برگه:DowreKamelMasnavi.pdf/۱۴۲

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
این برگ نمونه‌خوانی نشده‌است.
 

 پس گواهی بایدم بر مفلسیتا مرا رحمی کند شاه غنی 
 تو گواهی غیر گفت و گو و رنگوا نما تا رحم آرد شاه شنگ 
 کین گواهی که ز گفت و رنگ بدنزد آن قاضی القضاة آن جرح شد 
 صدق می‌خواهد گواه حال اوتا بتابد نور او بی قال او 
 گفت زن صدق آن بود کز بود خویشپاک برخیزی تو از مجهود خویش 
 آب بارانست ما را در سبوملکت و سرمایه و اسباب تو 
 این سبوی آب را بردار و روهدیه ساز و پیش شاهنشاه شو 
 گو که ما را غیر این اسباب نیستدر مفازه هیچ به زین آب نیست 
 گر خزینه‌ش پر متاع فاخرستاین چنین آبش نباشد نادرست 
 چیست آن کوزه تن محصور مااندرو آب حواس شور ما 
 ای خداوند این خم و کوزه‌ی مرادر پذیر از فضل الله اشتری 
 کوزه‌ای با پنج لوله‌ی پنج حسپاک دار این آب را از هر نجس 
 تا شود زین کوزه منفذ سوی بحرتا بگیرد کوزه‌ی من خوی بحر 
 تا چو هدیه پیش سلطانش بریپاک بیند باشدش شه مشتری 
 بی‌نهایت گردد آبش بعد از آنپر شود از کوزه‌ی من صد جهان 
 لوله‌ها بر بند و پر دارش ز خمگفت غضوا عن هوا ابصارکم 
 ریش او پر باد کین هدیه کراستلایق چون او شهی اینست راست 
 زن نمی‌دانست کانجا برگذرهست جاری دجله‌ای همچون شکر 
 در میان شهر چون دریا روانپر ز کشتیها و شست ماهیان 
 رو بر سلطان و کار و بار بینحس تجری تحتها الانهار بین 
 این چنین حسها و ادراکات ماقطره‌ای باشد در آن نهر صفا