برگه:DowreKamelMasnavi.pdf/۱۱۹

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
این برگ نمونه‌خوانی نشده‌است.
 

 این جهان نفیست در اثبات جوصورتت صفرست در معنیت جو 
 جان شور تلخ پیش تیغ برجان چون دریای شیرین را بخر 
 ور نمی‌دانی شدن زین آستانباری از من گوش کن این داستان 
 یک خلیفه بود در ایام پیشکرده حاتم را غلام جود خویش 
 رایت اکرام و داد افراشتهفقر و حاجت از جهان بر داشته 
 بحر و در از بخششش صاف آمدهداد او از قاف تا قاف آمده 
 در جهان خاک ابر و آب بودمظهر بخشایش وهاب بود 
 از عطااش بحر و کان در زلزلهسوی جودش قافله بر قافله 
 قبله‌ی حاجت در و دروازه‌اشرفته در عالم بجود آوازه‌اش 
 هم عجم هم روم هم ترک و عربمانده از جود و سخااش در عجب 
 آب حیوان بود و دریای کرمزنده گشته هم عرب زو هم عجم 
 یک شب اعرابی زنی مر شوی راگفت و از حد برد گفت و گوی را 
 کین همه فقر و جفا ما می‌کشیمجمله عالم در خوشی ما ناخوشیم 
 نان‌مان نه نان خورش‌مان درد و رشککوزه‌مان نه آب‌مان از دیده اشک 
 جامه‌ی ما روز تاب آفتابشب نهالین و لحاف از ماهتاب 
 قرص مه را قرص نان پنداشتهدست سوی آسمان برداشته 
 ننگ درویشان ز درویشی ماروز شب از روزی اندیشی ما 
 خویش و بیگانه شده از ما رمانبر مثال سامری از مردمان