برگه:DowreKamelMasnavi.pdf/۱۱۰

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
این برگ نمونه‌خوانی نشده‌است.
 

 این جهان ویران شدی اندر زمانحرصها بیرون شدی از مردمان 
 استن این عالم ای جان غفلتستهوشیاری این جهان را آفتست 
 هوشیاری زان جهانست و چو آنغالب آید پست گردد این جهان 
 هوشیاری آفتاب و حرص یخهوشیاری آب و این عالم وسخ 
 زان جهان اندک ترشح می‌رسدتا نغرد در جهان حرص و حسد 
 گر ترشح بیشتر گردد ز غیبنه هنر ماند درین عالم نه عیب 
 این ندارد حد سوی آغاز روسوی قصه‌ی مرد مطرب باز رو 
 مطربی کز وی جهان شد پر طربرسته ز آوازش خیالات عجب 
 از نوایش مرغ دل پران شدیوز صدایش هوش جان حیران شدی 
 چون برآمد روزگار و پیر شدباز جانش از عجز پشه‌گیر شد 
 پشت او خم گشت همچون پشت خمابروان بر چشم همچون پالدم 
 گشت آواز لطیف جان‌فزاشزشت و نزد کس نیرزیدی بلاش 
 آن نوای رشک زهره آمدههمچو آواز خر پیری شده 
 خود کدامین خوش که او ناخوش نشدیا کدامین سقف کان مفرش نشد 
 غیر آواز عزیزان در صدورکه بود از عکس دمشان نفخ صور 
 اندرونی کاندرونها مست ازوستنیستی کین هستهامان هست ازوست 
 کهربای فکر و هر آواز اولذت الهام و وحی و راز او 
 چونک مطرب پیرتر گشت و ضعیفشد ز بی کسبی رهین یک رغیف 
 گفت عمر و مهلتم دادی بسیلطفها کردی خدایا با خسی 
 معصیت ورزیده‌ام هفتاد سالباز نگرفتی ز من روزی نوال 
 نیست کسب امروز مهمان تومچنگ بهر تو زنم کان توم