برگه:DowreKamelMasnavi.pdf/۹۰

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
این برگ نمونه‌خوانی نشده‌است.
 

 گفت ای خواجه پشیمانی ز چیستچیست آن کین خشم و غم را مقتضیست 
 گفت گفتم آن شکایتهای توبا گروهی طوطیان همتای تو 
 آن یکی طوطی ز دردت بوی بردزهره‌اش بدرید و لرزید و بمرد 
 من پشیمان گشتم این گفتن چه بودلیک چون گفتم پشیمانی چه سود 
 نکته‌ای کان جست ناگه از زبانهمچو تیری دان که آن جست از کمان 
 وا نگردد از ره آن تیر ای پسربند باید کرد سیلی را ز سر 
 چون گذشت از سر جهانی را گرفتگر جهان ویران کند نبود شگفت 
 فعل را در غیب اثرها زادنیستو آن موالیدش بحکم خلق نیست 
 بی‌شریکی جمله مخلوق خداستآن موالید ار چه نسبتشان به ماست 
 زید پرانید تیری سوی عمروعمرو را بگرفت تیرش همچو نمر 
 مدت سالی همی زایید درددردها را آفریند حق نه مرد 
 زید رامی آن دم ار مرد از وجلدردها می‌زاید آنجا تا اجل 
 زان موالید وجع چون مرد اوزید را ز اول سبب قتال گو 
 آن وجعها را بدو منسوب دارگرچه هست آن جمله صنع کردگار 
 همچنین کشت و دم و دام و جماعآن موالیدست حق را مستطاع 
 اولیا را هست قدرت از الهتیر جسته باز آرندش ز راه 
 بسته درهای موالید از سببچون پشیمان شد ولی زان دست رب 
 گفته ناگفته کند از فتح بابتا از آن نه سیخ سوزد نه کباب 
 از همه دلها که آن نکته شنیدآن سخن را کرد محو و ناپدید 
 گرت برهان باید و حجت مهابازخوان من آیة او ننسها 
 آیت انسوکم ذکری بخوانقدرت نسیان نهادنشان بدان 
 چون به تذکیر و به نسیان قادرندبر همه دلهای خلقان قاهرند