پرش به محتوا

برگه:پنج داستان.pdf/۸۴

از ویکی‌نبشته
این برگ هم‌سنجی شده‌است.

و این بار هر دو لاشخور پر کشیدند. همچون طواف‌کنندگانی صبور و تازه‌نفس بر فراز سر جمع مشایعت‌کنندگان که ساکت و با طمأنینه آداب خود را به جای می‌آورند. یکی از دخمه‌بانها در دخمه را باز کرد و دیگری بستهٔ سفیدپوش لاشه را به دوش کشید و از پلکان بالا برد. دو نفر از مشایعان انارها را در هر قدم به زمین می‌کوفتند و چند نفر می‌گریستند و سر تکان می‌دادند و یکی بخور می‌سوزاند و کودکی سنگی به طرف لاشخورها پرتاب کرد که سخت جسورانه در اطراف جمع پر می‌کشیدند کسی به کودک پرخاش کرد و لاشخورها دور شدند و به‌سوی دیوار پشت دخمه رفتند و نشستند و نفس تازه کردند و دیدند که دخمه‌بانها دوتایی لاشه را به جایش گذاشتند و رفتند.

–چرا سفیدی را پاره نکردند؟

–چه می‌دانم جوان. اصلاً آخرالزمان شده. نمی‌دانم پس چرا سائوشیانت اینها ظهور نمی‌کند… من که پنجه‌هایم قوت ندارد.

و در دخمه که بسته شد لاشخورها به‌طرف لاشه کوس بستند و آنکه جوانتر بود به یک ضربهٔ منقار روپوش را درید و چنگ در گوشت برد. دومی که تازه نشسته بود گفت:

–عجب بویی می‌دهد! این که بوی لاشه نیست. و اصلاً چرا رنگ گوشت اینطور برگشته؟

و گرسنگی پیش از آن بود که اولی جواب او را بدهد. این بود که دومی گفت:

–من که ازین گوشت نمی‌خورم.

–به درک. برو دانه انارها را جمع کن تا یبوست بگیری.

–کله‌خری نکن جوان این گوشت و پوست جوان را همین

۸۶