این برگ نمونهخوانی شده ولی هنوز همسنجی نشدهاست.
دفتر اول
۱۳۵
در نمد در دوختن زن عرب سبوی آب باران را و مهر نهادن بر وی از غایت اعتقاد عرب
| مرد گفت آری سبو را سر ببند | هین که این هدیهست ما را سودمند | ۲۷۲۰ | ||||
| در نمد در دوز تو این کوزه را | تا گشاید شه بهدیه روزه را | |||||
| کین چنین اندر همه آفاق نیست | هیچ آبی این چنین راواق نیست | |||||
| زآنک ایشان زآبهای تلخ و شور | دایما پر علتاند و نیمکور | |||||
| مرغ کآب شور باشد مسکنش | او چه داند جای آب روشنش | |||||
| ای که اندر چشمهٔ شورست جات | تو چه دانی شط و جیحون و فرات | ۲۷۲۵ | ||||
| ای تو نارسته ازین فانی رباط | تو چه دانی محو و سکر و انبساط | |||||
| ور بدانی نقلت از اَب و جدست | پیش تو این نامها چون ابجدست | |||||
| ابجد و هوز چه فاش است و پدید | بر همه طفلان و معنی بس بعید | |||||
| پس سبو برداشت آن مرد عرب | در سفر شد میکشید این روز و شب | |||||
| بر سبو لرزان بُد از آفات دهر | هم کشیدش از بیابان تا بشهر | ۲۷۳۰ | ||||
| زن مصلا باز کرده از نیاز | ربّ سلِّمْ وِرد کرده در نماز | |||||
| که نگهدار آب ما را از خسان | یا رب آن گوهر بدآن دریا رسان | |||||
| گرچه شویم آگه است و پر فنست | لیک گوهر را هزاران دشمنست | |||||
| خود چه باشد گوهر آب کوثرست | قطرهٔ زینست کاصل گوهرست | |||||
| از دعاهای زن و زاریّ او | وز غم مرد و گرانباری او | ۲۷۳۵ | ||||
| سالم از دزدان و از آسیب سنگ | برد تا دار الخلافه بیدرنگ | |||||
| دید درگاهی پر از انعامها | اهل حاجت گستریده دامها | |||||
| دمبدم هر سوی صاحب حاجتی | یافته زآن در عطا و خلعتی | |||||
| بهر گبر و مؤمن و زیبا و زشت | همچو خورشید و مطر بل چون بهشت | |||||
| دید قومی در نظر آراسته | قوم دیگر منتظر بر خاسته | |||||