برگه:DowreKamelMasnavi.pdf/۱۲۳

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
این برگ نمونه‌خوانی نشده‌است.
 

 زن برو زد بانگ کای ناموس‌کیشمن فسون تو نخواهم خورد بیش 
 ترهات از دعوی و دعوت مگورو سخن از کبر و از نخوت مگو 
 چند حرف طمطراق و کار بارکار و حال خود ببین و شرم‌دار 
 کبر زشت و از گدایان زشت‌ترروز سرد و برف وانگه جامه تر 
 چند دعوی و دم و باد و بروتای ترا خانه چو بیت العنکبوت 
 از قناعت کی تو جان افروختیاز قناعتها تو نام آموختی 
 گفت پیغامبر قناعت چیست گنجگنج را تو وا نمی‌دانی ز رنج 
 این قناعت نیست جز گنج روانتو مزن لاف ای غم و رنج روان 
 تو مخوانم جفت کمتر زن بغلجفت انصافم نیم جفت دغل 
 چون قدم با میر و با بگ می‌زنیچون ملخ را در هوا رگ می‌زنی 
 با سگان زین استخوان در چالشیچون نی اشکم تهی در نالشی 
 سوی من منگر بخواری سست سستتا نگویم آنچ در رگهای تست 
 عقل خود را از من افزون دیده‌ایمر من کم‌عقل را چون دیده‌ای 
 همچو گرگ غافل اندر ما مجهای ز ننگ عقل تو بی‌عقل به 
 چونک عقل تو عقیله‌ی مردمستآن نه عقلست آن که مار و کزدمست 
 خصم ظلم و مکر تو الله بادفضل و عقل تو ز ما کوتاه باد 
 هم تو ماری هم فسون‌گر این عجبمارگیر و ماری ای ننگ عرب