برگه:DowreKamelMasnavi.pdf/۱۱۱

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
این برگ نمونه‌خوانی نشده‌است.
 

 چنگ را برداشت و شد الله‌جوسوی گورستان یثرب آه‌گو 
 گفت خواهم از حق ابریشم‌بهاکو به نیکویی پذیرد قلبها 
 چونک زد بسیار و گریان سر نهادچنگ بالین کرد و بر گوری فتاد 
 خواب بردش مرغ جانش از حبس رستچنگ و چنگی را رها کرد و بجست 
 گشت آزاد از تن و رنج جهاندر جهان ساده و صحرای جان 
 جان او آنجا سرایان ماجراکاندرین جا گر بماندندی مرا 
 خوش بدی جانم درین باغ و بهارمست این صحرا و غیبی لاله‌زار 
 بی پر و بی پا سفر می‌کردمیبی لب و دندان شکر می‌خوردمی 
 ذکر و فکری فارغ از رنج دماغکردمی با ساکنان چرخ لاغ 
 چشم بسته عالمی می‌دیدمیورد و ریحان بی کفی می‌چیدمی 
 مرغ آبی غرق دریای عسلعین ایوبی شراب و مغتسل 
 که بدو ایوب از پا تا به فرقپاک شد از رنجها چون نور شرق 
 مثنوی در حجم گر بودی چو چرخدر نگنجیدی درو زین نیم برخ 
 کان زمین و آسمان بس فراخکرد از تنگی دلم را شاخ شاخ 
 وین جهانی کاندرین خوابم نموداز گشایش پر و بالم را گشود 
 این جهان و راهش ار پیدا بدیکم کسی یک لحظه‌ای آنجا بدی 
 امر می‌آمد که نه طامع مشوچون ز پایت خار بیرون شد برو 
 مول مولی می‌زد آنجا جان اودر فضای رحمت و احسان او 
 آن زمان حق بر عمر خوابی گماشتتا که خویش از خواب نتوانست داشت 
 در عجب افتاد کین معهود نیستاین ز غیب افتاد بی مقصود نیست