برگه:DowreKamelMasnavi.pdf/۱۰۸

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
این برگ نمونه‌خوانی نشده‌است.
 

 چشم صدیقه چو بر رویش فتادپیش آمد دست بر وی می‌نهاد 
 بر عمامه و روی او و موی اوبر گریبان و بر و بازوی او 
 گفت پیغامبر چه می‌جویی شتابگفت باران آمد امروز از سحاب 
 جامه‌هاات می‌بجویم در طلبتر نمی‌یابم ز باران ای عجب 
 گفت چه بر سر فکندی از ازارگفت کردم آن ردای تو خمار 
 گفت بهر آن نمود ای پاک‌جیبچشم پاکت را خدا باران غیب 
 نیست آن باران ازین ابر شماهست ابری دیگر و دیگر سما 
 غیب را ابری و آبی دیگرستآسمان و آفتابی دیگرست 
 ناید آن الا که بر خاصان پدیدباقیان فی لبس من خلق جدید 
 هست باران از پی پروردگیهست باران از پی پژمردگی 
 نفع باران بهاران بوالعجبباغ را باران پاییزی چو تب 
 آن بهاری نازپروردش کندوین خزانی ناخوش و زردش کند 
 همچنین سرما و باد و آفتاببر تفاوت دان و سررشته بیاب 
 همچنین در غیب انواعست ایندر زیان و سود و در ربح و غبین 
 این دم ابدال باشد زان بهاردر دل و جان روید از وی سبزه‌زار 
 فعل باران بهاری با درختآید از انفاسشان در نیکبخت 
 گر درخت خشک باشد در مکانعیب آن از باد جان‌افزا مدان 
 باد کار خویش کرد و بر وزیدآنک جانی داشت بر جانش گزید