این برگ همسنجی شدهاست.
۲۱۵
| چگونه سر ز خجالت برآورم بر دوست | که خدمتی بسزا برنیامد از دستم | |||||
| بسوخت حافظ و آن یار دلنواز نگفت | ||||||
| که مرهمی بفرستم که[۱] خاطرش خستم | ||||||
| ۳۱۶ | زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم | ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم | ۳۲۲ | |||
| می مخور با همه کس تا نخورم خون جگر | سر مکش تا نکشد سر بفلک فریادم | |||||
| زلف را حلقه مکن تا نکنی دربندم | طرّه را تاب مده تا ندهی بر بادم | |||||
| یار بیگانه مشو تا نبری از خویشم | غم اغیار مخور تا نکنی ناشادم | |||||
| رخ برافروز که فارغ کنی از برگ گُلم | قد برافراز که از سرو کنی آزادم | |||||
| شمع هر جمع مشو ور نه بسوزی ما را | یاد هر قوم مکن تا نروی از یادم | |||||
| شهرهٔ شهر مشو تا ننهم سر در کوه | شور شیرین منما تا نکنی فرهادم | |||||
| رحم کن بر من مسکین و بفریادم رس | تا بخاک در آصف نرسد فریادم | |||||
| حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روی | ||||||
| من از آن روز که دربند توام آزادم[۲] | ||||||