برگه:DowreKamelMasnavi.pdf/۱۰۶

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
این برگ نمونه‌خوانی نشده‌است.
 

 ای بلال افراز بانگ سلسلتزان دمی کاندر دمیدم در دلت 
 زان دمی کادم از آن مدهوش گشتهوش اهل آسمان بیهوش گشت 
 مصطفی بی‌خویش شد زان خوب صوتشد نمازش از شب تعریس فوت 
 سر از آن خواب مبارک بر نداشتتا نماز صبحدم آمد بچاشت 
 در شب تعریس پیش آن عروسیافت جان پاک ایشان دستبوس 
 عشق و جان هر دو نهانند و ستیرگر عروسش خوانده‌ام عیبی مگیر 
 از ملولی یار خامش کردمیگر همو مهلت بدادی یکدمی 
 لیک می‌گوید بگو هین عیب نیستجز تقاضای قضای غیب نیست 
 عیب باشد کو نبیند جز که عیبعیب کی بیند روان پاک غیب 
 عیب شد نسبت به مخلوق جهولنی به نسبت با خداوند قبول 
 کفر هم نسبت به خالق حکمتستچون به ما نسبت کنی کفر آفتست 
 ور یکی عیبی بود با صد حیاتبر مثال چوب باشد در نبات 
 در ترازو هر دو را یکسان کشندزانک آن هر دو چو جسم و جان خوشند 
 پس بزرگان این نگفتند از گزافجسم پاکان عین جان افتاد صاف 
 گفتشان و نفسشان و نقششانجمله جان مطلق آمد بی نشان 
 جان دشمن‌دارشان جسمست صرفچون زیاد از نرد او اسمست صرف 
 آن به خاک اندر شد و کل خاک شدوین نمک اندر شد و کل پاک شد 
 آن نمک کز وی محمد املحستزان حدیث با نمک او افصحست 
 این نمک باقیست از میراث اوبا توند آن وارثان او بجو 
 پیش تو شسته ترا خود پیش کوپیش هستت جان پیش‌اندیش کو 
 گر تو خود را پیش و پس داری گمانبسته‌ی جسمی و محرومی ز جان