برگه:DowreKamelMasnavi.pdf/۱۰۹

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
این برگ نمونه‌خوانی نشده‌است.
 

 گفت پیغامبر ز سرمای بهارتن مپوشانید یاران زینهار 
 زانک با جان شما آن می‌کندکان بهاران با درختان می‌کند 
 لیک بگریزید از سرد خزانکان کند کو کرد با باغ و رزان 
 راویان این را به ظاهر برده‌اندهم بر آن صورت قناعت کرده‌اند 
 بی‌خبر بودند از جان آن گروهکوه را دیده ندیده کان بکوه 
 آن خزان نزد خدا نفس و هواستعقل و جان عین بهارست و بقاست 
 مر ترا عقلیست جزوی در نهانکامل العقلی بجو اندر جهان 
 جزو تو از کل او کلی شودعقل کل بر نفس چون غلی شود 
 پس بتاویل این بود کانفاس پاکچون بهارست و حیات برگ و تاک 
 از حدیث اولیا نرم و درشتتن مپوشان زانک دینت راست پشت 
 گرم گوید سرد گوید خوش بگیرتا ز گرم و سرد بجهی وز سعیر 
 گرم و سردش نوبهار زندگیستمایه‌ی صدق و یقین و بندگیست 
 زان کزو بستان جانها زنده استزین جواهر بحر دل آگنده است 
 بر دل عاقل هزاران غم بودگر ز باغ دل خلالی کم شود 

 گفت صدیقه که ای زبده‌ی وجودحکمت باران امروزین چه بود   این ز بارانهای رحمت بود یابهر تهدیدست و عدل کبریا   این از آن لطف بهاریات بودیا ز پاییزی پر آفات بود   گفت این از بهر تسکین غمستکز مصیبت بر نژاد آدمست   گر بر آن آتش بماندی آدمیبس خرابی در فتادی و کمی