برگه:DowreKamelMasnavi.pdf/۱۲۲

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
این برگ نمونه‌خوانی نشده‌است.
 

 این همه غمها که اندر سینه‌هاستاز بخار و گرد باد و بود ماست 
 این غمان بیخ‌کن چون داس ماستاین چنین شد و آنچنان وسواس ماست 
 دان که هر رنجی ز مردن پاره‌ایستجزو مرگ از خود بران گر چاره‌ایست 
 چون ز جزو مرگ نتوانی گریختدان که کلش بر سرت خواهند ریخت 
 جزو مرگ ار گشت شیرین مر ترادان که شیرین می‌کند کل را خدا 
 دردها از مرگ می‌آید رسولاز رسولش رو مگردان ای فضول 
 هر که شیرین می‌زید او تلخ مردهر که او تن را پرستد جان نبرد 
 گوسفندان را ز صحرا می‌کشندآنک فربه‌تر مر آن را می‌کشند 
 شب گذشت و صبح آمد ای تمرچند گیری این فسانه‌ی زر ز سر 
 تو جوان بودی و قانع‌تر بدیزر طلب گشتی خود اول زر بدی 
 رز بدی پر میوه چون کاسد شدیوقت میوه پختنت فاسد شدی 
 میوه‌ات باید که شیرین‌تر شودچون رسن تابان نه واپس‌تر رود 
 جفت مایی جفت باید هم‌صفتتا برآید کارها با مصلحت 
 جفت باید بر مثال همدگردر دو جفت کفش و موزه در نگر 
 گر یکی کفش از دو تنگ آید به پاهر دو جفتش کار ناید مر ترا 
 جفت در یک خرد وان دیگر بزرگجفت شیر بیشه دیدی هیچ گرگ 
 راست ناید بر شتر جفت جوالآن یکی خالی و این پر مال مال 
 من روم سوی قناعت دل‌قویتو چرا سوی شناعت می‌روی 
 مرد قانع از سر اخلاص و سوززین نسق می‌گفت با زن تا بروز