برگه:DowreKamelMasnavi.pdf/۸۹

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
این برگ نمونه‌خوانی نشده‌است.
 

 زانک آدم زان عتاب از اشک رستاشک تر باشد دم توبه‌پرست 
 بهر گریه آمد آدم بر زمینتا بود گریان و نالان و حزین 
 آدم از فردوس و از بالای هفتپای ماچان از برای عذر رفت 
 گر ز پشت آدمی وز صلب اودر طلب می‌باش هم در طلب او 
 ز آتش دل و آب دیده نقل سازبوستان از ابر و خورشیدست باز 
 تو چه دانی ذوق آب دیدگانعاشق نانی تو چون نادیدگان 
 گر تو این انبان ز نان خالی کنیپر ز گوهرهای اجلالی کنی 
 طفل جان از شیر شیطان باز کنبعد از آنش با ملک انباز کن 
 تا تو تاریک و ملول و تیره‌ایدان که با دیو لعین همشیره‌ای 
 لقمه‌ای کو نور افزود و کمالآن بود آورده از کسب حلال 
 روغنی کاید چراغ ما کشدآب خوانش چون چراغی را کشد 
 علم و حکمت زاید از لقمه‌ی حلالعشق و رقت آید از لقمه‌ی حلال 
 چون ز لقمه تو حسد بینی و دامجهل و غفلت زاید آن را دان حرام 
 هیچ گندم کاری و جو بر دهددیده‌ای اسپی که کره‌ی خر دهد 
 لقمه تخمست و برش اندیشه‌هالقمه بحر و گوهرش اندیشه‌ها 
 زاید از لقمه‌ی حلال اندر دهانمیل خدمت عزم رفتن آن جهان 
 کرد بازرگان تجارت را تمامباز آمد سوی منزل دوستکام 
 هر غلامی را بیاورد ارمغانهر کنیزک را ببخشید او نشان 
 گفت طوطی ارمغان بنده کوآنچ دیدی و آنچ گفتی بازگو 
 گفت نه من خود پشیمانم از آندست خود خایان و انگشتان گزان 
 من چرا پیغام خامی از گزافبردم از بی‌دانشی و از نشاف