پرش به محتوا

برگه:DowreKamelMasnavi.pdf/۱۴۲

از ویکی‌نبشته
این برگ نمونه‌خوانی شده ولی هنوز هم‌سنجی نشده‌است.
۱۳۴
مثنوی معنوی
 

  پس گواهی بایدم بر مفلسی تا مرا رحمی کند در مفلسی  
۲۷۰۰  تو گواهی غیر گفت و گو و رنگ وا نما تا رحم آرد شاه شنگ  
  کین گواهی که ز گفت و رنگ بد نزد آن قاضی القضاة آن جرح شد  
  صدق میخواهد گواه حال او تا بتابد نور او بی قال او  

هدیه بردن عرب سبوی آب باران از میان بادیه سوی بغداد بامیرالمؤمنین بر پنداشت که آنجا هم قحط آبست

  گفت زن صدق آن بود کز بود خویش پاک برخیزند از مجهود خویش  
  آب بارانست ما را در سبو ملکت و سرمایه و اسباب تو  
۲۷۰۵  این سبوی آب را بردار و رو هدیه ساز و پیش شاهنشاه شو  
  گو که ما را غیر این اسباب نیست در مفازه هیچ به زین آب نیست  
  گر خزینه‌ش پر زرست و گوهرست این چنین آبش نیآید نادرست  
  چیست آن کوزه تن محصور ما اندرو آب حواس شور ما  
  ای خداوند این خم و کوزهٔ مرا در پذیر از فضل اللهُ اَشتری  
۲۷۱۰  کوزهٔ با پنج لولهٔ پنج حس پاک دار این آب را از هر نجس  
  تا شود زین کوزه منفذ سوی بحر تا بگیرد کوزهٔ من خوی بحر  
  تا چو هدیه پیش سلطانش بری پاک بیند باشدش شه مشتری  
  بی‌نهایت گردد آبش بعد از آن پر شود از کوزهٔ من صد جهان  
  لولها بر بند و پُر دارش ز خم گفت غُضّوا عَنْ هَواً أبصارکم  
۲۷۱۵  ریش او پُر باد کین هدیه کراست لایق چون او شهی اینست راست  
  زن نمی‌دانست کآنجا برگذر جوی جیحونست شیرین چون شکر  
  در میان شهر چون دریا روان پر ز کشتیها و شست ماهیان  
  رو بر سلطان و کار و بار بین حس تَجرِی تحتهَا الاَنْهار بین  
  این چنین حسها و ادراکات ما قطرهٔ باشد در آن انهارها