پرش به محتوا

برگه:پنج داستان.pdf/۴۲

از ویکی‌نبشته
این برگ هم‌سنجی شده‌است.

سرد شده‌ها!

فردا صبح که رفتم سر حوض وضو بگیرم دیدم در اطاق بابام قفل است. ماهی‌ها هنوز ته حوض خوابیده بودند. اما پولک‌های رنگی توی پاشوره ریخته بود. گله‌بگله و تک‌وتوک. یک جای سنگ حوض هم خونی بود. فهمیدم که لابد باز بابام رفته سفر. هروقت می‌رفت قم یا قزوین در اطاقش را قفل می‌کرد. و هر شب که خانه نبود گربه‌ها تلافی مرا سر ماهی‌هایش درمی‌آوردند. وقتی برگشتم توی اتاق از مادرم پرسیدم:

–حاجی‌آقا کجا رفته؟

–نمیدونم ننه کله سحر رفت! عموت می‌گفت می‌خواد بره قم.

و چایی که می‌خوردیم برای هر دو ما گفت که دیشب کفترهای اصغرآقا را کروپی دزد برده. که‌ای دادوبیداد! به‌دو رفتم سر پشت‌بام حالا که بابام رفته بود سفر و دیگر مانعی برای رفت‌آمد با اصغرآقا نداشتم! همچه او قاتم‌تلخ بود که نگو. هوا ابر بود و همان سوز تند می آمد. لانه‌ها همه خالی بود و هیچ صدایی از بام همسایه بلند نمی‌شد و فضله کفترها گله‌بگله سفیدی می‌زد.

۴۴