برگه:DowreKamelMasnavi.pdf/۱۲۱

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
این برگ نمونه‌خوانی نشده‌است.
 

 سالها بر وعده‌ی فردا کسانگرد آن در گشته فردا نارسان 
 دیر باید تا که سر آدمیآشکارا گردد از بیش و کمی 
 زیر دیوار بدن گنجست یاخانه‌ی مارست و مور و اژدها 
 چونک پیدا گشت کو چیزی نبودعمر طالب رفت آگاهی چه سود 
 لیک نادر طالب آید کز فروغدر حق او نافع آید آن دروغ 
 او به قصد نیک خود جایی رسدگرچه جان پنداشت و آن آمد جسد 
 چون تحری در دل شب قبله راقبله نی و آن نماز او روا 
 مدعی را قحط جان اندر سرستلیک ما را قحط نان بر ظاهرست 
 ما چرا چون مدعی پنهان کنیمبهر ناموس مزور جان کنیم 
 شوی گفتش چند جویی دخل و کشتخود چه ماند از عمر افزون‌تر گذشت 
 عاقل اندر بیش و نقصان ننگردزانک هر دو همچو سیلی بگذرد 
 خواه صاف و خواه سیل تیره‌روچون نمی‌پاید دمی از وی مگو 
 اندرین عالم هزاران جانورمی‌زید خوش‌عیش بی زیر و زبر 
 شکر می‌گوید خدا را فاختهبر درخت و برگ شب نا ساخته 
 حمد می‌گوید خدا را عندلیبکاعتماد رزق بر تست ای مجیب 
 باز دست شاه را کرده نویداز همه مردار ببریده امید 
 همچنین از پشه‌گیری تا به پیلشد عیال الله و حق نعم المعیل