آحاد الناس: عوام الناس.
آخ (āx) پ. کلمۀ غیر موصول که هم در تحسین استعمال میشود یعنی آفرین و بارکالله و هم در اظهار درد و غصه.
آخ (āx) ا. پ. نقش پا و نشان و علامت.
آخاء (āxā') ع. ج. اخ.
آخار (āxār) ا. پ. هر چیز نامعلوم و مجهول که دور انداختنی باشد.
آخاز (āxāz) ا. پ. هر چیز پست و کمقیمت.
آخال (āxāl) ا. پ. چیزی افکندنی و بیکار مانند خس و خاشاک و خاکروبه و تراشه و چوب و پوست میوهجات. و حشو.
آخال (āxāl) اخ. پ. نام قسمتی از اراضی ترکماننشین که از ۱۸۸۱ میلادی به این طرف به تصرف روسها درآمده و از حکومت ایران خارج گشته است. و نام شهری.
آخانیدن (āxānidan) ف. فم. پ. سبب شدن برای کشیدن شمشیر و مانند آن. و سبب شدن برای پیش آمدن. و پیش آمدن فرمودن. و شمشیر کشیدن فرمودن.
آختن (āxtan) ف. فم. پ. کشیدن. و کشیدن تیغ و شمشیر. و اخته کردن و خصی کردن. و آویزان کردن. و راهنمایی کردن. و آوردن. و فراگرفتن. و فل. جلو رفتن. و رسیدن. و باختن و بازی کردن. و عادت کردن. و ترسیدن.
آخته (āxte) ص. پ. کشیدهشده. و اخته و خصیشده.
آخذ (āxez) ص. ع. گیرنده. و گاه به معنی اسم فاعل استعمال میشود.
آخر (āxar) ا. پ. طاس و طشت. و طشتی که آرن آب گرم کرده بدن را میشویند. و ص. مأخوذ از تازی. دیگر.
آخر (āxar) ص. ع. دیگر.
آخر (āxor) ا. پ. ر. آخور.
آخر (āxer) ص. ع. پسین. ضد نخستین. و سپس یق. جاء آخرا یعنی آمد سپس همه. و به معنی غائب و باقیماندۀ بعد از فنای هر چیزی و این از صفات باری تعالی است. و آخر الرحل: دنبالۀ پالان که سوار بدان تکیه کند. و اتیتک آخر مرتین: آمدم ترا بار دوم. ج: اواخر.
آخر (āxer) مف. پ. کلمۀ موصول مأخوذ از تازی. به معنی پس، مانند آخر به شما گفتم: پس به شما گفتم. و آخر کار: پسین کار. آخر شدن فل. تمام شدن.
آخربین (āxer-bin) ص. پ. دوربین و مآلاندیش و محتاط.
آخرة (āxerat) ص. پ. مؤنث آخر. پسین و سپس. و ا. آن جهان. و آخرة الرحل: دنبالۀ پالان که سوار بدان تکیه کند. و آخرة العین: دنبالۀ چشم. و جمادی الاخرة: جمادی دوم.
آخرت (āxerat) اخ. مأخوذ از تازی. عالم دیگر. مقابل دنیا.
آخر دست (āxer-dast) ا. پ. صف نعال و کفشکن. و اواخر قمار. و عاقبت کار.
آخر سالار (āxor-sālār) ا. پ. میرآخور و امیر اصطبل.
آخرش (āxeraš) مف. پ. بالاخره و پس از همه.
آخرک (āxorak) ا. پ. مصغر آخر. و استخوان ترقوه.
آخروط (āxrut) ا. پ. مأخوذ از هندی. گردکان.
آخرون (āxerun) ع. ج. آخر.
آخریا (āxeriyan) مف. ع. سپس یق.