برگه:DowreKamelMasnavi.pdf/۱۰۷

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
این برگ نمونه‌خوانی نشده‌است.
 

 زیر و بالا پیش و پس وصف تنستبی‌جهتها ذات جان روشنست 
 برگشا از نور پاک شه نظرتا نپنداری تو چون کوته‌نظر 
 که همینی در غم و شادی و بسای عدم کو مر عدم را پیش و پس 
 روز بارانست می‌رو تا به شبنه ازین باران از آن باران رب 
 مصطفی روزی به گورستان برفتبا جنازه‌ی مردی از یاران برفت 
 خاک را در گور او آگنده کردزیر خاک آن دانه‌اش را زنده کرد 
 این درختانند همچون خاکیاندستها بر کرده‌اند از خاکدان 
 سوی خلقان صد اشارت می‌کنندوانک گوشستش عبارت می‌کنند 
 با زبان سبز و با دست درازاز ضمیر خاک می‌گویند راز 
 همچو بطان سر فرو برده ببگشته طاووسان و بوده چون غراب 
 در زمستانشان اگر محبوس کردآن غرابان را خدا طاووس کرد 
 در زمستانشان اگر چه داد مرگزنده‌شان کرد از بهار و داد برگ 
 منکران گویند خود هست این قدیماین چرا بندیم بر رب کریم 
 کوری ایشان درون دوستانحق برویانید باغ و بوستان 
 هر گلی کاندر درون بویا بودآن گل از اسرار کل گویا بود 
 بوی ایشان رغم آنف منکرانگرد عالم می‌رود پرده‌دران 
 منکران همچون جعل زان بوی گلیا چو نازک مغز در بانگ دهل 
 خویشتن مشغول می‌سازند و غرقچشم می‌دزدند ازین لمعان برق 
 چشم می‌دزدند و آنجا چشم نیچشم آن باشد که بیند مامنی 
 چون ز گورستان پیمبر باز گشتسوی صدیقه شد و همراز گشت