برگه:DowreKamelMasnavi.pdf/۱۲۰

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
این برگ نمونه‌خوانی نشده‌است.
 

 گر بخواهم از کسی یک مشت نسکمر مرا گوید خمش کن مرگ و جسک 
 مر عرب را فخر غزوست و عطادر عرب تو همچو اندر خط خطا 
 چه غزا ما بی‌غزا خود کشته‌ایمما به تیغ فقر بی سر گشته‌ایم 
 چه عطا ما بر گدایی می‌تنیممر مگس را در هوا رگ می‌زنیم 
 گر کسی مهمان رسد گر من منمشب بخسپد دلقش از تن بر کنم 
 بهر این گفتند دانایان بفنمیهمان محسنان باید شدن 
 تو مرید و میهمان آن کسیکو ستاند حاصلت را از خسی 
 نیست چیره چون ترا چیره کندنور ندهد مر ترا تیره کند 
 چون ورا نوری نبود اندر قراننور کی یابند از وی دیگران 
 همچو اعمش کو کند داروی چشمچه کشد در چشمها الا که یشم 
 حال ما اینست در فقر و عناهیچ مهمانی مبا مغرور ما 
 قحط ده سال ار ندیدی در صورچشمها بگشا و اندر ما نگر 
 ظاهر ما چون درون مدعیدر دلش ظلمت زبانش شعشعی 
 از خدا بویی نه او را نه اثردعویش افزون ز شیث و بوالبشر 
 دیو ننموده ورا هم نقش خویشاو همی‌گوید ز ابدالیم بیش 
 حرف درویشان بدزدیده بسیتا گمان آید که هست او خود کسی 
 خرده گیرد در سخن بر بایزیدننگ دارد از درون او یزید 
 بی‌نوا از نان و خوان آسمانپیش او ننداخت حق یک استخوان 
 او ندا کرده که خوان بنهاده‌امنایب حقم خلیفه‌زاده‌ام 
 الصلا ساده‌دلان پیچ پیچتا خورید از خوان جودم سیر هیچ