برگه:DowreKamelMasnavi.pdf/۷۸

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
این برگ نمونه‌خوانی نشده‌است.
 

 زیر خرمابن ز خلقان او جدازیر سایه خفته بین سایه‌ی خدا 
 آمد او آنجا و از دور ایستادمر عمر را دید و در لرز اوفتاد 
 هیبتی زان خفته آمد بر رسولحالتی خوش کرد بر جانش نزول 
 مهر و هیبت هست ضد همدگراین دو ضد را دید جمع اندر جگر 
 گفت با خود من شهان را دیده‌امپیش سلطانان مه و بگزیده‌ام 
 از شهانم هیبت و ترسی نبودهیبت این مرد هوشم را ربود 
 رفته‌ام در بیشه‌ی شیر و پلنگروی من زیشان نگردانید رنگ 
 بس شدستم در مصاف و کارزارهمچو شیر آن دم که باشد کارزار 
 بس که خوردم بس زدم زخم گراندل قوی‌تر بوده‌ام از دیگران 
 بی‌سلاح این مرد خفته بر زمینمن به هفت اندام لرزان چیست این 
 هیبت حقست این از خلق نیستهیبت این مرد صاحب دلق نیست 
 هر که ترسید از حق او تقوی گزیدترسد از وی جن و انس و هر که دید 
 اندرین فکرت به حرمت دست بستبعد یک ساعت عمر از خواب جست 
 کرد خدمت مر عمر را و سلامگفت پیغامبر سلام آنگه کلام 
 پس علیکش گفت و او را پیش خواندایمنش کرد و به پیش خود نشاند 
 لاتخافوا هست نزل خایفانهست در خور از برای خایف آن 
 هر که ترسد مر ورا ایمن کنندمر دل ترسنده را ساکن کنند 
 آنک خوفش نیست چون گویی مترسدرس چه‌دهی نیست او محتاج درس 
 آن دل از جا رفته را دلشاد کردخاطر ویرانش را آباد کرد