برگه:حافظ قزوینی غنی.pdf/۱۷۸

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
این برگ هم‌سنجی شده‌است.
۴۸
 میچکد شیر هنوز از لب همچون شکرشگر چه در شیوه‌گری هر مژه‌اش قتّالیست 
 ای که انگشت‌نمائی بکرم در همه شهروه که در کار غریبان عجبت اهمالیست 
 بعد ازینم نبود شائبه در جوهر فردکه دهان تو درین نکته خوش استدلالیست 
 مژده دادند که بر ما گذری خواهی کردنیت خیر مگَردان که مبارک فالیست 
 
کوه اندوه فراقت بچه حالت بکَشَد
 
حافظ خسته که از ناله تنش چون نالیست
 کس نیست که افتادهٔ آن زلف دوتا نیستدر رهگذر کیست که دامی ز بلا نیست 
 چون چشم تو دل میبرد از گوشه نشینانهمراه تو بودن گنه از جانب ما نیست 
 روی تو مگر آینهٔ لطف الهیستحقّا که چنین‌است و درین روی و ریا نیست 
 نرگس طلبد شیوهٔ چشم تو زهی چشممسکین خبرش از سر و در دیده حیا نیست 
 از بهر خدا زلف مپیرای که ما راشب نیست که صد عربده با باد صبا نیست 
 بازآی که بیروی تو ای شمع دلفروزدر بزم حریفان اثر نور و صفا نیست 
 تیمار غریبان اثر ذکر جمیل استجانا مگر این قاعده در شهر شما نیست 
 دی میشد و گفتم صنما عهد بجای آرگفتا غلطی خواجه درین عهد وفا نیست