برگه:حافظ قزوینی غنی.pdf/۱۷۷

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
این برگ نمونه‌خوانی شده ولی هنوز هم‌سنجی نشده‌است.
۴۷
بر آستان تو مشکل توان رسید آریعروج بر فلک سروری بدشواریست
سحر کرشمهٔ چشمت بخواب میدیدمزهی مراتب خوابی که به ز بیداریست
دلش بناله میازار و ختم کن حافظ
که رستگاری جاوید در کم‌آزاریست
یا رب این شمع دلفروز ز کاشانهٔ کیستجان ما سوخت بپرسید که جانانهٔ کیست
حالیا خانه برانداز دل و دین منستتا در آغوش که می‌خسبد و همخانهٔ کیست
بادهٔ لعل لبش کز لب من دور مبادراح روح که و پیمان ده پیمانهٔ کیست
دولت صحبت آن شمع سعادت پرتوبازپرسید خدا را که بپروانهٔ کیست
میدهد هر کسش افسونی و معلوم نشدکه دل نازک او مایل افسانه کیست
یا رب آن شاه‌وش ماه‌رخ زهره جبیندُرّ یکتای که و گوهر  
گفتم آه از دل دیوانهٔ حافظ بی‌تو
زیر لب خنده‌زنان گفت که دیوانهٔ کیست
ماهم این هفته برون رفت و بچشمم سالیستحال هجران تو چه دانی که چه مشکل حالیست
مردم دیده ز لطف رخ او در رخ اوعکس خود دید گمان برد که مشکین خالیست